امیدوارم این بهت روحیه بده🖤📚 کامنتات بهم انرژی میدن،چه انتقادی و چه تعریف☕🔮 سوالی داشتی ازم بپرس...تا جایی که اسپویل نشه جواب میدم🤓
《سرورم...مطمئنید این کار...》 《حرفای منو درست نشنیدی،لوسیوس؟ نکنه گوشت به وزوز افتاده؟ شایدم زبون من هیس هیس میکرد وقتی بهت گفتم چیکار کنی.》 لوسیوس ملفوی دهانش را باز و بسته کرد. لب هایش چنان خشک شده بود و لغزش قطره های عرق از زیر ردای بلند و خزپوشش چنان حس میشد که سابقه نداشت. 《ن-نه سرورم...هرگز. اما...》 سعی کرد چاپلوسانه ادامه حرفش را پیش بگیرد اما نگاه نافذ ارباب تاریکی به چشمانش تنگ گره خورده بود. چشمان یخی و کمی درشتش به موجودی افتاد که میان پارچه های گران قیمت و مخملین عمارتش پیچیده شده بود. موجود تکان میخورد و غلت میزد اما خاموش انگار که از بدغ تولد لال بود. 《به تصمیم شما شکی ندارم،سرورم. اما...اما...فقط از خودم مطمئن نیستم.》 پیشانی خالی وولدمورت چین افتاد..انگار که ابرویی بالا انداخته باشد. موجود پتوپیچ را چنان به خود چسبانده بود انگار برخلاف میل باطنی،آن را گرانبها میدانست. 《منظورت رو نمیفهمم،ملفوی. تو،بهترین و وفادارترینِ افرادم حالا به خودت مطمئن نیستی؟ من هزاران بار به تو ماموریت های خطیری دادهام و تو خوب خودت رو نشون دادهای. موش مردگی رو تمومش کن. فکر میکنی برقی که وقتی داشتم دفترچه خاطره قدیمیم رو بهت میدام توی چشمات افتاد،ندیدهام؟ فکر میکنی نمیتونستم مثل جام زرین هلگا هافلپاف داخل صندوقچه ای در گرینگاتز نهانش کنم؟》 لوسیوس به خودش لرزید...ثانیه به ثانیه آن روز را خوب به یاد می آورد. روزی که او و شش نفر از مرگ خوار ها دور ارباب تاریکی حلقه زده بودند و هرکدام منتظر پاداشی بودند؛ تا نوبت به خود لوسیوس رسید. انگشتان سرد و تکیده تیرهنام ترین جادوگر تاریخ،دست در ردایش برد و دفترچه ای کهنه و چرمی مشکی رنگ را بیرون آورد. دفترچه ور پریده و نم دار بود...لحظه ای که لوسیوس آن را گرفت-بی شک مثل سربازی که مدال افتخار را از ژنرالش کسب میکند-و لای آن را باز کرد،بوی کهنه و گند کپک به صورتش خورد. هفت نفر...هفت پاداش و هفت تکه از روح وولدمورت.
《لوسیوس آبراکسس ملفوی.》 صدای زیر ارباب تاریکی،مرد متزلزل خاطر را به خودش آورد. 《اصلاً هیچ میدونی چرا به **تو** این افتخار رو دادهام؟》 ملفوی لحظه ای با خودش فکر کرد "به راستی که افتخر بزرگیست...شایسته یک ملفوی نگون بخت." اما دوباره نگاهش را به ارباب تاریکی انداخت. 《به همون دلیل که دفترچه خاطرات رو...》 《نه!》 صدای بلند و کم سابقه وولدمورت مثل تندری مهیب در شبی بارانی در عمارت پیچید. آنقدر بلند و کوبنده که موجود پتوپیچ ناله ای کوتاه سر داد. انگار خودش هم میدانست که اگر مثل هر نوزاد دیگه ای در آن شرایط گریه کند،هیچ یک از دو مرد آنجا نخواهند توانست کمک شایسته و چندانی به او کنند. 《تنها دلیلش این بود که سال پیش،پسر خودت به دنیا اومد.》 مو به تن لوسیوس سیخ شد...انگار به طلسم جرقهزن کم توانی وصل بود. اسم پسر دوردانهاش از زبان کسی که هیچ کس جرئت گفتن اسمش حتی به عنوان دشنام هم نداشت... 《اسمش چی بود؟ دراکو؟ به راستی که اسم برازنده ای برای خاندان اصیل ملفوی و بلک است.》 انگار که ارباب تاریکی ترس لوسیوس را بود کشیده بود و حالا سعی میکرد اوضاع را طور دیگه ای پیش ببرد. 《سعادتمند است کسی که نام پدری چون تو را با خود به دوش بکشد و به یقین نامدار به تباهی نخواهد رفت.》 لوسیوس خنده ریز و لرزانی کرد...انگار که خواه ناخواه نظر ارباب تاریکی برایش ارزشمند بود. 《حالا خواسته زیادیه که تنها وارث من،آخرین جان من و تنها دخترم را هم زیر پر قو بپیچی...؟》 سپس موجود پتوپیچ را سمت لوسیوس گرفت و تکه ای ازپیچ پتو از صورت موجود کنار رفت: صورتی گرد و رنگ پریده...موهای کوتاه و تازه روییده به رنگ خون تک شاخ و ابروانی به همین رنگ...دو چشم سخت مهروموم شده و بینی ای کوفته ای. نوزادی از...وولدمورت. با دیدن چهره نوزاد و حرکت بی اختیار دستان کوچکش در خواب انگارکه سرما را روی پوست لطیف خود حس کرده باشد...دل لوسیوس لحظه ای لرزید.
