حرفی ندارم دوستان...امیدوارم هر جا هستید خوشحال باشید😊🔮 کلیییییی تلاش کردم سر ۲ هفته آپلودش کنم نمیشد...امیدوارم اینبار ناظرا راه بیان💚🐍🪄
《ازمورلدا...》 اینجا دیگر کجاست...؟ این اولین سوالی بود که ازمورلدا از خود پرسید. سرگردان این طرف و آن طرف را نگاه کرد اما احساس می کرد بدنش به سختی بتن و به سردی قندیل هایی شده بود که دیشب موقع برف بازی با دراکو روی سقف عمارت دیده بود. چشمانش را به این سو و آن سو چرخاند...همه چیز تهی بود. تهی؛ خالی از حتی مقداری برف برای ساختن گلوله برفی کوچکی...با این حال هوا سرد بود و نفس هایش مثل ابری از بخار محو جلوی صورتش تشکیل و در هوا محو می شد. 《این طرف...》 کدام طرف؟ ازمورلدا که اصلاً نمیتوانست بچرخد! چپ؟ سیاهی محض... نکن منظورش راست بود؟ دریغ از روزنه ای نور...حداقل یک ستاره،مثل همان هایی که با دراکو می شمردند... ولی...انگار جایی در اعماق دلش،جایی که هیچوقت نمیدانست وجود دارد،میدانست این نجوا از کجا می آمد. همه جا سیاه و تهی بود اما پاهای آهنینش انگار که آهن ربای قدرتمندی وجود داشت که آنها را جذب می کرد،به سویی هدایت می شدند...سویی که هرلحظه تپش قلب ازمورلدا را تندتر و عرق پیشانی اش را سردتر می کرد. حتی نمیدانست به کدام سو نگاه می کند. فقط میدانست باید انتظار چیزی از آن طرف را داشته باشد. چیزی...یا کسی...یا هردو. وایسا...قبلاً هم اینجا بوده،مگه نه؟ فکر نمی کرد...نمیشد دقیقاً مکانی را به چنین چیزی نسبت داد. 《ازمو...》 ناگهان کسی از دل تاریکی شروع به حرکت به سمت او کرد. پاهای برهنه اش بر زمین حالا نسبتاً روشن نمایان شد...و همان هیبت شنل پوش. از سردی هوا میشد حدس زد این موجود خرقه پوش مجنونگر باشد...اما نه روی زمین و هوا معلق بود و نه هیبت تمام سیاهی داشت. ازمورلدا نفسش را خورد...لرزه ای که به اندام بی حسش افتاد،فکر نفس کشیدن را از سرش بیرون می انداخت.
سعی کرد فریادی بزند،حداقل دراکو را صدا بزند،کسی که یادش می آمد قبل از بستن چشمانش او را دیده بود...حداقل می دوید و مثل مارمولکی به دیواری پناه می برد...یا مثل بچگی هایش،وقتی از شلوغی گذر دیاگون می ترسید یا احساس میکرد فنریر گریبک کمی خشن تر از معمول بازی می کرد،پشت دامن نارسیسا قایم میشد ...اما نه. احساس می کرد پاهایش دو تکه چوب بسیار نحیف و کهنه بودند که امیدی به خم کردن یا تکان دادنشان نبود...مثل پایه های یک صندلی فرسوده از جنس چوب نارون. و در همان لحظه...نوری سبز و کورکننده از هیبت خرقه پوش درخشید به شدتی که ازمورلدا هرگز،حتی در آگاه ترین رویاهاش،نتوانسته بود جلویش مقاومت کند یا حداقل دهانش را باز کند و از ته دلش فریاد بزند "چی از جونم میخوای؟!" هربار این نور تابیده میشد،نوری به شدت ناخوشایند، و ازمورلدا چشمانش را می بست،جای دیگری بیدار میشد. خب...