امیدوارم...من همش امیدوارم. این اواخر کاری جز امیدوار بودن نکردم. امیدوارم به فردا...امیدوارم به تو...امیدوارم از این فصل هم خوشت بیاد:) اوقات خودتو تلخ نکن،عسلم🐍💚🪄
صبح روز بعد، کوچه های سایه پوش گذر ناکترن سکوت مرموزش را به صدای قدم هایی ظریف سپرد. همه نگاه ها،از ساحره ای که ناخن های کنده شده می فروخت تا ساحری که در مغازه ای با عنکبوت های آویزان از آن کاسبی می کرد،به سمت پله های سنگی منتهی به سایه ها چرخیدند. از میان مه و آخرین روزنه نور از گذر دیاگون،دختری با ردای ابریشمی بیرون آمد . کلاه لبه دار سفید با تور های مشکی که به سر داشت،بر صورتش سایه می انداخت و در عوض، آفتاب شنلی از پوست مار مرواریدی که بر شانه هایش رقصان بود را می درخشاند. او با سبد حصیری و سیاهی به دست داشت در میان برق چشمان اهالی گذر ناکترن از پله ها پایین آمد و راهی شد؛برقی که حتی از تاریک ترین گوشه ها هم قابل رویت بود و اگر تعداد ساحران و ساحرگانی که آن را داشتند بیشتر می شد،خود به تنهایی منبع نوری برای روشن کردن گذر ناکترن به حساب می آمد. صاحب صدا فقط به پیشرویش نگاه می کرد و اگر با کسی چشم در چشم می شد،هرچند از ظاهرشان هلاکت می بارید،به او لبخند مختصری می زد و به مسیرش ادامه می داد. سبد در دستش کنار دامن زیبایش تاب می خورد. صدای قدم هایش چنان نرم و هر گامش چنان مصمم بود که در آن محل به ندرت دیده یا شنیده می شد؛تقریباً همه جادوگران آن حوالی میترسیدند به تنهایی گذرشان آنجا بیفتد چه برسد به اینکه اینگونه خرامان سایه هارا طی کنند!بعد مدتی،دختر از جایی به چپ پیچید و تابلوی خاک گرفته مغازه بورگین و برکز سرراهش سبز شد. در شیشه ای و لقّش را که باز کرد،جیرینگ جیرینگ زنگی که به لبه آن آویخته بودند طنین انداز شد و باعث شد مردی که تا کمر پشت پیشخان خم شده بود راست بیستد. 《اه،ازمورلدا!》 نیش آقای بورگین تا بناگوش باز شد و دست های زبرش را بر هم گذاشت. برای تشخیص ازمورلدا،نیازی به برگشتن و دیدن صورتش یا باز بودن موهای نقره ای که حالا در یک گوجه تنگ جمع شده بودند،نداشت. ازمورلدا سبد سیاه را روی پیشخان گذاشت و از زیر لایه ی سفید رویش،بوی شیرین آشنایی بینی کج و کوله آقای بورگین را نوازش کرد. آقای بورگین آب دهانش که به لطف بوی خوش داخل سبد راه افتاده بود را قورت داد. چشمان حریص و ورقلمبیدهاش که معمولاً با گرسنگی به پول های آقای ملفوی زل می زدند حالا به طرز ترسناکی به سبد خیره شده و دست هایش آماده شیرجه زدن به آن بودند اما از روی ادب و مراعات هم که شده،جلوی خودش را گرفت و به ازمورلدا نگاه کرد. با لبخندی که نمیشد گفت به زور بود یا از سر مهربانی به او گفت:《مثل همیشه یکشنبه ها پای بلوبری واسم آووردی؟ چه دختر خوبی! میخوای دو فنجان چای بریزم؟》 ازمورلد زیرزیرکی خندید و سرش را تکان تکان داد. 《متشکرم،آقای بورگین. ولی اینجا نیستم که مزاحم باشم.》 