سلاممم! خوش اومدید به این پست! امیدوارم حالتون خوب باشه! میدونم توی گذاشتن ادامه کمی تنبلی کردم ولی خیلی طول کشید بنویسمش و دیروز تموم شد✨️🥖
وقتی به گاراژ قدیمی می رسیم، با دوماشین، مواجه شدیم: رویلز رویلز سبز یشمی کاملا تمیز. و یک بنز مرسدس سفید مایل به شیری. لوک سری پرسشگرانه، به هردومان انداخت. نیاز به صحبت نبود. از چهره اش معلوم بود سوالش چیست. لیلی با لحن بی تفاوت می گوید:( رویلز رویلز.) البته، می دانستم این را می گوید. چون رنگ مورد علاقهاش سبز است. من هم، همان رویلز رویلز را انتخاب می کنم. با همان لحن لیلی، فقط کمی ناراحت می گویم:(رویلز رویلز.) این را می گویم چون اگر بنز را انتخاب کنم، برادرم هم بنز را انتخاب می کند. او عاشق مرسدس است. و خب، از آنجایی که بیشتر اوقات، جهان به مراد دل اوست، گفتم یک بار هم که شده، به مراد دل لیلی باشد. لوک رویش را به سمت رویلز رویلز باز می گرداند. به سمت آویز کلید ماشین ها نگاه می کند. چند ثانیه مردد می ماند و بعد به سمت آویز می رود. کلید مشکی ساده ماشین را برمیدارد و روشنش می کند. سوار می شود. شیشه را پایین می دهد و داد می زند:( می خواید وایسید و همینجوری به ماشین نگاه کنید؟) من و لیلی نگاهی به یکدیگر می اندازیم. بعد به آرامی به سمت ماشین می رویم. لیلی عقب می نشیند و من جلو، پیش لوک می نشینم.
ناگهان لیلی از صندلی عقب، می پرسد:( کاغذو پاکت آوردی؟) نمی دانم با کیست. برای همین نگاهی به لوک انداختم. لوک گویی ذهنم را خوانده باشد، گفت:( آره. خودش گذاشته. از قبل.) بعد کمی مکث کرد. ادامه داد:( تا می رسیم، فکر کنید می خواید توی نامه، چی بنویسید.) بی معطلی، پرسیدم:( خودت فکر کردی؟) نگاهی سریع به من می اندازد. کمی عصبی شده. شاید هم بیشتر از کمی. بعد با دندان های فشرده به هم و کمی اخم، زیرلب می گوید:(آره.) تا وقتی برسیم، کسی حرف نمی زند. از هزاران درخت قطع شده و نشده و گاردریل با مدل های مختلف می گذریم، تا به مقصد بی رسیم. قبرستان. پدربزرگ در قطعه هشتاد و نه است. و قطعه هشتاد و نه دقیقا جلوی راه است. لوک، می گوید:( پیاده شید.) هر سه در را باز می کنیم و پیاده می شویم. نگاهی کلی به قبرستان می اندازم. یک دروازه ورودی دارد که با رز های سرخابی، تزیین شده است. در دروازه باز است و روی آن نوشته شده: به قبرستان رز، خوش آمدید. قبرستان فقط از ساعت ۷ صبح، تا ساعت ۱۲ شب باز است. حتما برای آمدن، به ساعت فعالیت دقت کنید.