حداقل این 'جای دیگر' جایی امن بود. جایی که هیچ تاریک و سرد نبود؛ خورشید از پشت پرده های مخملی و سفید اتاق به داخل می تابید و صورت ازمورلدا(که حالا مرطوب شده بود و قطره های شبنم بر بینی اش جمع شده بودند) و جای جای آن را روشن میکرد؛ کتابخانه ای که آنقدر با کتاب های ریز و درشت،نحیف و قطور،پوسیده و نو پر شده بود مجبور میشد بخش اعظم آنها را داخل کتابخانه عمارت بگذارد،چوب دستی سفید روی میز کنار تخت و نر جغد عقابی اش،آنوبیس. چند ثانیه طول کشید تا ازمورلدا یادش بیاید کجاست و وقتی به رو تختی های ابریشمی و بهم ریخته تختش و بالش مرطوبش(که هنوز گرما و گودی سرش روی آن طرح انداخته بود)نگاه کرد،متوجه شد...اتاقش است. سرش را در دستانش فرو برد و نفسی که حالا فهمیده بود در واقعیت هم آن را خورده بود،بالاخره از سینه بیرون داد. این اولین باری نبود که همچین رویایی می دید...بارها،از وقتی هری پاتر معروف برگشته بود و مثل هر جادوگر دیگری در هاگوارتز،مدرسه جادوآموزی و سحرورزی درس می خواند،این رویاها روزگار و شبانگاهش را تیره و تار می کردند و تنها دلیلی که نمیخواست از دیدنشان جلوگیری کند این بود که هر دفعه یک اتفاق جدید به خوابش اضافه میشد.
بار اول،وقتی یازده سالش بود،فقط تاریکی و سرما حس میکرد. خب...شاید شام سنگینی خورده بود یا بعد از شام آنقدر با دراکو بازی کرده بودند که حالش بد شده بود! بار دوم،اوایل دوازده سالگی آن حس نکبتی کشیده شدن به جایی نامعلوم شکارش کرد. خب...خب...خب هرکسی فلج در خواب را تجربه میکرد،مگه نه؟ پدرش لوسیوس گفته بود یک ترول کوچک و بدجنس بعضی وقت ها روی سینه ی جادوگرانی که شام سنگینی خورده باشند یا درست نخوابند،می نشیند تا آن ها را ادب کند! این رویا تا چند ماه ادامه داشت و ازمورلدا چند ماه این ترول را روی سینه اش جا داد تا اینکه اواخر سیزده سالگی،پاهای برهنه این ترول در میان سایه های هولناک و عظیم و در روزنه ای نامعلوم از نور پدیدار شد. نه! هنوز آنقدر وحشت زده بود که نمیتوانست با چنین چیزی کنار بیاید! بیدار شو،ازمورلدای سیزده ساله...بیدارشو! اگر از ازمورلدا می پرسیدند کدام سال زندگی اش را بیشتر دوست دارد،بی شک جوابش اعداد سیزده و چهارده بودند. دلیلش هم واضح بود چون ترول دیگر روی سینه اش نمی نشست! شاید بالاخره بیخیال شده و رفته بود...یا شاید هم...اواخر چهارده سالگی بالاخره خودی نشان داد و این بار بجای پا،غریبه ای خرقه پوش از سایه ها بیرون خزید. این هیبت ابداً به ترول ها شباهت نداشت! شاید یک مجنونگر بود؟ از همان ها که سال قبل در مدرسه و هاگزمید در پی سیریوس بلک پرسه می زدند؟ اما چرا باید در خواب او را هم جست و جو می کردند...؟ جواب این سوال نیز واضح بود...چون آنها اصلاً دنبال چیزی در خواب ازمورلدا نبودند. آنها دنبال **خود** ازمورلدا بودند! و هربار که پیدایش می کردند،نور سبز و کور کننده ای از پشت خرقهشان بیرون می تابید. اما...حالا که ازمورلدا پانزده ساله بود،نمیدانست چرا با عقل جور در نمی آمد... مجنونگران از خود نور ساتع نکرده که هیچ،روی زمین هم راه نمی روند! پس چه بود...؟ چرا دیگر به خوابش چیزی اضافه نمیشد؟ چرا خواب میخواست او را وادار کند در چنان وضعیتی عقلش را به کار بیندازد...؟ صدا آنقدر غریب بود که ازمورلدا بعد از بیداری حتی یادش نمی آمد چطور بوده یا چه کلماتی را ادا میکرد...
