ناظر جان لطفا ویرایش بده، رد نکن. از وقت گذاشتن همتون متشکرم.
(صدایی را میشنوم.) صدا: بیدار شو! کلاس داریم! (خمیازه میکشم و قل میخورم و از روی تختم میافتم. صدای دیگری را میشنوم.) صدای دوم: ولش کن هرماینی! بنظر نمیاد که بخواد بیدار بشه! (صدای اول که هرماینی گرنجر بود بار دیگر به گوشم میآید.) هرماینی: ولی آخه روز اولمونه... کلاس اولمون... (صدای دوم که هماتاقی دیگرم است بار دیگری به گوش میرسد. فکر کنم اسم او لوندر براون است.) لوندر: دیرمون میشه ها! هرماینی: باشه، باشه. (چشمانم را باز میکنم و به چهار هماتاقیام که در حال پوشیدن یونیفرم های خود هستند نگاهی میاندازم.) ورونیکا: باید به این عادت کنید... من فرد خوابآلویی هستم... (یکی دیگه از هماتاقیهام که میدانم اسمش سارا کامِریَن است، با مهربانی و آرامش کمکم میکند که از روی زمین بلند شوم.) سارا: اشکالی نداره. کمکت میکنم وسایلت رو جمع بکنی که دیرت نشه. (لوندر چشمانش را در حدقه میچرخاند.) لوندر: چقدر دختر خوبی هست این سارا... (آخرین هماتاقیام که اسمش هانا پیترسون هست با سرعت مسواک و خمیردندان را به صورتم پرت میکند.) هانا: بدو! بدو! منم کمک میکنم! (لوندر دوباره چشمانش رو میچرخاند و از اتاقمان خارج میشود. هرماینی در عملی ناشیانه برای کمک چوبدستیام را به دستم میدهد و با سرعت از اتاق به بیرون میدود تا دیر نکند.) ((اگر یادتون باشه در هر اتاق در خوابگاه پنچ دانشآموز هست. دوتا رو از کاراکتر های اصلی برداشتم ولی کاراکتر دختر دیگه ای در گریفیندور که همسال هرماینی باشه یادم نبود.))
Sarah Cameron ۱۱ ساله (در فصل اول، که همون کتاب اول هست) مشخصات ظاهری: موهای قهوهای خیلی کمرنگ داره که بالا در یک دماسبی بلند و صاف میبنده. چشمان فندقی داره و پوست رنگپریدهای داره. مشخصات شخصیتی: فرد آروم و مهربونی هست و خیلی مراقب بقیه هست. یکم ورونیکا رو یاد خالهاش میندازه. ((فعلا اطلاعاتی که ورونیکا هم داره رو در اختیارتون قرار میدم. بعدا بهتر میشناسیتش.))
Hana Peterson ۱۱ ساله (در فصل اول، که همون کتاب اول هست) مشخصات ظاهری: موهای سیاه با فر های خیلی بزرگ داره که بالا در دوتا خرگوشی فرخورده میبنده. چشمان آبی داره و قدکوتاه و ریزجثه هست. مشخصات شخصیتی: فرد خیلی خیلی پرانرژی هست ولی اونقدرا هم حرف نمیزنه، بیشتر جنب و جوش داره. ((فعلا اطلاعاتی که ورونیکا هم داره رو در اختیارتون قرار میدم. بعدا بهتر میشناسیتش.))
