سلام دوستان. توی این پست قراره یکی از ماجراهای باب اسفنجی تو رستوران خرچنگ رو بخونید.
صبح زود، خورشید از روی دریا بالا اومده بود و نورش از بین موج های آبی رد میشد. باب اسفنجی با انرژی مثبت همیشگی از تخت پرید پایین، دندونهاش رو با شوق شست و با خودش گفت : "یه روز فوقالعاده برای پختن همبرگر های خوشمزه خرچنگیه!" وقتی به محل کارش رسید، با لبخند بزرگ گفت: «صبح بخیر آقای خرچنگ!» اما چیزی تو هوا فرق داشت... سکوت عجیبی پیچیده بود. حتی مرموز تر از سکوتی که وقتی بختاپوس خواب ظهرش رو میکنه تو خونشه!
باب اسفنجی با روال همیشگی مواد اولیه رو بررسی کرد، اما ناگهان جیغ زد: "نهههههه! گوشت مخصوص همبرگر ها نیست! '' آقای خرچنگ از دفترش دوید بیرون و گفت: «چی گفتی باب؟ ناپدید شده؟» قفسه ها خالی بود، حتی یخچال هم مثل دل پاتریک وقتی کیک تموم میشه، تهی بود. باب اسفنجی شروع کرد به فکر کردن: «یه نفر باید این رو دزیده باشه... ولی کی؟»
باب دوید سمت خانهی سنگی پاتریک. پاتریک زیر سنگش با خوشحالی نشسته بود و بستنی میخورد. باب با جدیت گفت: «پاتریک! یه راز مهمی داری ازم پنهان میکنی؟!» پاتریک لبخند زد و گفت: «من؟ آره، پنهان کردم که دیشب 12 تا بستنی خوردم!» باب نفس راحتی کشید، چون پاتریک فقط دنبال خوراکی های شیرینه، نه گوشت!
باب بعد سراغ بختاپوس رفت. در رو باز کرد و یه عالمه صدای موسیقی خارج از ریتم شنید. بختاپوس عصبی فریاد زد: «باب! من دارم تمرین میکنم، چرا وسط تمرین اومدی تو؟!» باب گفت: «گوشت مخصوصمون گم شده! تو خبری داری؟» بختاپوس با چشم های خسته جواب داد: «فقط از این گوشت ها یه چیز میدونم... اگه بخوام یکی بخورم،اونم از شدت اعصاب خوردی خودم میسوزه.» باب فهمید اونم بی تقصیره. ولی هنوز راز باقی بود.
وقتی باب داشت از کنار رستوران بیرون میاومد،صدای خندهی ریز خبیثی رو شنید. از پشت دیوار، نگاهی انداخت و دید پلانکتون کنار یه دستگاه عجیب وایساده و داره یه تکه گوشت رو زیر ذرهبین آزمایش میکنه! پلانکتون گفت: «بالاخره راز همبرگر خرچنگی رو به دست میآورم!» باب فریاد زد: «پلانکتون!» باب اسفنجی موفق شد دستگاه رو از کار بندازه و گوشت رو پس بگیره.
باب اسفنجی با گوشت وارد رستوران خرچنگ شد. آقای خرچنگ از خوشحالی تقریبا گریه کرد. اون شب، باب اسفنجی و پاتریک تصمیم گرفتن جشن بگیرن. 5 تا همبرگر درست کردن و تا آخرین لقمه خندیدن. باب اسفنجی گفت: «یه روز عجیب، ولی پر از ماجراجویی!» و بعد زیرلب اضافه کرد: «فردا هم میرم سرکار... شاید یه راز دیگه منتظرم باشه!»
نظرات بازدیدکنندگان (0)