بار دیگر به صورتش دست کشید و شبنم های عرق را از بینیاش پاک کرد،چشمانش را مالید تا خوابالودگی را از سرش بیرون کند...یا شاید هم فقط می خواست برآشفتگیاش را از خود دور کند. به بدن رنگ پریده و کشیدهاش کش و قوسی داد و از تخت بلند شد. حالا در سکوت اتاق خوابش،که حتی صدای تکان خوردن پرده ها در نرمی نسیم صبحگاهی در آن شنیده میشد،با تیک تاک عقربه های ساعت دیواری جادویی اش شکسته میشد؛ با وجود جنین کابوسی،حتی دیرتر از همیشه از خواب بیدار شده بود! تاحالا خانوادهاش،خانواده ملفوی،باید سرمیز صبحانه می بودند. عجیب تر این بود که هیچکس در اتاقش را نزده بود یا سعی نکرده بود با سرصدا کردن او را از خواب بیدار کند...درست همانطور که آرزو کرده بود وسط رویایش کسی واقعاً این کار را بکند. حتی عجیب تر این بود که تا چشمانش را باز کرده بود،احساس گرسنگی می کرد! انگار موقع خواب،روحش راهی سفری دورو دراز شده،بر فراز کوهستان های اطراف هاگزمید پرواز کرده و به ماجراجویی رفته بود...ماجراجویی که در آخر به جایی سیاه،تهی و سرد و غریبه ای شنلپوش ختم شده بود... آن غریبه.،آن مجنونگر عجیب،چه کسی بود؟ گرمای پتوی مخملی تختش چطور به یکباره از اتاق مکیده شده و جایش را به سرمای مطلق داده بود...؟ برای فکر کردن به این سوالات زیادی گرسنه بود. حتی اگر خودش هم میخواست مثل کارآگاه داستان های جنایی دنبال جواب سوال های مبهم خوابش باشد،صدای قارو قور شکمش قطعاً حواسش را پرت می کرد. با حرکتی نرم،پتویش را کنار زد و روی پاهایش ایستاد. از روبدوشامبر نخی و سیاه رنگش بیرون آمد و آماده شد که به طبقه پایین برود. همانطور که موهای بهم گوریده و نقره ای اش را شانه میزد به این فکر کرد برای صبحانه پنکیک با عسل و توت بخورد یا املت با قارچ و بیکن...بین هر لقمه چای بخورد یا آب کدوحلوایی...؟ در اتاقش را باز کرد و از پله های منتهی به تالار عمارت پایین رفت. در پله های آخر بود که الف خانهزاد جدیدشان با هراس و عجله از کنارش رد شد. "صبح بخیر،خانم جوان ملفوی!" الف آنقدر این را سریع گفت که صدایش تقریباً در راه محو شد. ازمورلدا لحظه ای مکث کرد و به سمت الف برگشت. صدای الف زیر و لرزان بود...اما به زیری صدای در خوابش نمی رسید و آن صدا به هیچ عنوان لرزان نبود. به نظر نمی رسید صاحب صدا از کسی بهراسد؛درحالی که الف از اربابانش می هراسید...(شاید به همین دلیل دوان دوان به طبقه بالا می رفت تا همانطور که امر شده بود،اتاق ازمورلدا را مرتب کند)...بلکه خودش عامل اصلی هراس بود(دل ازمورلدا کمی لرزید)! اخمی به پیشانی اش افتاد و مابقی پله هارا با همان اخم پشت سر گذاشت. به سمت سالن غذاخوری رفت. صدای ریز دلنگ دلنگ برخورد کارد و چنگال به ظروف سرامیکی شنیده میشد. بله...لوسیوس،نارسیسا و دراکو تاحالا پشت میز نشسته بودند و صبحانه برایشان سرو شده بود. بوی نان تازه و بیکن و تخم مرغ فضا را پر کرده بود...چه ناامید کننده که خبری از پنکیک با عسل و توت نبود!
