به این داستان خوش اومدید این داستان درباره ی یک دختر استثنایی هست
در زمان های قدیم در پاریس دختری عجیب غریب چشم به جهان گشود او خیلی عجیب بود هنگامی که تازه متولد شده بود میتوانست ببیند و حتی هم راه می رفت! و هم حرف می زد! وقتی به دنیا آمد با گریه گفت (من جهان قبلی ام را می خواهم از این جهان می ترسم) پرستاران خشکشان زد مادرش با ترس و لرز گفت تو تو تو چجور حححرف میمیزنی دختر گفت عجیب نیست چرا اینطوری شده اید؟ یک پرستار با ترس و لرز گفت ععععجیبههه توتو حرف میزنی تا تا حالا لا کسی کسی نتونستته حرف بززنه دختر با ترس گفت چی چی من طلسم شده ام؟ آن جادوگر مرا طلسم کرده بود؟ یک پرستار میگوید کدام جادوگر؟ دختر میگوید آن جادوگر در زندگی قبلی ام اون اون مادرش میگوید زندگی قبللی چیست؟ دختر میگوید ما در یک جهان دیگری قبلا زندگی می کردیم که ف*وت کردیم و به این دنیا آمده ایم
یک پرستار که درباره این چیز ها میداند میگوید چطور تو یادت مانده؟ دختر گفت نمیدانم مگر شما یادتان نیست؟ همه میگویند نه چطور یادمان باشد؟ دختر حس عجیبی وجودش را میگیرد مادرش میگوید عزیزم تو واقعا آدم هستی؟ ناراحت نشوی ها این حرف برای توهین از تو نیست دختر میگوید فکر کنم باشم ولی آن طور که شما میگویید ممکن است به موجود دیگری تبدیل شده باشم مادرش میگوید تو میخواهی به من آسیب بزنی؟ او می گوید نه چه آسیبی من دختری نیستم که به مادرش آسیب بزند
این داستان که دیدید برای روز اول زندگی اش حالا زندگی اورا در ۷ سالگی خواهید دید که به دبستان می رود... دختر وارد صف کلاس اولی ها میشود به آنها سلام میکند ولی میبیند که همه غمگین و ناراحت هستند او از یکی میپرسد چرا ناراحت هستی؟ او میگوید من از مدرسه میترسم دختر یاد خودش می افتد که در کودکی گفته بود از این جهان میترسد دختر میخواست این موضوع را به او بگوید ولی یک لحظه لال شد و نتوانست حرف بزند
بعد از صف دختر وارد کلاسشان شد معلم آمد و از بچه ها خواست خود را معرفی کنند ولی وقتی نوبت آن دختر رسید نتوانست حرف بزند معلم گفت دخترم، دختر عزیزم حالت خوب است؟ ولی دختر نتوانست جواب بدهد همه از دختر می خندیدند آن کسی که آن دختر داشت با او حرف می زد گفت او با من حرف زد معلم نگران شد و زنگ تفریح رفت تا موضوع را با مدیر مدرسه در میان بگذارد مدیر زنگ مادرش زد و گفت سلام دخترتان سابقه ی بیماری خاصی دارد؟ مادرش با نگرانی گفت نه او سالم است بیماری خاصی ندارد! مدیر گفت به مدرسه بیایید مادرش زود به مدرسه آمد و مدیر گفت سلام دخترتان نمیتواند حرف بزند مادرش گفت دخترم دختر من؟ او که میتوانست حرف بزند بعد مدیر دختر را پیش مادرش آورد مادرش به او گفت سلام دخترم ولی پاسخی نداد اورا پیش یک دکتر بردند دکتر هم نتوانست دختر را درمان کند ولی 10 سال بعد دختر باز توانایی حرف زدن خودرا به دست آورد
نظرات بازدیدکنندگان (0)