اقا سلام من بعد دو سال برگشتم میدونم یادتون رفته ولی بلخره حاجیتون اومد این فیکشن رو به طور ازمایشی گذاشتم اگر دوست داشتین ادامه میدم اگر مورد پسند نبود یه ایده باید بهم بدین
ژانر:عاشقانه/ترسناک/طنز برگرفته از فیلم Batman vs Dracula شخصیت های اصلی: -دارکولا:ولادیمیر الوکارد -بروس بنر:بتمن -الا ویل:شخصیت جدید(Ella vayle)
یه توضیح کلی راجب فیکشن میدم که اگر دوست داشتید ادامه بدید و بخونید: از نظر من فیلمی که گفتم رو ببینید،فوق العاده جذابه و یه وایب دارک و گاتیگ خفنی داره.درباره ی خوناشامیه که توسط کابلپات بیدار میشه و وارد شهر گاتهام میشه،الا ویل یه بیزنسوومن خیلی جذاب و ثروتمند که تقریبا شهر گاتهام رو تحت سلطه خودش داره.یک شخصیت جذاب و خودشیفته و قدرتمند.رابطه بروس وین با الا اینجوریه که بروس بعد از اینکه پدر و مادرش در بچگی میمیرن،خانواده الا،اون رو پیش خودشون بزرگ میکنن و بروس وابستگی شدید و برادرانه ای به الا داره،الا هم همینطور.اگر دوست داشتید هر پارت رو به زبان انگلیسی هم براتون میزارم.هر پارت با جزییات و جذاب نوشته شده توصیه میکنم حداقل یه پارت رو بخونید،پشیمون نمیشید
باران در گاتهام فقط نمیبارید؛ انگار از آسمان کبود و زخمی، خون میچکید و روی مجسمههای سنگی قبرستان گاتهام میلغزید، همچون کفنی سرد و بیرحم. آزوالد کابلپات، همان پنگوئن خودمان، در حالی که نفسهایش به صورت تودههای مهآلود و بریدهبریده از دهانش خارج میشد، میلرزید. او برای درس تاریخ به اینجا نیامده بود؛ او به دنبال "گنجینه وین" بود که شایعه شده بود در عمیقترین دخمههای قدیمیترین بخش قبرستان دفن شده است. پنگوئن در حالی که با دسته چترش درِ آهنی و زنگزدهی یک مقبره فراموششده را باز میکرد، زیر لب غرید: «سنگ و غبار... هیچی جز این سنگ و غبار لعنتی نیست!» داخل مقبره، هوا سنگین بود؛ بوی فسادِ چندصدساله و چیزی تندتر، شبیه به بوی فلز و قدمت، در فضا میپیچید. در مرکز اتاق، تابوتی سنگی قرار داشت که نه با صلیب، بلکه با نشان خفاشی چنان هیولایی تزیین شده بود که بیشتر به شیاطین شباهت داشت. وقتی پنگوئن با دستپاچگی مشغول جستجو شد، لبهی تیز و برندهی درپوش تابوت، کف دستش را برید. یک قطره خون پایین افتاد. و بعد قطرهای دیگر. خون درست روی دندههای خشک و سفید شدهی اسکلتی که درون تابوت بود، فرود آمد. تَق.
صدا مثل شلیک گلوله در فضای خفه مقبره پیچید. استخوانها فقط حرکت نکردند؛ آنها با صدایی تهوعآور و خیس، شروع به بافتن گوشت و پیوند خوردن غضروفها کردند. در عرض چند لحظه، قامتی بلند و اسکلتی برخاست؛ در حالی که کاسهی چشمانش با نوری سرخ و ضعیف میدرخشید. صدایی خشدار بلند شد—نه یک غرش وحشیانه، بلکه زمزمهای مخملی و خشک که سنگینی یک امپراتوری سقوطکرده را با خود داشت: «اوه، خدای من...» اسکلت سرش را کج کرد و با اندکی تحقیر به دستهای استخوانیاش نگریست. «به نظر میرسه پوستم رو گم کردم. چقدر... به طرز فجیعی ناراحتکننده است.» پنگوئن روی زمین پهن شد و با ناله گفت: «تـ... تو دیگه چی هستی؟» آن موجود—موجودی که به زودی خود را دکتر ولادیمیر آلوکارد مینامید—به تبهکارِ لرزانِ مقابلش نگاه کرد. حتی بدون گوشت و پوست، ابهتِ رفتار او مطلق بود. «من مهمانی هستم که تو هرگز آمادگی میزبانیاش رو نداشتی، پرندهی کوچک. و تو؟ تو شبیه کسی هستی که میدونه کجا میشه یک خیاط خوب پیدا کرد... و شاید هم یک لیوان بزرگ از چیزی که حسابی کهنه شده باشه.»
در همین حال، مایلها دورتر در برج عاج "صنایع ویل"، الا ویل مقابل آینهای که از سقف تا کف امتداد داشت، ایستاده بود. او یقه کت مشکی ابریشمی برند ژیوانشی خود را مرتب کرد؛ موهای بلند و پرکلاغیاش به شکلی بینقص روی شانههایش ریخته بود. چشمان تیره، سرد و مسحورکنندهاش بازتاب زنی بود که فقط مالک شهر نبود، بلکه ضربان قلب آن را دیکته میکرد. الا با صدایی که ترکیبی از نگرانی خواهرانه و خودشیفتگیِ آزاردهنده بود، زیر لب گفت: «بروس باز هم برای شام دیر کرده.» او به برق لبش دست کشید و مطمئن شد که درخشش آن به اندازه کافی کشنده است. «اون داره توی گل و لای نقش قهرمان رو بازی میکنه، در حالی که من دارم این شهر رو از فروپاشی زیر بار طمع خودش نجات میدم. طبق معمول.» او هنوز نمیدانست، اما قلب باستانی که تازه در قبرستان شروع به تپیدن کرده بود، تنها قلبی در جهان بود که میتوانست با سردیِ قلب خودش برابری کند.
ازتون یه درخواستی دارم برید بعدی
نظرات بازدیدکنندگان (0)