《صبح بخیر.》 با صدای نرم ازمورلدا که پژواکش در سالن پرنور پیچید،نارسیسا صحبت همیشگی اش با لوسیوس را که راجع به ماگلزاده ها و بوی گندشان بود،متوقف کرد و چنگال پر املت دراکو در هوا معلق ماند. لبخندی که بر لب زن باوقار نشست،چین بینی اش را باز کرد و گفت:《صبح بخیر،جواهر من!》 لوسیوس از بالای فنجان قهوه به دخترخواندهاش نگاه کرد و سری تکان داد. لب های بازمانده دراکو جای خود را به نیشندی بسته و ملفوی گونه همیشگی اش داد و چنگالش را به بشقابش بگرداند:《قیافشو نگاه! معلومه خوب خوابیدی!》 ازمورلدا بی تفاوت جایی کنار نارسیسا و رو به روی دراکو برای خودش انتخاب کرد و نشست. دراکو بی ربط هم نمی گفت...رد بالشت روی صورتش مانده بود و کمی تیره تر از پوست رنگ پریده اش دیده می شد. تنها چیزی که ازمورلدا ترجیح می داد مضحک خطابش کند،عبارت 'خواب خوب' بود. ازمورلدا با حرکت نرم چوب جادویش،تکه ای املت با قارچ و بیکن،درست همانطور که هوس کرده بود،برای خود کشید و گفت:《اوهوم.》 دراکو که همچنان به رد بالشت روی صورت ازمو خیره شده بود،با لحن کشدارش گفت:《حداقل انقدر خوب خوابیدی که چند بار در زدم ولی بیدار نشدی!》 دانستن یا ندانستن اینکه کسی سعی کرده بود او را از خواب بیدار کند،دیگر اهمیتی نداشت. ازمورلدا تا ته خوابش را دیده بود و مثل بار ها قبل درست بعد از نور سبز و کوکننده از خواب پریده بود. دختر مو نقره ای درحالی که تکه ای املت در دهانش میکذاشت با بی اعتنایی گفت:《آهان.》 دراکو ابرویی بالا انداخت. او بار ها دیده بود که ازمورلدا کسل و بی تفاوت رفتار کند اما...حداقل دفعات قبل کاری کرده بود! او که حالا همبازی نداشت،از میدان کنار رفت و جای صبحت را به مادرش داد. نارسیسا دستی به سر ازمورلدا کشید و پرسید:《حالا چرا انقدر پکری؟ امروز روز آفتابی و خوبیه که با دراکو کوییدیچ بازی کنید!》 دراکو که مسیرش را باز تر از قبل دید،مثل صاعقه پشت بند مادرش گفت:《آره! روحیتو حفظ کن،عسلم. چون قراره از این هم پکر تر بشی!》 ازمورلدا بالاخره چشم از بقشاب املتش برداشت و به دراکو نگاه کرد. ناگهان فکر خواب بی سر و تهش از سرش پرید و نیشخندی زد که از ملفوی ها گرفته بود. 《جداً؟ به خاطر همین با وجود تو به عنوان جوینده،تیم کوییدیچ اسلیترین هنوز جام قهرمانی گروه هارو نبرده،عزیزم؟》 از عمد،کلمه "عزیزم" را کشدار گفت و موقع به زبان آوردن کلمه "جوینده" ابرویی بالا انداخت. دراکو که تقریباً تکه ای قارچ راه نفسش را بست،به سینه اش کوبید و با چشمانی گرد شده گفت:《چطور جرئت میکنی،کوچولوی گستاخ؟! باشه...شاید بعد از رفتن فلینت،عملکرد اسلیترین توی کوییدیچ خیلی خوب نبوده باشه ولی مطمئنم اگه از جوینده به کاپیتان تیم ارتقا پیدا کنم به بی عرضه هایی مثل ویزلی ها نمی بازیم!》 مکثی کرد تا نفس بگیرد...بعد زیرچشمی به پدرش نگاهی کرد و ادامه داد:《شاید هم اگه چندتا جاروی نیمبوس دوهزار و پنج داشته باشیم...》 لوسیوس نگاهی حواله اش کرد که مشخصاً می گفت 'حتی جرئت نکن جملهات رو تموم کنی.' و باعث شد ازمورلدا خنده ای مختصر سر دهد. 《باشه..هرچی تو میگی. فقط به یک بهونه نیاز دارم تا اون پولیور دوست داشتنیم رو دور بندازم چون تقریباً دیگه اندازم نمیشه. همونی که روش نوشته 'بازیکن شماره ۰۷،دراکو ملفوی.》 و با نیشخندی مختصر،به صبحانش مشغول شد.