الان، ساعت ۸ صبح است. بله. کلی راه بود. از ساعت شش، تا همین ساعت، در راه آمدن بودیم. دروازه باز است. لوک نگاهی به من و لیلی می اندازد و می گوید:( خب. رسیدیم. راه بیوفتید. همین جلوئه.) سه نفری راه می افتیم. وقتی پا روی زمین می گذارم، گویی بعد از سال ها، روی زمین راه می روم.فقط برعکس، بعد از دوساعت. وقتی می رسیم، به عکس پدربزرگ، بر روی قبرش نگاه میکنم. قبری مشکی دارد و بر رویش نوشته شده: برای دیدار من، لباس مجلسی و زیبا بپوشید. لیلی وقتی نوشته را می خواند، چشمانش خیس می شود. لوک، نگاهی سرد و پرسشگرانه به من می اندازد و می پرسد:( کاغذ، پاکت و قلم؟) وقتی عجولانه به او نگاه میکنم، آهی بلند می کشد وی گوید:( خودم می آرم.) و بعد ما را ترک می کند. لیلی با لبخندی کمرنگ، مرا نگاه می کند. بعد می نشیند و اشاره می کند که من هم بنشینم. وقتی می نشینم، نگاهی به ماشین و لوک می اندازد. بعد می گوید:( لیام؟ به نظرت... حال لوک خوب میشه؟دوباره؟) نگاهم را می دزدم. واقعا حال او خوب میشود؟ دوباره؟ لیلی نگران اوست. ولی مناو را می شناسم. مطمئنا لوک تا چندین روز آینده، همین شکل می ماند و بعد، همان لوک دوست داشتنی می شود. البته... شاید هم نه...
چون تا امروز، چنین غم سنگینی رو تجربه نکرده است. این سوال لیلی، کمکم مرا هم نگران می کند. اما، به جای صادق بودن، می گویم:( مطمئنا حالش خوب میشه.) و لبخندی گشاده میزنم که کمی از نگرانیاش کم می کند. لوک ناگهان با قدم هایی استوار به قبرستان نزدیک می شود. سه قلم مشکی رنگ، آبی رنگ و سبز رنگ در دست دارد. سه کاغذ ساده و سه پاکت مشکی و قرمز. جلو می آید و در کنارمان می نشیند. دیگر ظاهرش جدی نیست. گویی کمی مظلوم و کودک شده است. خودکار سبز را به. لیلی می دهد و مشکی را برای خود برمیدارد. حتی به من فرصت ندادند انتخاب کنم کدام خودکار را می خواهم! نامردها! البته، به حال من فرقی ندارد ولی دوست داشتم خودکار مشکی را داشته باشم. البته هر وقت به لوک می گویم، می گوید بچه بازی درنیاورم و به جق خود راضی باشم. به هرکداممان هم یک کاغذ و پاکت می دهد. لوک، بی معطلی کاغذ را بر روی قبر می گذارد و شروع به نوشتن می کند. لیلی هم همینطور. فقط، من هستم که نمی دانم چه بنویسم. هیچ گونه ایدهای برای آن ندارم.
اما به زور چیزی می نویسم: پدربزرگ عزیزم، بسیار ممنونم که این خانه را بعد از ترک این دنیای فانی، به من و برادر و خواهرم دادی.عطر شما بعد چهار روز، هنوز در آن خانه به مشامم می رسد. گویی جسمتان زیر خاک، و روحتان در خانه مانده است. قبل از اینکه به اینجا بیایم... نه یعنی وقتی صبح بیدار شدم و درحال عوض کردن پوشاک خود بودم، حس کردم شما پشت سرم هستید اما چشمانم، و واقعیت خلاف ثابت می کرد. می توانم بگویم بهترین نصیحت از طرف شما، برای من روزی بود، که در سفیدرنگ اتاقتان را با پرتاب چکش کار پدرم شکاندم. آن موقع به من گفتید که شکست ها، شاید به صلاحمان بوده است. و خب وقتی در هر موقعیتی مانند آن، این حرف را به خود می گویم، خیالم بابت همه چیز راحت می شود. از وقتی شما رفتهاید، احساس می کنم که چیزی در این خانه کم است. مهر پدربزرگی و انرژی آن، دگر در خانه نیست. حس نمی شود. درست است و مهر و انرژیتان نیست، اما روحتان در خانه است. می دانم صحبت هایم منطق ندارند. اگر روحتان هست یعنی انرژیتان هم هست دیگر. نگران نباشید، هم من، هم لوک و هم لیلی لباس های مجلل و زیبا پوشیدهایم. امیدوارم، پیامم به دست شما رسیده باشد. بدرود.
