لیوان چای، هنوز گرمایش را به سرما نفروخته. همینجا، در گوشهای از دیدِ من، چون تلنگری باقی مانده؛ یادآوری بر منی که گرمایِ زندگیام، سردتر از این چای، زودتر از انتظار پژمرده شد. حالا نورِ ضعیفِ عصر، لکههایِ تیرهتری بر دیوار میاندازد. سایهها بلندتر شدهاند، انگار میخواهند اتاق را ببلعند. رویِ میزِ کنارِ تخت، کتابی باز مانده؛ صفحهٔ آخرش، انگار مدتهاست خوانده نشده. غبارِ نازکی رویش نشسته، درست مثلِ خاطراتی که دیگر کسی سراغشان را نمیگیرد. هوایِ خانه سنگین است، انگار که نفس کشیدن، خودِ یک مبارزه باشد
در این میان، باریکهای از نور، خود را به درونِ خانه کشانده و بر کفِ چوبی کشیده شده. گویی در تقلاست تا به آن میزِ چوبیِ کنده کاری شده در گوشهٔ اتاق برسد. اما نور، همین که درمییابد که گوشههایی در این جهان، سکونتگاهِ تیرگیهاست و تج*اوز به آنها امری ناممکن، آرام میگیرد. زیرا هرچه نور فروزان تر باشد، سایه عمیقتر میشود…آه… بیاختیار، نگاه سردم به سمت آن قاب عکس قدیمی و خاکگرفته میلغزد؛ صورتها در زیر غباری از سالها مدفون شدهاند و سرنوشت، صدایشان را در گلو خفه کرده. اما وای از خاطرات… هر آن، بیاجازه به ذهنم سرک میکشند و غمگینیام را دوچندان، تنهاییام را عمیقتر و حسرتام را بیشتر میکنند.
چه میشد اگر بار دیگر در آن خانهٔ قدیمی کوچک با هم نودل میخوردیم؟ چه میشد اگر مغزم فرمانرانی خود را بر قلب تیرهگونم تسلیم میکرد؟ آیا دوباره میشود که با هم باشیم؟آه از این قطرات شورهزدهای که در هر یاد تو، به بیرون میتراوند… صدایم را میشنوی؟ آیا دوباره میتوانیم دوچرخهسواری کنیم؟ «ماهیون…» اسمت هنوز هم آشناست و صدایم غریبه شده؛ تو بهراستی از خودم برایم آشناتر شده ای …
اکنون تنها من ماندهام و خاطرات، ماندهام با دوچرخهای که دیگر بدنهاش زنگزده و در گوشهای متروک جا خشک کرده است. غذاهایی که دیگر طعم ندارند.سایهها، هر ثانیه در گوشه دیدم میلغزند و کمکم جهانم را محدودتر میکنند، اما تو هنوز اینجایی…
تو آن باریکه نوری هستی که در سختیهای زندگی میدرخشد، تو آسمان پهناوری که هنگامی که وجودت بر زمین میزیست، هنوز کمی روشنتر و کمی آبیتر بود. تو همان بچه هایی هستی که گاهی اتفاقی توپشان به حیات خانه ام مهمان میشوند تو همان ذرهای از زندگی هستی در میان این مرگ تدریجی،تو همه آن چیزی هستی که روزگاری به دریای سرنوشت سپردم، و حالا دیگر هرگز به ساحل برنمیگردی…
نظرات بازدیدکنندگان (0)