بریم ادامه ی داستان لتس گو
چند دقیقه بعد از اجرا، پشت صحنه... جان از خستگی نمیتوانست راه برود و نشست. خیلی خوشحال بود که آن دقایق را به خوبی پشت سر گذاشته است، غرق در افکار خود بود که ناگهان کسی در پشتی را باز کرد... همان دختر زیبا وارد شد! با هر قدم که برمیداشت دامن پرچینش تکان می خورد. به سمت جان قرم برمیداشت و سر به زیر روبه روی جان ایستاد. هلن : ببخشید یه خواهشی داشتم! جان : بله در خدمتم! هلن : من از صدای ویولن تون خیلی لذت بردم گفتم میشه که. میشه که.. جان : میشه که چی.؟ هلن : میشه که با هم همکاری کنیم من خودم کنی خوانندگی میکنم و دوست دارم یه اجرای مشترک با هم داشته باشیم جان به فکر فرو رفت، او عاشق گروهی کار کردن بود ولی فقط در زمینه های درسی این موقعیت برای پیش می آمد ولی این اولین بار بود که چنین پیشنهاد ویژه ای به او میدادند
جان : حتما! چرا که نه! البته نمیتوانم قول کامل بدهم، فردا بیا خونمون با هم یه کاری بکنیم ببینیم چی میشه. هلن : حتما مرسی جان بعد از اینکه آدرس خانه اش را به هلن داد به صورتش خیره شد، هلن بعد از اینکه دید جان در چشمان او محو شده است، کنی خجالت کشید و بعد با سرعت پا به فرار گذاشت جان هم دقایقی بعد به سوی خانه حرکت کرد
نصفه شب ساعت 2 ( از زبان جان ) : خسته بودم ولی مجبور بودم بیدار بمانم، اول از هر چیزی مطمئن شدم که همه خوابیده اند. سپس به سمت در کمد لباس هایم رفتم، در را که صدای غیژ غیژش گوشم را آزار میداد باز کردم و وارد کمدم شدم. لباس هایم را کنار زدم تا رسیدم به بوم نقاشی ام ، شمعی که کنار بومم بود را روشن کردم و نور آن نقاشی ام را نمایان کرد، هنوز نصفه نیمه بود و باید رویش کار میکردم. اگر پدر و مادرم میفهمیدند که نقاشی میکشم مرا از خانواده طرد میکنند ( خانواده ام از نقاشی و موسیقی و به کل از هنر متنفر بودند) من هم یواشکی نصفه شب ها نقاشی میکشیدم. حدود سه ساعت نقاشی کردم، ساعتای 5 صبح از کمدم بیرون آمدم و در را بستم، همان لحظه حس کردم چیزی توی سرم خورد و....
صبح روز بعد.... جان چشمانش را باز کرد و با کنجکاوی به تماشای اطرافش پرداخت. همه جا را تاریکی در بر گرفته بود و او نمیتوانست هیچ چیز را ببیند. ناگهان دری باز شد و پرتو های نور اتاق را فرا گرفتند. سکوت جای خود را به صدای گرومپ گرومپ بلند قدم های مردی داد که هر لحظه به جان نزدیک تر میشد، چهره اش برای او ناآشنا بود ولی میتوانست تشخیص دهد که خشم و عصبانیت از سر و روی آن مرد میبارد
ناگهان مرد به طور وحشیانه به سمت جان هجوم آورد و یقه ی او را چنان گرفت که راهی برای نفس کشیدن برای او نگذاشته بود، مانند گرگی وحشی جان را به سمت دیوار هل داد. مرد :بگو منو میشناسی یا نه ؟؟ جان : نه من تو را در خواب هم ندیده ام! اصلا کجا هستم و برای چی اینجام؟ مرد : من پیتر پتیبون هستم! دوست کلاس هفتمت ولی فکر کنم فقط من تو رو دوست داشتم، هیچوقت یادم نمیره بهم خیانت کردی جان تیلرسون! نمیخوام این بلایا رو سر هلن در بیاری، دیروز دیدم که داشتین با هم حرف میزدین. جان : پیتر مگه تو هلن رو میشناسی ؟؟ پیتر : اسممو نیار!هلن خواهر منه ناگهان سکوتی آزار دهنده حکم فرما شد. جان باورش نمیشد که هلن خواهر پیتر باشد
نظرات بازدیدکنندگان (0)