بعد مکث کرد،آرنج های ابریشم پوشش را روی پیشخان گذاشت و به آن تکیه داد و با شیطنت ادامه داد:《شما چطور؟ مثل همیشه یکشنبه ها واسم کتاب آووردین؟》 آقای بورگین خنده ای از ته گلویش سر داد و کلّه چربش را تکان تکان داد. با اینکه خندیده بود،چشمانش برق دوستانهای از تاسف داشتند. آقای بورگین گفت:《نه،خانم جوان ملفوی. متاسفانه بار جدیدی از عتیقه ها و کتاب هایی که انتظار داشتم به دستم نرسید. خب...حداقل من حاضر نشدم با آن بزهکار ها معامله کنم! میخواستند بابت هر عتیقه یک گالیون از جیبم بچاپند. چه چیز ها! من با این موهای سفید(مغرورانه دستی لا به لای موهای چربش کشید که از بس بهم چسبیده بودند،نمیشد تارهای سفیدش را تشخیص داد)گول چندتا جوون تازه به دوران رسیده رو بخورم؟》
لبخند ازمورلدا کمی خشکید. انتظار نداشت این یکشنبه آفتابی با ناامیدی شروع شود ولی خب...چه می شد کرد؟ همیشه که نمی توانست انتظار داشته باشد آقای بورگین کتابخانه ای که زیر گرد و غبار تقریباً مدفون شده بود و هیچکس به جز او و عنکبوت ها به آن سر نمیزد را هفته به هفته پر کند. نگاهش را به انواع و اقسام وسایل داخل مغازه انداخت که با کورسویی نور از بیرون پنجره ها روشن می شدند. آقای بورگین که حالا پارچه سفید روی سبد را کنار زده بود و با چشمانش روکش طلایی پای بلوبری را می پرستید،دستی بیخیال تکان داد و گفت:《ای بابا...حالا چرا پکر شدی؟ برو هرچی دلت می خواد بردار!》 سپس زیر لبی ادامه داد:《به حساب آقای ملفوی البته...》 انگار که آقای بورگین از آن نیروی ماوراییاش که فرای جیب مشتریانش را نگاه می کرد و پول های در جیبشان را یکی یکی می شمارد استفاده کرده بود و فرای ذهن ازمورلدا را دیده بود. هرچه که بود،ازمورلدا را بدجوری تشویق کرد تا دور تا دور مغازه کنجکاوی کند. با لبخندی گرم به آقای بورگین،به سوی قفسه ها و طاقچه های پر از خرت و پرت هایی رفت که یکی پس از دیگری و گاه به گاه از بینشان چیزی نفرین شده پیدا میشد. حبابی پر از جمجمه های ترک خورده...دستی بر بالشتی قرمز رنگ که اتیکتی که به آن آویزان بود نامش را "دست کامیابی" نهاده بود...گردنبندی که از ظاهرش نفرین و بدشگونی می چکید و بطری های زهری که بعضی از آن ها را چندسال پیش آقای ملفوی برای در امان و سفید ماندن از بازرس های وزارتخانه به آقای بورگین فروخته بود؛همان موقع ها که قانون محافظت از ماگل ها یا آنطور که خانواده ازمورلدا می نامیدنشان "گندزاده ها" تصویب و سرسختانه پیگیری می شد. بنا به این قانون،هر فعالیت مشکوک و تهدیدآمیز و تبعیضی علیه ماگل ها به شدت محکوم شده و املاک خصوصی مثل عمارت ملفوی ها زیر ذرهبین قرار می گرفتند. دقیقاً چندقدم آن طرف تر،کتابخانه ای کوتاه قامت که از شکاف های روی تخته چوب هایش مشخص بود در ساختش سهلانگاری به خرج داده و سازنده هایش در زینت آن حسابی کم کاری کرده بودند،بر دیوار تکیه داده بود.