بعد از حدود بیست دقیقه،دراکو وسط حرف های مادرش درباره گندزاده ها،صندلی اش را به عقب هل داد و بلند شد. 《خوشمزه بود. دارم بهتون میگم...اگه این دفعه پاتر کوین رو هم بگیره...》 حرفش نیمه کاره ماند چون با عجله از سالن بیرون رفت و بقشاب نصفه خورده ی املتش را رها کرد. هنوز بیکن های ترد صبح مثل فنر در شکم ازمورلدا بالا و پایین می پریدند که به محض بلند شدن،چیزی به شکمش اثابت کرد و پایین افتاد. وقتی ازمورلدا نگاهش کرد،کوافل قرمز براقی رو دید که جلوی دمپایی های نرم و خانگیاش می غلتد. 《هرکی آخر برسه به زمین،باید توپارو خودش جمع کنه!》 صدای فریاد دراکو از آن سوی اتاق شنیده شد که با عجله از پله ها پایین دوید،ردای سبز کوییدیچش در هوا پیچرخید و جاروی نیمبوس دو هزار و یکش را محکم گرفته بود و با هر قدمی که میدوید،آن را تاب میداد. این کار همیشگیشان بود. از وقتی ازمورلدا یادش می آمد،درست بعد از صبحانه بازی میکردند. از گابستون گرفته تا کارت های انفجاری و به محض گرفتن جارو های خودشان،کوییدیچ. به هر حال،ازمورلدا با وقار و مطانتی که از نارسیسا یاد گرفته بود،از صندلی بلند شد و با گام های نرم و شمرده به اتاقش رفت تا جارویش را بردارد. انگار این بار تعداد پله ها کمتر شده بود چون لحظه ای که از بند افکارش رها شد،داشت جارو به دست از اتاقش خارج میشد. به پشت سرش نگاه کرد و بعد به راه پله منتهی به سالن اصلی. اگر به همین سرعت و در یک چشم بر هم زدن گوی طلایی را از چنگ دراکو می قاپید خیلی کیف می داد. طولی نکشید که در حیاط پشتی بزرگ عمارت که نسبت به ورودی آن آفتابی تر بود،دو لکه سبز پرواز کنان در آسمان ظاهر شدند که آنقدر سریع حرکت می کردند،تمرکز روی یکی از آنها دشوار و دید را تار می کرد. ازمورلدا در تعقیب و گریز با دراکو،کوافل را زیربغلش نگه داشته بود و به طرف سه دروازه ای که ظاهر کرده بودند،پرواز می کرد. ملفوی که با نهایت سرعت پرواز می کرد و موهای بلوندش در دست باد می جنبیدند،با دیدن اینکه امکان نداشت بتواند کوافل را از دست دختر مونقره ای به چنگ آورد،تغییر رویه داد و جلوی دروازه هایش ایستاد. ازمورلدا هم بی درنگ توپ قرمز رنگ را به طرف کوتاه ترین آن ها پرتاب کرد تا دست دراکو به آن نرسد ولی دلیل بر این نمیشد که پایش هم به آن نرسد! ملفوی روی جارویش خم شد و پای چپش را دراز کرد،لگدی به کوافل زد و آن را از مسیر منحرف کرد تا لابه لای بوته گل رز باغ بیفتد. سپس با نیشخندی به هم بازیاش نگاه کرد و گفت:《ببخشید،پرنسس. ولی این دفعه نمیزارم گل بزنی!》 اخم های ازمورلدا در هم رفت و دندان های نیشش را روی هم فشرد. بعد سر جارویش را به طرف زمین گرفت و آهسته کنار بوته گل رز فرود آمد تا کوافل را بردارد. درحالی که سعی میکرد دستش را با خار ساقه ها نبرد،گفت:《اگه مامان اینو میدید،ارزو میکردی که ای کاش میزاشتی من گل بزنم.》 دراکو ابرویی بالا انداخت و با فاصله کمی از سطح زمین کنار او معلق ماند. 《اوه...حواسم نبود گل رز های مامان چقدر واسش عزیزه! یعنی داری میگی اگه تنبیه بشم،دلت واسم نمیسوزه،گل رز من؟》