《اما...سرورم،من باید با همسرم صحبت کنم...》 ارباب تاریکی فقط به اون خیره شد...سپس به نوزادش...آهی از سر ناچاری کشید و رو برگرداند؛انگار که میدانست راه درست این است و باید انجام شود. 《باشه. فکر میکنم صلاح اینه.》 سپس انگشت کشیده و استخوانی اش را روی گونه های مخملی دخترش کشید و خنده ای ریز در جوابش گرفت. 《اما لوسیوس...یادت باشه من چرا این کار رو کردم.》 لوسیوس که قدم هایش هنوز به سمت در هم پیش نرفته بودند،ایستاد و برگشت سمت مرد مارگون. از ترس اینکه این بار هم اشتباه کنه،چیزی نگفت و دستان لرزانش را زیر دستکش هایش فرو برد. وولدمورت که این سکوت را نشانه رضایت و پیروزمندی میدانست،دنباله حرفش را گرفت: 《اگر روزی به هر دلیلی اون پیر خرف،دا..دا...》 اسم دامبلدور زبانش را میسوزاند انگار که خورشید دراکولایی را در ارض چند ثانیه به دودی محو در آسمان تبدیل میکرد. 《اه...دامبلدور یا هر کس دیگری سد راهم شد...اون زنده بمونه...》 سپس نگاهش را دوباره به دخترش دوخت و بعد آرام زمزمه کرد: 《تا من هم زنده بمونم. لوسیوس،ازمورلدای من هیچکس رو نداره.》 انگار این حرف ها خیلی خوب در گوش ملفوی فرو رفته بود. چون به محض ساکت شدن اتاق،سری تکان داد و از اتاق بیرون رفت و ارباب تاریکی را با نوزاد در آغوشش تنها گذاشت. بلاتریکس که مثل همیشه پشت در اتاق ارباب تاریکی کمین کرده بود،از پشت گلدان با برگ هایی به پهنی پاهای یتّی،بیرون پرید. 《خب؟! چی گفت؟!》 زن با موهای ژولیدهاش چنان چنگی در دست لوسیوس زد که ناخن هایش در گوشت او فرو رفت. لوسیوس دستش را سریعاً پس زد و جای چنگ خواهر زنش را مالید. 《چیزی نگفت که به تو مربوط بشه،بلا. یه چیزی بود بین من و ارباب تاریکی. حالا برو که من و نارسیسا باید باهم صحبت کنیم. **خصوصی**.》 بلاتریکس چشم غره ای رفت و دسته ای موی ژولیده اش را با هرس از جلوی صورتش فوت کرد. 《سیسی داره دراکو رو شیر میده،آقای خودشیرین. نخواستیم...بعداً خودم میفهمم.》 بعد هم با اکراه و قدم های بلند از راهرو گذشت...گویی هیپوگریفی که هیچ شکاری نصیبش نشده بود. لوسیوس هم چندان از مکالمه کوتاهش راضی نبود اما فکر دختر پتوپیچ وولدمورت که چندوزی هم بیشتر نداشت و پسر یک ساله خودش طبقه بالا امانش نمیداد. خودش هم نفهمید چطور پله های مرمرین را تا طبقه بالا طی کرده بود و دستان دستکش پوشش تمام ریل ها را تا بالا کشیده بودند. چکار باید میکرد...؟ از کجا باید شروع میکرد...؟ شاید باید فردا میگفت که خاطر همسرش مکدر نشود...؟ اما اگر امشب نمیگفت،ارباب تاریکی کله اش را میکند! همینطور در گره افکارش گرفتار بود که خودش را رو به روی در اتاق خواب پسرشان دید. روی در نوشته شده بود "اتاق شازده کوچولو،دراکو ملفوی." دستی در موهای یخین و بلندش برد و به آرامی در زد.
