سلام! اومدم در این شرایط با یک داستان کوتاه دیگه! امیدوارم خوب باشید و ممنون که ۱۲۷ تاییمون کردید✨️🥖
سوار بر دوچرخه، در دشت می رفتم. موهای نارنجی رنگم، در باد مانند موج های دریا، تکان می خوردند. دامن سفید و قهوهایام در باد حرکت می کرد. بر زیر آن باد می رفت و به آن پف می داد. هوا آفتابی بود و آسمان آبی؛ مثل چشم هایم. می خواستم ابرها را در دست هایم مانند عروسک، بفشارم.
کمکم خسته شدم. درکنار درخت سیبی توقف کردم. دوچرخه فلزی نقرهایام را به درخت چسباندم و بر روی زمین لم دادم. به آسمان خیره شدم. به سیب های درخت نگاه کردم. قرمز بودند؛ قرمز پررنگ. درخت هم بزرگ بود. گویی درخت بید بود؛ اما متاسفانه، نبود. صدایی جز صدای موزون باد و پرنده ها نبود. چمن زیر بدنم له شده بود. در فکر بودم گلی اینجا بکارم.
ناگهان انرژی خاصی، بندبند بدنم را لمس کرد. انگار چیزی در حال نزدیک شدن بود. سرم رو چرخاندم. پسری بود، قد بلند، با موهایی قهوهای. شلواری مشکی به همراه پیراهن مردانه سفید داشت. چشم هایش هم به رنگ آسمان شب. نزدیک آمد. با هر قدمش، گویی دنیا می لرزید. اما برعکس، ظاهری مهربان داشت.
جلو آمد. دست دراز کرد و یکی از سیب های قرمز رنگ را برداشت. با چابکی، گازی از آن زد. قدم برداشت و کنارم دراز کشید. انگار دوستش هستم. با صدایی آرام که تاحالا مثل آن نشنیده بودم، گفت:(هوای خوبیه؛ نه؟) نگاهی به او انداختم. به جای اینکه بپرسم، تو کی هستی؟ یا چه می خواهی؟، پرسیدم:(اسمت چیه؟) نگاهی شیطنت آمیز انداخت و گفت:( اسم... متیو. و شما، خانم پرتقالی؟)
از لقب خانم پرتقالی تعجب کردم. اما گفتم:( خانم پرتقالی؟ عجیبه. اسمم جینه. جین.) پسر، یا همان متیو، گفت:(خب اگر خانم پرتقالی رو دوست نداری، بهت میگم پرتقال کوچولو. خوبه؟) پرسیدم:(چرا؟) متیو گفت:( چون منو یاد پرتقال میندازی. و... یاد یه چیز دیگه...) گفتم:( چی، آقای متیو؟) متیو نگاهی مضطرب با آسمان انداخت. بعد حرف هایی که میخواست بزند سبک سنگین کرد و در آخر، همانطور با نگاه خیره به آسمان، گفت:(خب راستش... من عاشق پرتقالم اما هیچوقت رنگ پرتقال ندیدم. تاحالا تو عمرم پرتقال نخوردم. و خب وقتی تو رو دیدم یاد پرتقال افتادم. یاد آرزوم. یعنی پرتقال.) خندهای بلند کردم و گفتم:(پرتقال؟ واقعا؟ عجیبه! البته توی این سرزمین،طبیعیه که کسی آرزوی پرتقال داشته باشه.)
بعد از مدتی، متیو بلند شد. به سمت گل های آن طرف زمین رفت. داد زدم:(کجا می ری؟!) بعد ایستاد. آرام عقب عقب راه رفت و گفت:(الان برمیگردم! وایسا!) بلند شدم و نشستم. متیو هی نقطه سفید ریز و ریزتری می شد. یهو آن نقطه جلو آمد. متیو جلو آمد، اما دست خالی نبود. در دست خود، گل آفتابگردانی داشت. نزدیک آمد و کنارم نشست. گل را در دستم گذاشت و گفت:( خدمت شما، پرتقال کوچولو.) گل را گرفتم. بوی خاصی نمی داد. فقط... زیبا بود. گویی این گل ساده، مخصوص من است. تاحالا در عمرم، انقدر احساس ویژه بودن نداشتم.
هنوز بعد از سالها، آفتابگردان را دارم. در گلدانی طلایی رنگ که رویش، عکس یک برگ سبز نقاشی شده است. ناگهان دستگیره در می چرخد. در باز می شود... متیو است. امروزه، کمی مسن تر است؛ نه اینکه پیر باشد! سنش کمی بالاتر است. نسبت به ده سال پیش، که بیست و دو ساله بود. بغل من، روی تختی که پتویی به رنگ اقیانوس دارد، نشست. سرم را آرام بر روی شانهاش گذاشتم. پرسید:(غذا می خوای؟ نون تازه گرفتم.) معلوم بود. چون بوی نان در سراسر خانه، پیچیده بود.کمی فکر کردم. عجیب است، نمی دانم گشنه هستم یا خیر! اما پس از کمی تفکر، بالاخره جواب دادم:(آره. بیا بریم با هم بخوریم!) و هیچ وقت، هیچ وقت، از آشنایی با او، پشیمان نمی شوم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)