ازمورلدا مقابلش ایستاد و با اینکه هفته گذشته دقیقاً همانجا و همان زمان ایستاده و کتابی انتخاب می کرد،چشمان مارگونش دوباره طبقات را از بالا تا پایین می پیمودند و نام آنها را یک به یک می خواند؛ "هنر رقص با شرارت" از التون میدلوست..."ترفندهای ساده،شوخی های گزند" از ولادیمیر استانینگز..."زهر تلخ است،زندگی تلخ تر!" از میلسون فاولّا..."آیا شما تاریک هستید یا تاریکی درون شماست؟" از بارُن هگرد و "جادوی درون خود را بیابید" از ادام ادموندز. کتاب ها بدون هیچ ترتیب و هیچگونه طبقهبندی کنار هم چیده شده بودند و ازمورلدا فکر کرد نام بعضی از آنها مسخره بود و با خواندن نام بعضی دیگر حس کرد چیزی بدجوری زیردلش را قلقلک می دهد. او با خود فکر کرد بدش نمی آید چندتا از آن ترفند های وسوسه انگیز کتاب ولادیمیر استانینگز را روی دراکو امتحان کند و با خواندن نام کتاب هایی مانند "جادوی درون خود را بیابید" چشم می چرخاند...دیگر آنقدر کودن نبود که در تله کتاب های زرد این چنینی بیفتد! چشمانش در چند طبقه دیگر نیز پرسه زدند و چند کتاب دیگر را بررسی کردند...مطمئناً چنین مجموعه ای حتی در لیست تهیه فروشنده کتاب فروشی فلوریش و بلاتس هم جای نداشت چه برسد به وجودشان! همین دلیل قانع کننده ای بود که چرا ازمورلدا بورگین و برکز را به هر مغازه دیگری در گذر دیاگون ترجیح می داد. به طرز حیرتآوری اینجا احساس تعلق می کرد حتی اگر بیشتر جادوگران بریتانیا ترجیح می دادند متعلق به گرگینه ها باشند تا به گذر ناکترن...حتی اگر همه آنها حاضر بودند کتاب های قطور تاریخ جادو را از بر شوند اما نگاهشان به یکی از کتاب های بورگین و برکز هم نیفتد! ازمورلدا انگشت استخوانی و ظریفش را روی شیرازه خاک گرفته کتاب ها کشید و طومار های میان آنها را کاوید. طومار های دست نوشته از تصادفی ترین موضوعات ممکن؛ از دستور تهیه کیک با جگر سیاه اژدها گرفته تا روش های پرورش عنکبوت های گوشتخوار. ازمورلدا ابرویی بالا انداخت و با تعجب طومار هارا یکی پس از دیگری خواند و سرجایشان برگرداند. به اینها اصلاً نیازی نداشت اما بین هر دو-سه جفت کتاب چند طومار پوسیده هم بود. ازمورلدا آهی از سر کسالت کشید،آخرین کاغذپوستی که برداشته بود را فشار داد سرجای قبلش و احساس کرد از کتابخانه بیشتر از آقای بورگین ناامید شده بود. قدمی به عقب برداشت،برای آخرین بار نگاهی به سر تا پای کتابخانه انداخت و گردنش را چرخاند تا برود که...ناگهان چشمانش روی یکی از شیرازه ها قفل شدند. تن ازمورلدا نیمه راه خشک شد،دوباره به سمت قفسه های کتاب و طومار برگشت و کمی خم شد تا با دقت بیشتری نام حک شده بر شیرازه را بخواند؛ "تاریکی خالص مدفون شده در تاریخ جادو". کتاب هیچ ویژگی خاصی برای جلب توجه نداشت و مثل بسیاری از کتاب هایی که ازمورلدا درباره تاریکی یا رمان های بسیار عاشقانه داشت،جلدش چرمی بود و با رنگ تمام مشکی خود میان گرد و غبار و کم نوری آن اطراف خوب استتار کرده بود. دست ازمورلدا به طرف آن رفت و از میان بقیه کتاب ها بیرونش کشید و به دنبالش،کتابخانه با صدای جیر جیر ضعیفی لغزید.