《بیا تو.》 صدای نرم نارسیسا طنین انداز شد و به دل آشفته لوسیوس آرامش بخشید،دستگیره نقره ای را چرخاند و باز کرد. زن مو طلایی کنار گهواره کوچکی نشسته بود و آن را تاب میداد. گهواره از حصیر سیاه و اعیانی ساخته شده بود و به نرمی برگی در نسیم بهاری تاب میخورد. 《بلاتریکس گفته بود داری بچه رو شیر میدی.》 نارسیسا از جا برخاست و نیمه بالای لباسش را مرتب کرد. 《دروغ هم نگفت. چند دقیقه پیش که اینجا بود،دراکو داشت شیر میخورد. راستی که اسم تاثیر زیادی روی بچه داره؛ مثل یه اژدها کوچولوی گرسنه شیر میخورد!》 گفت و از جا بلند شد. 《همینطور بلا به من گفت که پیش ارباب تاریکی جلسه داشتی...》 انگار که کلاً از یاد لوسیوس پاک شده بود چون با شنیدن حرف نارسیسا،لرزه ای از ستون مهرهاش پایین رست. 《اه...هیچی تو دهن این زن نمیمونه،نه؟》 نارسیسا با خنده ای مختصر سرش را تکان تکان داد. 《خب؟ چطور پیش رفت؟ باز هم بهمون **پاداش** داد؟》 "کاش میداد...کاش به همون سادگی بود که تو میگی،عزیزم." لوسیوس با خودش فکر کرد. نگاهش را از چشمان منتظر همسرش دزدید و به پایین نگاه کرد. دوباره همان سوالات مثل سونامی روی سرش ریختند؛ از کجا باید شروع میکرد...؟ شاید باید فردا میگفت که خاطر همسرش مکدر نشود...؟ اما او فقط نگاهش را دزدیده بود، نه چین روی پیشانیاش را؛ نه خمیدگی شانه هایش را؛ نه لب گزیدنش را. نارسیسا نیازی به نگاه کردن در چشمان او نداشت انگار تنها راه فرار لوسیوس هم بی فرجام ماند. چانهاش را به آرامی بین انگشتان ظریفش گرفت و چرخاند به سمت خودش. 《عزیزم...میدونی که نمیتونی ازم فرار کنی. و میدونی که میتونی بهم همه چیزو بگی،نه؟》 لوسیوس بی اختیار سمت لمس همسرش خم شد..انگار تنها پناهش او بود. 《آره...میدونم.》 بعد هم دست نارسیسا را از چانه اش رها کرد و در دست خودش گرفت. 《جلسه...خب...میدونی که اون شب وولدمورت...》 《آره. اون شب همه حتی بلا هم جرئت نمیکردن قدمی بردارن.》 《خب...اون...از...از ما میخواد...》 لوسیوس ایستاد..انگار خودش هم میدانست اینطوری فایده ای نداره. نفس عمیقی کشید و دلش را جمع و جور کرد. 《اون از ما میخواد دخترش رو به فرزندی بگیریم.》
چشمان آبی نارسیسا از حدقه در آمد. زنی که زمانی خودش آرامش لوسیوس بود،حالا خودش هم به جایی رسیده بود که نیاز داشت دوباره همان حرف هارا بشنود. 《چی؟! ل-لوسیوس...》 《میدونم...میدونم! همه چیزو میدونم! اون من رو به عنوان پدرخوانده و تو رو به عنوان مادرخوانده تنها وارث منصوب کرده!》 انگار سطل آب یخی روی نارسیسا خالی کرده بودند. اگر قدمی عقب بر میداشت، به گهواره نرم دراکو میخورد و اگر نفسش را در سینه حبس نمیکرد،صدای فریادش او را از خواب میپراند. 《یا ریش مرلین...》 《اون حتی درخواست هم نکرد! مستقیماً دستور داد. نارسیسا...من...من...نمیدونم...ما دراکو رو داریم...》 زن مو بلند که حالا دست های لرزانش را مقابل سینه اش نگه داشته بود،قلبش آنقدر محکم میکوبید که هرلحظه امکان داشت قفسه سینهاش را بشکند و به بیرون پرتاب شود. 《من...میخواستم مخالفت کنم...