با شنیدن این حرف،ازمورلدا که حالا تا آرنج فرو رفته بود در بوته گل رز،ایستاد. گل رز من...نمیتوانست انکار کند که از این اسم خوشش می آمد. حداقل اگر بر می گشت و گونه های گلگونش نمایان میشد،نمیتوانست. 《گل های رز خارهایی به تیزی نیش مار دارن،دراک. شاید بهتر باشه خودت کوافل رو دربیاری که ببینی!》 ملفوی که چشم های آزاردهنده تیزبینش را از نارسیسا و کلهشق بودن را از لوسیوس به ارث برده بود،سریع گل گونه های ازمورلدا را تشخیص داد و با لبخندی جواب داد:《خب...من بدم نمیاد یه مار نیشم بزنه. درضمن...هرچیزی بهایی داره. من نیش گل رز رو در ازای زیبایی بی حد و مرزش به جون می خرم.》 حالا ازمورلدا دوباره راست ایستاده بود و کوافل پر شاخ و برق را بین دو دستش نگه داشته بود؛ برگشت و به ملفوی نگاه کرد. این حرف های مضحک و آزرادهنده خردمندانه تنها وقتی از لب های دراکو جاری میشد که...مثل حالا بود؛نمیشد کلمه ای را برای وصف این موقعیت پیدا کرد. درحالی که هیچ کدامشان حتی لحظه ای پلک نمیزدند مبادا نگاهشان از نگاه دیگری جدا شود یا کسی چیزی نمیگفت مبادا این لحظه خراب شود،ازمورلدا با یک حرکت سریع توپ را به هوا پرتاب کرد و از یکی از دروازه ها گذشت. صدای دلنگ کوچکی آمد و روی تابلوی طلسم شده ای که امتیاز هارا نشان می داد،ده امتیاز جلوی اسمش اضافه شد. سپس همان نیشخند را به همبازی اش تحویل داد و گفت:《حالا چطور،عزیزم؟ هنوز هم به "بها" اعتقاد داری؟》 دراکو که هم از این حیلهگری به وجد آمده و هم رگ کلفت کرده بود و همزمان نگاهش به ازمورلدا دوخته شده بود،زمزمه کرد:《چجورم.》 و این کوییدیچ نفس گیر با برد ناجوانمردانه و انتقام جویانه دراکو از ازمورلدا به پایان رسید. 《حالا کی از بها صحبت میکنه،پرنسس؟ تو یا من؟ هروقت توپ هارو جمع کردی و دادی به کوین،تو میبینم!》 این را با لحن کش دارش که معمولاً برای اذیت کردن پاتر استفاده می کرد گفت و درحالی که جارو را روی شانه اش تکیه داده بود،به سمت عمارت برگشت و ازمورلدا را آبکش شده و نفس نفس زنان به حال خود گذاشت. ازمورلدا روی زمین چمن دراز به دراز افتاده بود. شرشر عرق از سر و رویش می چکید که اگر نارسیسا آن را می دید، میگفت اصلاً در شان یک ملفوی نبود و صدای ضربان قلبش را در گلو و گوش هایش می شنید؛ مردمک چشم های سبزش تنگ شده بود و به آسمان چشم دوخته بود. آسمانی که بی نقص بود...رنگ نیلوفر آبی داشت،ابرهای پنبه ای و شلوغ پلوغ،خورشیدی که هنوز از افق شرق بالاتر نیامده بود و نورش به نرمی نوازش بود و صدای نسیم نرمی که گهگاه چمن و بوته هارا به آواز در می آورد. توپ های کوییدیچ در جای جای چمن ها جا خوش کرده بودند و همراه ازمورلدا به آسمان خیره شده بودند. حتی تک بلاجری که رها کرده بودند و اسنیچ بی قرار نیز روی چمن استراحت می کردند! اما ازمورلدا نه متوجه هیچکدام از آنها بود و نه زیبایی آسمان را تحسین می کرد...حتی به جای صدای آواز باغ عمارت ملفوی،خانه اش،صدای دیگری در گوشش میپیچید.