《آقای بورگین...این چیه؟》 آقای بورگین که حالا نمی توانست انگشتانش را از پای بلوبری تشخیص دهد و آنها را هم نخورد،نگاهی به ازمورلدا انداخت و رد نگاهش را به سمت جلد چرمی در دستانش دنبال کرد. سپس از پشت پیشخان جلو آمد و با لبخندی موذیانه گفت:《خب...پس بعد اون همه کتاب جادوی سیاه،رفتی سراغ این یکی،خانم جوان ملفوی؟》 ازمورلدا جلد کتاب را بار دیگر ورنداز کرد...انگشتان کشیده اش را روی کلمات نامش کشید و سعی کرد نام نویسنده را پیدا کند. اما کتاب بی نام و نشان بود...خب...حداقل فقط بی نشان! سر انگشتان ازمورلدا از خاک و دوده روی آن سیاه شدند و کتاب به طرز خوشایند و عجیبی نسبت به قطرش سبک وزن بود. ازمورلدا زمزمه کرد:《خب...فقط کنجکاو شدم...》 و صفحه ای تصادفی از آن را باز کرد. صفحات کتاب بوی کهنگی و دلمردگی می دادند و انگار هر صفحه آماده پودر شدن بود. اینجا و آنجا تصاویری هم داشت که ازمورلدا مطمئن بود از تصورات مریض ذهن مریض ترین جادوگر می آمدند؛تصاویری سورئال که تحلیل و باور بعضی از آنها کمی دشوار بود. آقای بورگین که حالا کنار ازمورلدا ایستاده بود و سایه اش را روی پیکر او می افکند،گفت:《کنجکاوی بهترین جادوگران رو به جاهای خطرناکی برده،دخترم. کنجکاوی بی پایان و طماع. نمونش همین پ...》 اما ناگهان از حرف زدن باز ماند...گویی چیزی در ذهنش تغییر کرد؛سپس کله چربش را تکان تکان داد و نفسی عمیق کشید و دنباله حرفش را گرفت:《ببخشید...نمونش همین ارباب تاریکی خودمون.》 سکوت چند ثانیه ای آقای بورگین از ازمورلدا پنهان نماند. ازمورلدا ابروی خاکستری اش را بالا انداخت و با زحمت نگاهش از چشمان ورقلمبیده و دهان مربایی آقای بورگین به جلد چرمی کتاب برگشت. کنجکاوی اش بیش از هرزمان دیگری گل کرده بود؛حتی بیشتر از زمانی که او و دراکو دوازده ساله تا آرنج در دریاچه سیاه واقع در محوطه هاگوارتز خم شدند و دنبال ماهی مرکب غول آسا گشتند! اما نمی توانست انکار کند که آقای بورگین درست می گفت چون آخر سر هم یکی از بازوچه های لزج و محکم ماهی مرکب دور بازوی او پیچید و نزدیک بود ازمورلدا را با خود به اعماق تیره دریاچه ببرد! شاید پیش افراد دریانشین که در مسابقات سه جادوگرون سال چهارم دیده بود و یا شاید هم پیش گریندیلو ها که سال سوم پرفسور لوپین تا وقتی در هاگوارتز کار می کرد،راجع به آنها درس داده بود(چه غم انگیز که تنها یک سال آنجا ماندنی بود؛مثل باقی اساتید درس مقابله با جادوی سیاه)...شاید هم فقط کمی کنجکاوی متقابل تا ببیند این دو دست از کجا آمده بودند؛ درست همانطور که خودشان رفتار کردند. سکوت سنگینی بر مغازه حکم فرما بود. آقای بورگین با اشتیاق به دختر مو نقره ای زل زده بود گویا مشتاق بود آن کتاب مرموز را بخرد و ازمورلدا در ذهنش پس و پیش می رفت. چرا آقای بورگین با چنین اشتیاقی به او زل زده بود؟ او هیچگاه اینگونه رفتار نمی کرد...آنقدر این کتابخانه برایش بی اهمیت بود که حتی اگر ازمورلدا از صبح تا شب آنجا می ماند و در آن می کاوید هم متوجه حضورش نمی شد ولی حالا...حالا انگار در انتظار اتفاق خاصی بود و مثل ثانیه های پایانی در شب سال نو لحظه شماری می کرد. ازمورلدا احساس کرد چیزی دلش را قلقلک می دهد؛ انگار که انگشتانی بسیار بلند و عنکبوتوار به جانش افتاده بودند و این قلقلک با حسی که موقع خواندن نام تک تک کتاب ها داشت تفاوت زیادی می کرد...