حاضر بودم شخصیت و جایگاهمو بزارم زیر پام و بگم از پسش بر نمیام ولی...》 ولی چی...؟ به نارسیسا میگفت نه تنها نمیتوانست روی حرف ارباب تاریکی حرف بزند بلکه دلش برای نوزاد پتو پیچ...نرم شده بود؟! گاهی آرزو میکرد ای کاش آنقدر مورد علاقه ارباب تاریکی نبودند... دست های لرزان نارسیسا آهسته از جلوی دهانش پایین رستند اما نگاهش لحظه ای از شوهرش جدا نشد. به فکر فرو رفته بود...اگر ارباب تاریکی،بی رحم ترین جادوگر زمانه این دستور را داده بود،سرپیچی ازش غیر ممکن بود. گاهی هردو واقعاً آرزو میکردند آنقدر مورد علاقه ی وولدمورت نبودند. چشمان وحشت زده ی نارسیسا به تخت پسرش افتاد و آهسته نرم شد. معصوم ترین زندگی حاضر در عمارت،دراکو کوچولو بود. آنقدر معصوم که دنیای بیرون گهوارهاش تا زمان بیداری برایش سکوت میکرد و سوسوی باد میان پیچک های باغ عمارت برایش لالایی میخواند. لوسیوس آهی از سر اندوه و درماندگی کشید و روی صندلی کنار گهواره دراکو وا رفت. 《اگه بلا بتونه ازش نگهداری...》 《نه.》
صدای قاطع نارسیسا،نه تنها صدای لوسیوس بلکه همه صداهای داخل اتاق را خفه کرد. حالا تنها صدایی که شنیده میشد،صدای نوزاد ملفوی بود. 《ن-نه؟! سیسا...》 《گفتم نه،لوسیوس. هردومون میدونیم که این موضوع شوخی بردار نیست. اما دادن اون بچه به بلا هم کار عاقلانه ای نیست.》 لوسیوس بار دیگر در دقایق اخیر،با ناباوری به همسرش چشم دوخت. "عاقلانه؟! کجای کل این موضوع عاقلانهست؟!" با خودش فکر کرد. اما نارسیسا که از لب های لرزان و نفس بریده ی لوسیوس،بار دیگر او را خوانده بود،دنباله حرفش را گرفت. غریزه ی مادری اش بدجوری خودنمایی میکرد. 《عزیزم،میدونم که تو همه سعیتو کردی. و این رو هم میدونم که نه من نه تو نمیتونیم جلوی دستور ارباب تاریکی بیستیم. اما هرچقدر هم که اون بچه، زاده ی گوشت،استخوان و خون وولدمورت باشه...هرچقدر هم که با قبول کردن چنین چیزی،یه وولدمورت جدید رو با خودمون بزرگ کنیم،در نهایت چیزی نیست جز یه بچه. نه...این رو از من نخواه که بزارم چنین موجودی که از همه جا بی خبر به دنیا اومده،با ولع بی نهایت بلاتریکس به خون بزرگ بشه.》 لوسیوس که انگار همان طلسم جرقهزن ضعیف بهش اصابت کرده بود،برای ثانیه ها چیزی نگفت. نمیدانست کدام بدتر است؛ اینکه فرمان ارباب تاریکی را اجرا نکند و کشته شود یا اینکه همسرش با چنان اشتیاقی با او موافقت میکرد. 《س-سیسا...》 زن مو بلوند که انگار از تسخیر روحی نجات یافته بود،به خودش آمد و فهمید چه گفته. اما با این حال،همان غریزه ی مادری که فقط یکسال بود که به وجودش رخنه کرده بود،کنترل را به دست گرفت. 《این حرف من بود،لوسیوس. ازمورلدا لیاقت زندگی با بهتر از خواهرمه. شاید ما بتونیم این فرصت رو بهش بدیم؟》 انگار دنیا برای لوسیوس ایستاده بود. چنان به همسرش زل زل نگاه میکرد انگار که دوباره به سال سوم هاگوارتز برگشته بود و با یکی از صدها موجودات شگفت انگیز درس "مراقبت از موجودات جادویی" مواجه شده بود! زبانش را روی لب های خشکیده اش کشید و آن ها را بست(متوجه نشده بود که باز بودند). صدای نارسیسا مدام در گوشش میپیچید: **《شاید ما بتونیم این فرصت رو بهش بدیم...؟》** اما صدای نارسیسا در مقایسه با نجوای دیگری که در ذهنش پیچید،سوسوی کم جانی بیش نبود: **《با قبول کردن چنین چیزی،یه وولدمورت جدید را با خودمون بزرگ می کنیم.**