سرم را بالا می آورم. لوک سرش پایین است اما کاملا معلوم است که در گوشه چشمانش اشک جمع شده است. برعکس لیلی، کمی می خندد. حتما چیز خنده داری نوشته است. اما از اینجا معلوم است که کاغذ خود را با همان خودکار سبز، تزئین کرده است. اما لوک فقط ستارهای در پایان نامه خود کشیده است. اما من، هیچ تزئینی انجام ندادهام. نه ستاره، نه گل. بگذار در آخر بدرود، قلبی آبی بکشم. ~~~ دوساعت گذشته است و اکنون، در خانه قرار داریم. نامه ها را در پاکت گذاشتیم و مکان را ترک کردیم.در راه برگشت هیچکس حرفی نمی زد. لیلی در صندلی عقب، با ناامیدی به بیرون نگاه می کرد و لوک، درحال کنترل کردن گریه خودش بود. من را می گویید؟ به نامه خود فکر می کردم. کجاها جای اصلاح دارد کجاها خیر. ~~~ ساعت ۳ صبح است. در تختی که دیشب در آن خوابیده بودم، دراز کشیدهام. تنها نوری که داخلاتاق است، نور مهتاب است. نور درخشان ماه. نور آن، برروی پایین تختم، روی پاهایم افتاده است. به سقف خیره شدهام. به همان لوستر خردلی. چیزی ذهنم را درگیر کرده است. اینکه، لیلی و لوک چه در نامههایشان نوشتهاند؟ می خواهم بدانم.
در راه هستم. به سمت قبرستان. نزدیک هستم. چند متر دیگر پیادهروی کنم، به آنجا خواهم رسید. حدود یک ساعت است دارم راه می روم. ساعت اکنون چهار و یک دقیقه است. ماشین ها با رنگ های مختلف هزاران بار از جلو چشمانم گذشتهاند. به بغل دستم که نگاه می کنم، ده بیآب و علفی می بینم و سمت دیگرم، جاده است. فقط جاده و ماشین هایی که هر از چندگاهی رد می شوند. هوا بسیار سرد است و من فقط یک هودی مشکی ساده به همراه شلوار جین آبی پوشیدهام. بله. پدربزرگ گفته بود با لباس مجلسی بیایید؛ ولی چه کسی را دیدهاید که ساعت چهار صبح با لباس مجلسی در قبرستان باشد؟ اگر هم چنین دیده باشید، مطمئنا فکر می کنید او دیوانه است. ~~~ اکنون به دروازه رسیدهام. وارد می شوم و از دروازه می گذرم. گویی دروازه بهشت و جهنم است، فقط، نسخه مردگانش. مثل همیشه، با انبوهی از قبر ها و قبور مواجه می شوم تا اینکه... چیزی غیر منتظره می بینم... نه! او نباید اینجا باشد! اگر بفهمد اینجا هستم، مرا می کشد! عرق از سرتاسر بدنم می ریزد. پاهایش کمکم سست می شوند. خشک شدهام. لوک. برروی سنگ قبر پدربزرگ نشسته است. گریه می کند و کاغذی می خواند. سویشرت طوسی رنگ و شلوار لی مشکی پوشیدهاست و موهای مشکیاش کمی ژولیده و نامرتب است. بسیار در حال خود به سر می برد. گویی در دنیا دیگری است. اما سوال اصلی اینجاست، چه چیزی می خواند؟ شاید یکی از نامه هارا می خواند. با ماشین هم نیامده است، مطمئنا با پای پیاده آمده است. بهتر است راه را بپیچم. مهم نیست چقدر راه آمدهام. هر چه باشد بهتر از مواجهه و دعوا با اوست. تا می پیچم و مکان را ترک کنم، صدایی می گوید:( قسر در نرو لیام. هردومون می دونیم چرا اومدی. سفی نکن در بری. بیا بشین. دعوات نمی کنم.) وقتی برمیگردم، اورا میبینم که چهارزانو نشسته است و رد اشک بر روی گونههایش مانده. دستی پشت سرم گذاشتم و گفتم:( سلام لوک... ام... هیچی اومده بودم سری بزنم...) لوک دستش را بر کنار قبر کوبید و گفت:( بیا بشین.) جلو رفتم و کنارش چهارزانو نشستم. پرسیدم:( چی میخونی؟) لوک، نگاهی بین من و برگه رد و بدل کرد و گفت:( داشتم نامه لیلی رو میخوندم...) سوالی دیگر پرسیدم:( چرا گریه میکنی؟) لوک گفت:( چون... چون... نامش غمگینه. تقریبا یک ربع میشه که نامه رو خوندم و تمومش کردم و هنوز دارم سرش گریه میکنم...)