بالاخره سکوت کر کننده مغازه شکسته شد و طنین صدای آرام ازمورلدا در فضا پیچید:《آقای بورگین...فکر کنم کتاب جدیدمو انتخاب کردم.》 در نهایت کنجکاوی بر اراده ازمورلدا چیره شد. او که دلش بدجوری می خواست از محتویات کتاب سر در آورد،آن را محکم تر از قبل در انگشتان ظریفش فشرد و به آقای بورگین نگاه کرد که چهره اش طوری بشاش شده بود گویی سال نو بالاخره فرا رسیده بود. مرد خمیده پشت نیشخندی زد،با تعظیمی بلند ازمورلدا را به پیشخان راهنمایی کرد و با زبانی به چربی موهایش گفت:《انتخاب عالی کردید،پرنسس. به راستی که سلیقه شما همانقدر خوب و نجیب است که...که...که همه به یاد میارن.》 این بار هم میانه حرفش،چیزی را تغییر داد و لخ لخ کنان به پشت پیشخانش برگشت که حالا پای بلوبری روی آن در یک چشم بر هم زدن به نصف رسیده بود. از عمارت ملفوی تا گذر ناکترن معمولاً برای ازمورلدا راهی نبود و مسیر بازگشت حتی از آن هم کوتاه تر. ازمورلدا همیشه در مسیر بازگشت سرش را تا نوک بینی در کتاب جدیدش فرو کرده و با جادوگرانی که از سر راهش کنار می رفتند،به جایی برخورد نمی کرد. اما این بار او کتاب را در سبدش چپانده و چنان محکم آن را نگه داشته بود که حتی کنار چین های دامنش تاب نمی خورد! همانطور که به سمت پله های سنگی منتهی به پاگرد پرنور می رفت و هر سنگ لق زیر پایش به صدا در می آمد،بیش از پیش به اطرافش می نگرید و تازه فهمید چرا هیچ وقت با کسی برخورد نمی کند. همه با سر های خم و لبخند هایی که دندان های جرم گرفته و کجشان را نمایان می کرد،کنار دیوار ها ایستاده و زیر چشمی رفتن او را نگاه می کردند گویی او شاهزاده ای سوار بر فیل بود و از وسط فستیوالی فصلی می گذشت. ازمورلدا ناخودآگاه سبد را محکم تر از قبل چسبید و همانطور که قلبش کمی تند تر از معمول می زد،لحظه شماری می کرد هرچه سریع تر به خانه برسد. با اینکه پاهایش از دیگری پیشی می گرفتند،تمام تلاش خود را می کرد همانطور که از مادرش نارسیسا یاد گرفته بود وقار خود را حفظ کند. به پاگرد پرنور رسید و از کوچه ای بسیار باریک که اندازه شکافی دردیوار بیش نبود عبور کرد تا به منبع نور رسید،گذر دیاگون. تابلوی زنگ زده "گذر ناکترن" بر دیوار آجری کنار شکاف می درخشید. ازمورلدا در مواجهه با نور،چشم هایش را کمی جمع کرد و لبه کلاهش را کمی پایین تر کشید تا سایه آن صورتش را بیشتر بپوشاند. صدای جوش و خروشی که از گذر دیاگون برمیخاست از انتهای کوچه هم به وضوح قابل شنیدن بود. ازمورلدا از گوشه مسیر آجری رنگ و پرشور گذر دیاگون حرکت کرد. او حتی نیم نگاهی که به جادوگران گذر ناکترن می انداخت را هم نصیب جماعت آنجا نکرد چه برسد به آنکه جواب "صبح بخیر!" ها و با هر برخورد یا طعنه کوچکی "معذرت میخوام،دوشیزه ملفوی" ها را بدهد. ازمورلدا حالا سبد را در دو دستش مقابل دامن رقصانش گرفته بود و مسیر آشنایش تا خانه را دنبال کرد. حالا بدون بینی اش در صفحات خاک گرفته و نمناک،گذر دیاگون شلوغ تر از همیشه بود و بویی که از مغازه های مختلف بلند می شد ملموس تر از قبل؛ مثل بوی نان تازه که نانوایش سر کارکنان احتمالاً تازهکار داد می کشید و حتی بوی اشتها برانگیز جگر پخته و بستنی میوه ای و...