"ازمورلدا...این طرف..." آن مجنونگر...آن نجنونگر که بود؟ آن غریبه خرقه پوش دهشتناک از کجا آمده بود؟ چرا در هیچ یک از کتاب هایی که تا به حال خوانده بود،چنین شخصیتی وجود نداشت؟ چرا در خیابان محبوبش،گذر ناکترن،چنین هیبتی را ندیده بود؟ شاید هم دیده بود و یادش نمی آمد چون از زمانی که به یاد داشت،بیشتر از گذر دیاگون که شلوغی و روشنایی اش را جنون آمیز میافت،گذر ناکترن را دوست داشت. جایی ساکت و رازآلود پر از وسایل هیجان انگیز که از دید خیلی از جادوگر ها و ساحره ها مکانی خطرناک و شوم بود. مغازه محبوب ازمورلدا،بورگین و برکز بود که هر وقت لوسیوس ملفوی برای خرید اقلامی کمیاب به آنجا می رفت،ازمورلدا فرصت میکرد نگاهی به قفسه های خاک گرفته و کتاب های پوسیده اش بیندازد. هرچند علاقه ازمورلدا به این مکان تنها در سکوت و کم سویی آن نبود بلکه انگار مردم آنجا او را بیشتر تحویل می گرفتند و با لبخند های امیدوارانه از او استقبال می کردند. خب مسلماً وقتی پدر آدم لوسیوس ملفوی باشد،این رفتار برازنده بود! خب،حداقل پدر خوانده ی آدم... بله...ازمورلدا خودش به این قضیه واقف بود که فرزندخوانده ی نارسیسا و لوسیوس است و مشکلی هم با این قضیه نداشت. به هرحال...حتی اگر نمیدانست،شک میکرد چون از نظر ظاهری هم با آنها متفاوت بود؛ چشم های سبز و وحشی،صورتی با قاب تقریباً استخوانی و دو دندان نیش مارگون بسیار کوچک. دختری دورگه و سوگلی خاله بلاتریکس که حالا در ازکابان می پوسید همانطور که این افکار،ازمورلدا را از درون می پوساند. چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید،عطر تازه چمن نمدار و گل رز های نزدیک مشامش را پر کردند و خوشبختانه بوی گند پوسیدگی را شستند و با بازدم بعدی،آن را با خود بردند. ازمورلدا با حرکتی سریع بلند شد و نشست،چوب دستی اش را از زیر ردای کوییدیچش بیرون کشید و با یک حرکت چرخشی آن،همه توپ هارا به درون صندوقچه سیاه بزرگی آن نزدیکی فرستاد. با تکانی دیگر،در آن را بسته و جعبه را همان جا رها کرد تا کوین،الف خانه زاد،آن را به اتاق دراکو برگرداند. سپس خودش نیز کاملاً از چمن جدا شد و به داخل عمارت برگشت. خورشید از افق بیرون آمده و وسط های آسمان قرار گرفته بود که کوین بالاخره موفق شد صندوقچه سنگین توپ های کوییدیچ را به زیرزمین عمارت برگرداند. تا آن موقع،ازمورلدا و دراکو رداهای کوییدیچشان را درآورده و از شدت خستگی کنار شومینه وا رفته بودند. هوا کم کم رو به خنکی می رفت و ابرهای جوان باران زا جای جای آسمان دیده می شدند پس...شومینه عمارت بار دیگر با هیزم های خشک و سیاه دوده می گرفت. ازمورلدا به شکم دراز کشیده و کتابی که اخیراً از مغازه بورگین و برکز گرفته بود،میخواند درحالی که دراکو دسته ای کارت گابستون را تک نفره بازی میکرد و سروصدایی که راه انداخته بود،ازمورلدا را بی قرار و ناراحت می کرد. وقتی دسته ای کارت پرسرو صدای گابستون دقیقاً بغل کتاب ازمورلدا فرو آمد،کتابش را با ضربه ای محکم بست و به دراکو نگاه کرد. 《دراکو! دیگه بهت نمیگم...دفعه بعدی نفرینت می کنم!》