دستی به سمت نامه دراز کردم. لوک گویی ذهنم را خوانده باشد، اشک هایش را پاک کرد و آن را به دستم داد. قبل از اینکه شروع به خواندن کنم، گفتم:( همه نامه هارو خوندی؟) لوک پاسخ داد:( آره. مال تورو هم خوندم. واقعا هیچ حرفی برای گفتن نداشتی؟) کمی فکر کردم. شاید داشتم و ننوشتم. به آسمان چشم دوختم و گفتم:( تقریبا.) لوک دیگر چیزی نگفت و اجازه داد تا نامه گل گلی لیلی را بخوانم: سلام پدربزرگ. قبول دارم که به عنوان آخرین نوه، واقعا... به دردنخور ترین نوه شما بودم. می دونید... وقتی شما به سرطان مبتلا شدید، چیزی در وجود من شکست؛ و وقتی به اتاق جراحی رفتید پودر شد و وقتی مردید... نابود شد. یادمه وقتی با گریه از مدرسه می اومدم و پیش شما، هر روز به خاطر مشکلات مختلف با شما حرف می زدم، شما من رو دلداری می دادید. احساس میکنم من فقط از شما برای منفعت های خودم، رابطه داشتم. یادمه وقتی پیش شما می اومدم و میگفتم که احساس اضافی بودن دارم، شما مرا دلداری می دادید و می گفتید که من اضافی نیستم. اما اگر من، اضافی باشم چه؟ بیشتر اوقات که نمره بدی در مدرسه میگرفتم، معلم ها به من می گفتند که من رپبه شدت اضافی هستم و تنها کاری که بلد هستم، سو استفاده از دیگران است. اما چیزی که هست، من همیشه صدای شما را در وجود دارم. هر وقت کسی به من اضافی می گوید، خود را با صدای شما دلداری می دهم. اما باز هم تاثیری ندارد. من همیشه اضافی هستم و اضافی می مانم. با عشق، لیلی. واقعا او همچین احساسی نسبت به خود دارد؟ اینکه او اضافی است؟ سو استفادهگر است؟ نه! او خواهر من است! تنها کسی که در تاریکی ها، نور من است. کسی اجازه ندارد چنین به او توهین کند. وقتی سربلند می کنم، چشمان لوک به صورتم دوخته شده است. میگوید:( چرا اشک میریزی؟) واقعا دارم اشک میریزم؟ وقتی دست به صورت خود می زنم، متوجه می شوم بدون اینکه بفهمم، درحال اشک ریختن بودم.
بعد از مدتی، می گویم:( لوک. میدی نامه تو رو بخونم؟) لوک خواست چانه بزند، اما گفتم:(تو مال من رو خوندی!) و حالا بی چون و چرا نامه خود را به من می دهد. پاکت را از روی قبر برداشت. تغییری نکرده است، پاکت را می گویم. دستی بر روی کاغذ ظریف آن می کشم. آب دهان خود را به زور قورت می دهم و نامه را باز کرده، و می خوانم: سلام و عرض ادب، پدربزرگ عزیزم خوشحال هستم که شما را دارم. شاید در این دنیا فانی نباشید اما، در قلب من جای دارید. یادم است قبل از مرگ، به من گفتید که مراقب لیام، و مخصوصا لیلی باشم. برایم جای سوال بود: چرا مخصوصا لیلی؟ تا اینکه گفتید چون لیلی، مورد توهین های زیادی قرار می گیرد اما، من خواستم بگویم که لیلی، مانند گل لیلیومی که شما برای متولد شدن من خریدید، برایم ارزشمند است. لیام هم مانند اولین کت و شلواری که برایم خریدید، ارزشمند است. می دانم که چیز زیادی برای گفتن نداشتم. چون همه چیز هایی که می خواستم به شما بگویم، در این نوزده سال زندگیام، به شما گفتهام. امیدوارم روح شما در آرامش باشد. نوه گرامیتان، لوک او کمی ادبی نوشته است. شاید هم شاعرانه. کسی چه می داند؟ او حتی درباره نامه فکر هم نکرده است! من باز چیز به درد بخوری نوشتم اما او، فقط تشبیهات عجیب و غریب به کار برده است. رو به لوک می کنم. سرش پایین است. برایم سوال است که اصلا چرا موقع نوشتن نامهای به این بیکلامی، گریه کرده است؟ لوک که گویی ذهنم را خوانده، می گوید:(می دونم می دونم. هیچی برای گفتن نداشتم چون او لحظه واقعا داغون بودم. ولی الان نامه من مهم نیست! لیلی مهمه!) لبخندی کمرنگ به لوک می زنم و به آسمان خیره می شوم. لوک می گوید:( باید بریم. هفت صبحه. لیلی بیدار بشه می ترسه...) وای نه! تازه فهمیدم هیچ کس جز لیلی خانه نیست! ولی او دیگر کودک نیست، هست؟ کمکم متوجه می شوم لوک هم به آسمان خیره شده است. لوک می گوید:( لیلی میترسه بیا بریم خو_) اما صدایی حرفش را قطع می کند:( نمی خواد نگران من باشی لوک.)
صدایش آشناست... صدایی زیر... دختری درحال صحبت است. اسم لوک را از کجا می داند؟ لحظهای همه چیز را فراموش می کنم و سوال ها مرا در بر می گیرند. وقتی سرم را پایین می آورم، متوجه می شوم لوک سرش پایین بوده و به روبهرو خیره شده بوده است. قبل از من. اوه... او اینجا چه کار می کند؟ آن هم ساعت هفت صبح! دختر شانزده ساله! معلوم نیست از ساعت چند در خیابان ها بوده است! لیلی. با سویشرت کرمی خود و شلوار لی آبی. موهایش را هم مثل همیشه باز گذاشته است. روبهروی ما ایستاده است. دست به کمر و عصبی. لوک که چشمانش گرد شده است می گوید:( لیلی تو اینجا چیکا_) اما لیلی حرف او را قطع می کند:( خودت اینجا چیکار می کنی؟ صبح بیدار شدم میبینم هیچکس خونه نیست! ماشین ها سر جاشونن و در هم قفل نیست. اتاق های شماها هم نامرتبه! سکته کردم! اومدم بیرون خونه اومدم سمت اینجا که دیدم شما دوتا اینجایید!) لوک گفت:( ببخشید لیلی... می خواستم الان بیام خونه. دیدم یهو لیام اومد. الانم تو اومدی.) به لیلی نگاه می کنم. لیلی داد می زند:( لیام، تو نمی خوای چیزی بگی؟!) دست و پای خود را گم می کنم. با منمن می گویم:( چیزه... ام... یعنی... آره! آره! حق با لوکه!) واقعا باید مراقب باشم شصت پایم نرود داخل چشمم! بعد از مدت کوتاهی دوباره آرامش می یابم و به لیلی اشاره میکنم که بیاید و بنشیند. لیلی با قدم هایی آهسته میآید و از دروازه عبور می کند. دستان خود را از جیب درمی آورد و کنار من و می نشیند. سرش را برروی دستم می گذارد. گرم است. مثل همیشه دمای بدنش بالاست. لوک می گوید:( لیلی. نامه تورو خوندم... لیام هم خوند... واقعا فکر می کنی... به دردنخوری؟)
لیلی نفسی ناامید می کشد و می گوید:( آره.) من می گویم:(اما تو تنها کسی هستی که توی تمام این مشکلات کنار من و لوک وایسادی! اگر تو نبودی الان هممون توی دریا مشکلات غرق می شدیم!) لیلی سرش را بالا می آورد و به من و لوک نگاه می کند. می گوید:( واقعا؟) لوک می گوید:( واقعا.) لیلی می گوید:( ممنون که کنارمین. ازتون ممنونم. هم تو لیام، و هم تو لوک.) لوک هم سرش را روی بازوی من می گذارد. و هر سه نفرمان، خیره به طلوع خورشید، به خواب می رویم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)