(سارا و هانا کمک میکنند که وسایلم را جمع کنم و باهم بدو بدو به سمت اولین کلاسمان که با پروفسور مکگونگال است میرویم. همانطور که مشخص بود فردی جدی و مقرراتی ولی باهوش است.) پروفسور مکگونگال: تغییر شکل یکی از پیچیدهترین و خطرناکترین جادوهاییه که توی هاگوارتز یاد میگیرین و بهتون بگم، هر کس توی کلاس من بازیگوشی کنه و بخواد وقت تلف کنه از کلاس بیرون میره و دیگهم برنمیگرده. (بعد میزش را تبدیل به یک خوک کرد و دوباره آن را به شکل اولش درآورد. همهی دانشآموزان تحت تاثیر قرار گرفته بودند. منم همینطور. هانا توی گوشم میگوید:) هانا: چه باحالهه! سارا: شششش! آروم! (پروفسور مکگونگال شروع به پخش کردن چوب کبریت بین بچه ها میشود و در عین حال به ما چشم غره ای میرود. سپس کلی توضیح میدهد و میگوید که چوبکبریت را به سوزن تبدیل کنیم. من از خستگی شروع به چرت زدن میکنم و زمانی که بیدار میشوم کلاس تمام شده و تنها چوبکبریت تبدیل شده مال هرماینی است.) ((طبق یکی از صفحات فصل هشتم کتاب اول. مطابق با کتاب))
(خمیازه ای میکشم. حالا که مادرم هرروز چکم نمیکند لازم نیست خیلی درس بخوانم.) سارا: کلاس تموم شد، ورونیکا. هانا: هرماینی خیلی خفنه! اون تنها کسیه که تونست ورد رو درست اجرا کنه! (چشمانم را در حدقه میچرخانم و شروع به جمع کردن وسایلم میکنم. وقتی کارم تمام میشود در کلاس فقط ما سه نفر و پروفسور باقی میمانیم.) ورونیکا: که باحاله.. ها؟ (چوبدستیام را برمیدارم و ورد را میخوانم. چوبکبریت بیدرنگ به سوزن تبدیل میشود.) ورونیکا: منم میتونم. دیدید؟ حالا بیاین بریم... هانا: اگه بیدار میموندی اولین نفری میشدی که درست ورد رو اجرا کرد! خیلی باحالی! ورونیکا: معلومه که هستم. (من و هانا به حرف زدن ادامه میدهیم و به سمت بیرون میرویم و سارا دنبالمان میآید. ولی هیچکداممان متوجه نیمنگاه پروفسور مکگونگال به من نمیشویم.)
(روز ها گذشت. من و سارا و هانا کمکم به هم نزدیکتر میشویم. متوجه میشوم سارا هم به فلسفه علاقه دارد و هانا هم عاشق مد است. در بین کلاس های مدرسه سارا از کلاس پروفسور سپراوت خوشش میآید چون بنظرش او مهربان است و هانا از هیچ کلاسی خوشش نمیآید. آدم درس خواندن نیست. من هم به صورت پنهانی از کلاس پروفسور مکگونگال خوشم میآید و سعی میکنم حداقل سر کلاس او بیدار بمانم.)
(در کلاس معجون سازی به هم نزدیک مینشینیم و سارا هر چند دقیقه یکبار من را نیشگون میگیرد تا در کلاس پروفسور اسنیپ نخوابم. او به دلیلی هر اشتباه کوچک از گریفیندوری ها امتیاز کم میکند. مخصوصا از هری. و بعدش باید نیشخند مالفوی را تحمل کرد.)