گرفتار بود...گرفتار. فکش در هم قفل شده بود و سخت میشد حدس زد به چه چیزی می اندیشید یا چطور فکر میکرد وقتی افکار و احساساتش به او پشت کرده و مثل دشمنی قدیمی،به او هجوم آورده بودند. شاید به همین دلیل صدای قدم های نرم نارسیسا روی زمین فرش شده با خز نقرهگون هیپوگریف استرالیایی در سرش به بلندی طبل جنگی میکوبید. 《عزیزم...》 زن مو بلوند دست ظریفش را بالا آورد تا آن را روی گونه های شوهرش بگزارد اما ناگهان لوسیوس دست او را در هوا قاپید و سخت بین دستان خودش گرفت. 《نه...این بار تو گوش کن.》 حالا تنها صدایی که شنیده میشد،سوسوی باد بین پیچک های باغ پشت پنجره بود...اون بیرون،دنیا در تاریکی شب آرمیده بود ولی حالا دل لوسیوس به صدای همسرش به آرامش طبیعت بیرون پیوسته بود،در چشمان آبی او نگاه میکرد انگار که انتظار داشت حرفش را نه از زبانش بلکه از چشمانش بخواند، قلبش محکم تر از قبل اما پیوسته در سینه اش میکوبید. 《نارسیسای عزیزم...تو میدونی که توی این دنیا،از تو و دراکو کسی برام مهم تر نیست. تو میدونی که من با این عصا،موانع رو از سر راهمان،با این دست،غم هایت را و با تمام قلبم،سختی را کنار میزنم.تو دلی داری به نرمی مخمل و به شکنندگی شبنم،به راکدی عسل و به ارزشمندی چیزی فراتر از گالیون ها. اما...》 آهی عمیق و متفکرانه از لب های لوسیوس خارج شد و بوی تند نعنایی که در دسرشان خورده بود صورت نارسیسا را نوازش کرد. 《اما اگه این چیزیه که تو واقعاً میخوای...اگه نه برای اقتدار و قدرتمون بلکه برای ازمورلدا میخوای این کار رو بکنی،من باهات میمونم. قدم به قدم این راه...》 سپس نیشخندی شیطنت آمیز زد و ادامه داد: 《هرچند که من از یه مدال افتخار تاریکی دریغ نمیکنم!》 و درست بعد از اینکه خنده نخودی نارسیسا همه جا را پر کرد،لوسیوس چشمکی به او زد. 《پس...میاریمش؟》 نارسیسا با هاله ای از امید و موجی از دلهره پرسید؛ درست مثل حس کسی که قرار است توله سگی را به سرپرستی بگیرد. 《اگه تو هم چیزی رو میبینی که من در اون موجود میبینم،نه. اما اگر من چیزی رو ببینم که تو در اون دختر میبینی،آره.》
عالی بود خسته نباشی
اومدم بگم فرصت دیدم یکی دیگه زود تر گفت💔
فرصت وانیلی😜
مشتاق پارت بعدی...
چشم...تا آخر هفته تمومش میکنم
دیگه آپلود کردنش با ناظراست🤲🏻😁
امیدوارم ناظرا راه بیان...
بی نظیر بود لذت بردم🥺بازم پارت داره ؟؟؟
بلییییی😁
خوشحالم که ازش خوشت اومد❣☕
هفته ای یک پارت میاد(اگه ناظرا ریپورت نکنن🤲🏻😇)
مرسی که بازم پارت میدیی🥺
کیاااااااااااااااااه
عالی بودددددددد
در انتظار پارت بعدییییی❤❤❤
نبخیدیمیدسمسپسخیدسهدسنسسخستهس وای خیلی خوب بودددددد🛐🛐🛐😭😭
جرجبکبنبجلممف واقعا عالیهههه حتما ادامش بده
عالییی بوددددد🤩🤩🤩
عالییی شدهه