اما ملفوی از رو نمی رفت و هردو این را خوب می دانستند. مثل پسر بچه ای دنبال همبازی،همچنان کارت هارا کنار گوش ازمورلدا می ترکاند. و نتیجه همه این کار ها تعقیب و گریزی مهیج دور تا دور عمارت بزرگ ملفوی ها بود. جرقه هایی که هرازگاهی از چوب دستی ازمورلدا بیرون می زدند و دراکو را هدف می گرفتند،به درو دیوار اصابت می کردند و تابلو هارا حسابی شاکی می کردند. پسر ملفوی با اختلاف زیادی از ازمورلدذ می دوید و گهگاه پشت سرش را نگاه می کرد. 《این انصاف نیست،پرنسس! من چوب دستیمو نیاووردم!》 ازمورلدا دندان های نیشدارش را بهم فشرد و درحالی که حالا با اختلاف کمی پشت سرش می دوید،گفت:《از کی تاحالا انصاف سرت میشه،پسره ی لوس ننر؟! مگه دستم بهت نرسه!》 سنگ های مرمرین و سیاه عمارت زیر پای هردو می لرزیدند و راهرو ها دست کم دوبار طی می شدند...شعله ها از شدت جریان باد پشت آن دو به سمت خاموشی می رفتند و بادی لابه لای موهایشان می پیچید انگار که اصلاً نیازی به جارو های آخرین مدلشان نداشتند! اصلاً انگار غمی نداشتند...فقط دو نوجوان شیطون یا به قول نارسیسا که هرگاه به آنها نگاه می کرد،چشمانش از اشک شیشه ای می شدند "عشق جوانی". دست بر قضا هردو بعد از طی پلکان منتهی به تالار اصلی،کنار دیواری ایستادند و نفس نفس زنان خود را به آن تکیه دادند. دراکو نیشخندی زد و پیشانی اش را پاک کرد. بعد یقه بافتنی سبز یشمی اش را شل کرد(چون به نظرش خیلی گرم تر شده بود) و بین نفس هایش گفت:《مجبوریم همیشه انقدر خل بازی در بیاریم؟》 ازمورلدا که حالا موهایش را با وردی بالا جمع میکرد و نفس هایش شمرده شمرده شده بود،با خنده ای که دندان های سفید تیزش را نمایان می کرد گفت:《نه اگه جنابعالی یکم عقل تو کلت بود.》 ملفوی جوان چشم چرخاند و دست به سینه ایستاد. ازمورلدا موهایش را،که حالا شلخته در یک گوجه جمع کرده بود،ول کرد. یک روز عادی در عمارت باشکوه و نفرین شده ی ملفوی...چیزی که ازمورلدا بیشتر از هرچیزی دوستش داشت و وقتی آنطور بود،غمی نداشت. چه غمی می داشت؟ آنقدر سبک بال و شاد بود که حتی کوچک ترین مجنونگری نمیتوانست او را از فاصله یک متری بو بکشد...چه برسد به مجنونگر کریهی که در خوابش ظاهر می شد و به یک باره شادی او را میمکید. نکند آن مجنونگر از شادی تغذیه می کرد؟ آیا نسل جدیدی از مجنونگران بود که برای شکنجه بیشتر زندانی های آزکابان استخدام کرده بودند؟ اگر چنین بود،خاله بلاتریکس و شوهرخاله ردولفوس از همه بدبخت تر بودند.
نظرات بازدیدکنندگان (0)