(بالاخره روز موعود فرا میرسد. روز پنجشنبه، کلاس پرواز با دستهجارو. ولی زمانی که به آنجا میرسیم مالفوی درحال گفتن ماجرا های اغراقآمیزی دربارهی فرار کردن با جارو از هلیکوپترهای ماگلها و سیموس فینیگان درحال لاف زدن درباره مهارت های جاروسواریاش است. حتی رون هم درحال گفتن ماجرایی دباره پرواز با جاروی برادرش بود. عجب شاهکاری! چشمانم را در حدقه میچرخانم و دهانم را باز میکنم که جلوی حرف های احمقانهشان را بگیرم اما سارا جلویم را میگیرد.) سارا: الان پروفسور میرسه. (بالاخره پروفسور هوچ از راه میرسد.) پروفسور هوچ: پس منتظر چی هستین؟ هرکدومتون کنار یک جاروی پرنده وایسین. زود باشین. حالا دست راستتونو بالای جارو بگیرین و بگین بیا بالا! ((بر اساس فصل نهم کتاب اول))
(بجای گفتن کلمات به بقیه نگاه میکنم. جاروی هری اول از همه به دستش میرسد. بعضی بعد از چند تلاش به دستشان میرسند. ولی مال نویل و هرماینی فقط روی زمین غلت میخورند. من چشمم را میچرخانم و کلمات را میگویم. بیدرنگ چوب در دستم قرار میگیرد ولی کسی توجهی نمیکند. به هرماینی نگاه میکنم.) ورونیکا: جارو ترست رو حس میکنه. نفس عمیق بکش. (او به حرفم عمل میکند و بعد یک دقیقه بالاخره جارو در دستش قرار میگیرد.) هرماینی: ممنون ورونیکا! (سپس خانم هوچ به ما یاد میدهد که چطور باید سوار جارو شویم.) خانم هوچ: با صدای سوت من با سرعت از زمین بلند میشین. جاروهای رو محکم نگه دارین. وقتی چند متر بالا رفتین بدنتونو به جلو خم کنین و آهسته فرود بیاین. خب، حاضرین؟ یک، دو... (و نویل از استرس کنترل جارویش را از دست میدهد و با سرعت به سمت بالا میرود. بعد کنترلش را حتی بیشتر از دست میدهد و از ارتفاع به زمین میافتد. خانم هوچ به سمتش میدود.) خانم هوچ: چیزی نیست، فقط مچت شکسته... حالا بلند شو... من میرم این بچه رو به درمانگاه برسونم. تا وقتی من برنگشتهم هیچ کی حق نداره سوار جارو بشه. جاروهاتونو زمین بگذارین و بهشون دست نزنین. وگرنه در ظرف یک چشم به هم زدن از مدرسه اخراج میشین... بیا عزیزم، بیا بریم. ((بر اساس فصل نهم کتاب اول))
(بعد از اینکه خانم هوچ و نویل رفتند، مالفوی میزند زیر خنده.) دراکو: قیافهشو دیدین؟ خرس گنده! (اسلیترینی ها شروع به خنده و متلک انداختن میکنند و گریفیندوری ها کمکم عصبانی میشوند.) پروتی پتیل: خ.فه شو، مالفوی! (بعد چند دقیقه چشم مالفوی به یادآوری که مادربزرگ نویل صبح همان روز برایش گرفته بود میافتد و برش میدارد و سوار جارو میشود. هری عصبانی میشود و دنبالش میکند.) هری: اونو بده به من... گفتم اونو بده... (هرماینی سعی میکند که هری را منصرف کند اما هری سوار دسته جارویش میشود و میرود دنبال مالفوی.) ((بر اساس فصل نهم کتاب اول) )
(بعد از کمی کشمکش در ارتفاع بالا، مالفوی یادآور نویل را پرت میکند. هری با جارو شیرجه میرود که آن را بگیرد. مالفوی در حین پرت کردن یادآور نویل تعادلش را از دست میدهد. سریع سوار جارویم میشوم و با سرعت میروم و دستم را دورش حلقه میکنم و او را متعادل میکنم.) ورونیکا: مالفوی دیوونه... باید میزاشتم بیوفتی! (جاروهایمان را هدایت میکنم به زمین. ولی کسی توجهی نمیکند. حتی کراب و گویل. همه در حال نگاه کردن به هری پاتر هستند که مثل یک حرفهای یادآور را گرفته. مالفوی قرمز میشود.) دراکو: ساکت باش اوبراین... (نیشخند میزنم.) ورونیکا: متاسفانه هیچکس ندید که نجاتت دادم. شاید باید به همه بگم. هممم؟ (مالفوی سریع ازم دور میشود.) دراکو: دورگه رومخ... ورونیکا: گوشات قرمزه هاا!
نظرات بازدیدکنندگان (0)