《خانوم جوان رسیدن! دوشیزه ملفوی دارن میان!》 کوین طبق معمول مشغول برق انداختن پنجره های بلورین عمارت بود که ازمورلدا را در ردای سبز زمردینش دید. ازمورلدا از باغ جلوی عمارت می گذشت اما هر از گاهی زیر چشمی دور و برش را مثل یک گناهکار نگاه می کرد. الف خانهزاد بلافاصله کهنه ی در دستش را زمین انداخت و به سمت در ورودی دوید،دستگیرهای آن را یکی یکی گرفت و کشید تا در دولبه و عظیم باز شد و ازمورلدا درحالی که دو طرف دامنش را بالا نگه داشته بود مبادا بین پاهای گیر کند و زمین بخورد،وارد شد. کوین از پشت در با لبخندی بزرگ به او خوش آمد گفت و بعد هردو لبه در را به زحمت هول داد تا بسته شوند. ازمورلدا دور و برش را دوباره نگاه کرد اما این بار از زیر پلک هایش نبود بلکه گردنش را به اطراف چرخاند تا دید بهتری داشته باشد. او که حالا خیالش راحت شده بود می تواند بارش را امن و امان زمین بگذارد،بدون آنکه کسی قصد کنجکاوی یا بررسی آن را داشته باشد،سبد را روی یکی از میز های نزدیک گذاشت. لحظه ای که کف سبد روی میز قرار گرفت,ازمورلدا نفسی راحت سر داد و چشمانش را بست. سپس کلاه سفیدش را از سر برداشت و پیشانی اش را با دستمال پارچه ای همراهش پاک کرد. گوش های آویزان کوین به محض دیدن سبد روی میز، تیز شدند و با حرکتی شتابان کهنه را دوباره زمین انداخت و شتابان به سمتش رفت. 《دوشیزه ملفوی ،کمکتون می کنم! خانم ملفوی هنوز بسیار ناراضی هستن که شما با پای پیاده و با این سبد به دست به گذر ناکترن رفتید و از اون بدتر،بدون هیچ همراهی! خانم ملفوی گاهی بی قراری می کردن و پس و پیش می رفتن. ایشان به کوین و آقای جوان ملفوی گفتن دنبال شما بیایم ولی ارباب ملفوی یادآوری کردن شما خودتون بهتر میدونین...》 ازمورلدا خودش را کمی با لبه کلاهش باد زد و لپ های گر گرفته اش را خنک کرد، لب های نیمه بازش را جمع کرد و به کوین نگاه کرد و گفت:《ممنون،کوین. ولی فقط بزارش روی میزم و فضولی نکن! اوه...درضمن به مامان چیزی نگو. اون نمیخواد بدونه...》 ناگهان صدایی از دور طنین انداز شد که با لحن شاد و در عین حال با وقاری گفت:《چی رو نمیخوام بدونم؟》
ازمورلدا درجایش خشک شد و انگشتانش دور کلاه وا رفتند اما سریع آن را در هوا قاپید. گونه هایش دیگر گر گرفته نبودند و مردمک مارگون چشمانش کمی تنگ شدند. ازمورلدا چرخید و به پله های مرمرین عمارت نگاه کرد. صدای نارسیسا ملفوی بود که در لباس آبی مخملش از پله ها پایین می آمد و یکی از دستانش روی سنگ های مرمر سیاه رنگ سر می خورد؛سنگ هایی که امکان نداشت دستش را خاکی کنند چون کوین حسابی آن ها را سابیده بود. نارسیسا لبخندی گرم و نجیب به ازمورلدا زد و درست رو به رویش ایستاد،گفت:《حالا دیگه من نباید چیزی رو بدونم؟ شما جوونا و روحیه سرکشتون. دراکو کم بود،تو هم میخوای منو کلافه کنی؟》 سپس دستی بر گونه های استخوانی ازمورلدا کشید. ازمورلدا هم با لبخندی ناشیانه جوابش را داد و دستش را روی دست مادرخواندهاش گذاشت. ته دلش کمی قلقلکی شد...همان قلقلک عجیبی که وقتی آقای بورگین درباره کتابش با او حرف می زد،احساس کرده بود. او لب هایش را مردد از هم باز کرد اما صدایی بیرون نیامد. دوباره آن ها را بست و باز کرد و این بار گفت:《خب همه ما به حریم شخصی نیاز داریم دیگه،مامان. خودت که خوب می دونی...خونه ی ما که مثل اون آلونک ویزلی ها نیست! دراکو میگه هرجا حرف بزنن،از ده طبقه بالاتر میشه صداشونو شنید...تازه همشون توی یک اتاق میخوابن!》ازمورلدا طبق عادت چشم چرخاند و سر تکان داد. سپس اضافه کرد:《هرکی ندونه شک میکنه که پاک نژادن. البته...با علاقه آرتور ویزلی به گندزاده ها حقشونه مثل آنها باهاشون رفتار بشه. اگه خیلی دوستشون داره چرا نمیره پیششون زندگی کنه؟》 نارسیسا خنده ای کوتاه اما از ته دل سر داد. وقتی چشمانش را باز کرد،برق حیرت در آن ها می درخشید. نارسیسا با تعجب و ردی از غرور گفت:《تو ملفوی بی نظیری هستی،ازمورلدا. انگار که دختر خود خودمی.》 زن مو بلوند دستی به سر ازمورلدا کشید و دوباره ورندازش کرد. 《حتی کلهشقیت هم از لوسیوسه. چندبار بهت گفتم لازم نیست تنها بری به گذر ناکترن؟ هم نوعانمون و هرکسی که اصالت جادوگری هنوز واسش مهمه میرن اونجا ولی...》 ازمورلدا سریع حرفش را قطع کرد و گفت:《آره،آره ولی منم چندبار بگم دیگه پونزده سالمه و میدونم چطور از خودم محافظت کنم. باید نگران دراکو باشی نه من. من به اندازه کافی کتاب طلسم خوندم...طلسم هایی که حتی توی کابوس اون عجوزه ها هم نمیگنجه.》 با این حرف سکوت معناداری میانشان را پر کرد. ازمورلدا هیچ قصد بی احترامی نداشت اما سکوتش به معنی پشیمانی نبود. حرفی که زده بود او را به یاد چیزی انداخت که در سبدش مخفی شده بود...سبدی که کوین بی خبر از همه جا با خود برده بود به اتاقش. نارسیسا هم دلیلی پیدا نمی کرد که سکوت کند اما حرف ازمورلدا رو را هم به یاد چیزی انداخته بود. چیزی که باعث شد چشمان خاکستری اش چشمان ازمورلدا را بکاود. چیزی که نگاهش را کمی شبیه نگاه آقای بورگین می کرد وقتی دائم تلاش می کرد حرفش را عوض کند. چه دلیلی داشت این طور بینشان سکوت برقرار شود؟ نارسیسا خوب می دانست ازمورلدا شیفته ی جادوی سیاه است. خودشان هم از این وسایل کم در زیرزمین عمارت نداشتند. چند ثانیه طول کشید اما بالاخره سکوت با صدای زمزمهوار نارسیسا شکست و برق نگاهش از حیرتزده به ترکیبی از امیدوارانه و چیز دیگری تغییر کرد. چیزی مثل...نگرانی؟ 《ت-تو...من و پدرت رو سربلند می کنی،جواهر من. آره...ازمورلدا ملفوی.》
ازمورلدا همانجا ایستاد و ناخودآگاهانه ابروانش در اخمی گره خوردند. کمی گیج شده بود. مثل یک مجسمه فقط همانجا ایستاد و به مادرخواندهاش خیره شد...حرف های او در سرش می چرخیدند اما انگار از میان هر جمله نارسیسا،جمله جدیدی عبور می کرد و کلمات را در هم می شکست؛ بعضی جملات انگار که تازه شکل گرفته بودند و منشاشان هم نارسیسا نبود. "سربلندمان می کنی...","جواهر من...","یک ملفوی واقعی...همین را بس"...."ازمورلدا؟ ازمورلدا اینجایی؟"..."ازمورلدا؟!"..."ازمورلدا!!!!" ناگهان صدای نارسیسا و بشکن هایی که جلوی صورت ازمورلدا می زد جریان صداهارا قطع کرد و باعث شد بفهمد انگار چندلحظه روی زمین نبود. خشکی زبانش و هوای خنکی که در دهانش در رفت و آمد بود نشانش دادند دهانش کمی باز مانده بود. ازمورلدا چندبار پلک زد و دهانش را بست،خجالت زده پایین را نگاه کرد و همانطور که زبان خشکش را تر می کرد،دستی بر لبانش کشید. ازمورلدا گفت:《من...بهتره برم لباس عوض کنم.》 نارسیسا برای بار آخر به ازمورلدا لبخند زد و سر تکان داد. همین حرکت کافی بود تا ازمورلدا خودش را مرخص کند و از پلکان مرمرین بالا برود تا به طبقه دوم برسد. نزدیک اتاق خودش که شد،صدای باز شدن در اتاق دیگری بلند شد و بعد سر بلوند آشنایی که از پشت در بیرون آمده بود با دیدن او ریشخند زد. دراکو با لحن کشدارش گفت:《اومدی،عزیزم؟ چه به موقع! می خواستم دوئل تمرین کنم...》 ازمورلدا در اتاق خودش را که در راهروی مجاور بود باز کرد. درحالی که هنوز دستش دستگیره طلایی آن را گرفته بود،رو به دراکو چرخید و با لبخند کم جانی گفت:《الان نه،دراک. بزار یه وقت دیگه...سرم شلوغه.》 با این حرف ریشخند دراکو محو شد و ازمورلدا که در اتاقش را می بست،صورتش را از شکاف در که رفته رفته باریک تر می شد دید. حالا خودش بود و خودش...خودش و یک اتاق خالی...خودش و یک کتاب. دختر مو نقره ای به در تکیه داد و سرش را به عقب خم کرد،زیر لبی گفت:《آخیش...》 و با یک حرکت چوب جادویش،در کمدش را باز کرد. سبد سیاه روی میز کنار تخت در نور به رنگ دودی در آمده بود و ازمورلدا درحالی که سرش را از یقه پلیور خاکستری سیرش رد می کرد آن را دید. دست نخورده بود و کتاب هنوز در دل آن قرار داشت.
طولی نکشید که ازمورلدا در اتاقش پس و پیش می رفت و نگاهش را از آن کتاب نفرین شده جدا نمی کرد...درست مثل نرجغد عقابی اش،آنوبیس وقتی کوین را با ظرف موش های مرده(غذای محبوبش) می دید. اما سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه نبود آنوبیس در اتاقش شود و یا اینکه آیا آنوبیس موش هارا آنقدر خوشمزه می دید یا خود کوین را! ترکیبی از صداهای آقای بورگین،نارسیسا،خودش و حتی حرف های روز قبل دراکو مثل یک گردباد بی رحم در سرش می چرخیدند تا حدی که سرش را به دوران انداختند. "شما جوونا و سرکشی هاتون", "انتخاب بسیار شایسته ای کردید،پرنسس", "جواهر من...", "تو باید نگران دراکو باشی نه من", "هم نوعانمان علاقه عجیبی به گذر ناکترن دارند" , "کنجکاوی بهترین جادوگران رو به جاهای خطرناکی برده،دخترم." , "گل رز من...". ازمورلدا مقابل تختش ایستاد،قلبش مانند طبل جنگی در سینه اش می کوبید و چشمانش آنقدر به جلد چرمی و سیاه کتاب زل زده بودند که کم کم متوجه جزئیات جدیدی بر آن می شد. او با کلافگی چشم چرخاند و توپید:《حالا که چی؟! چرا انقدر گندهاش می کنن؟ آقای بورگین فقط خوشحال بود من این کتابو می گیرم چون هیچکس غیر از من به اون کتابخونه لعنتی توجه نمیکنه چه برسه به این یکی که نام و نشون هم نداره!》 نمی دانست چرا نام کتاب ناگهان در چشمش بسیار بزرگ تر شد. تک تک کلمات طوری پیش چشمانش می گذشتند گویی آن را درست مقابل نوک بینی اش نگه داشته یا حروفش را با طلسم اینگورجیو بیست برابر بزرگتر کرده بود. "تاریکی خالص مدفون شده در تاریخ جادو"... 《اه...خیل خب...حالا اگرم چهارتا چیز به درد بخور داشته باشه،اشکالی نداره روی دراکو امتحانشون کنم!》 سپس کتابش را با یک حرکت سریع دستش قاپید و این بار واقعاً مقابل صورتش نگه داشت. 《خیل خب... بزار ببینم اونقدری که میگن شومی یا نه.》
تقریبا داشت یادم میرفت که میخواستم چی کار کنم.🥲
میخواستم بگم که چقدر نویسندگی و قلمت خوبه!😭🥲🔮🌌🪷
جزو بهترین فن فیکشن نویسهای تستچی هستی واقعا! علائم نگارشی بجا و توصیفاتت فوقالعادهست!🥲😭🌌🪷
منتظر ادامهی پارتها میمونم.💖🪷🌌
نظرت خیلی خیلی واسم ارزشمند بود،هانی❣🥺
از نظر روحی توو شرایط خیلی شکننده ایم...ولی دارم روی پارت ۴ کار میکنم. ممنونم که انقدر صبوری😇
فدات بشم💖🪷
خیلی خیلی مراقب کن خوشگله💖🔮🪷🥲