خب این داستانی هست که نوشتم و خب چون نظرات بسته شده خودم اسمشو انتخاب کردن بریم سراغ داستان لتس گوووو
امروز روز سرنوشت سازی برای جان بود. قرار بود او خود را به همه ثابت کند، به پدر و مادرش، به همکلاسی ها و دوستانش و... او قرار بود به زبان خود را هایش را برملا کند. جان قرار بود اولین اجرای ویولن خود را در مدرسه برگزار کند. استرس سرتا پای او را فرا گرفته بود. اگر خطایی نشان می داد چه میشد؟ اگر وسط اجرا یکی از نت ها را فراموش میکرد چه؟ معلوم بود! از قبل تنها تر میشد و هرروز در مدرسه گوشش پر از حرف هایی درباره ی او میشد. بگذریم...
تا ساعتی دیگر اجرای جان شروع میشد! جان ( با حالتی استرسی و عجولانه) : مامان یه بار هم که شده کمکم کن، کیفم رو بده لطفا! بعد از اینکه آماده شد با تمام سرعت از خانه بیرون رفت و شتابان به سمت مدرسه رفت * چند دقیقه بعد... ده دقیقه ی دیگر اجرا قرار بود شروع شود. جان یک چشمش به ساعت مچی براق خود و چشم دیگرش به جمعیت اندکی بود که داشتند می آمدند، هر چه گشت پدر و مادر خود را پیدا نکرد. جان ( با خود فکر میکرد) : پدر و مادرم که معلومه نمی آیند ولی چرا جورج اینقدر دیر کرد ؟
دقایقی بعد، زمان شروع اجرای جان ( از زبان جان).... با دستانی لرزان که کمان و ساز در آن قرار داشت از سکو بالا رفتم. معلم موسیقی ام کمی سخنرانی کرد و جمعیت برایش دست زدند. بلافاصله کمان را روی ساز گذاشتم و شروع به نواختن کردم. آهنگی را میزدم که خودم نوشته بودم در حین نواختن چشمانم بین جمعیت حاضر در آنجا میچرخید، در حین تماشای کردن مردم چشمم به دختری جوان و زیبا افتاد، نگاه هایمان در هم دوخته شده بود. غرق در زیبایی اش شدم. او را قبلا هم دیده بودم، در کلاس سال دومی ها دیده بودمش، فکر کنم 17 سال داشت. به هرحال در چشمان او میشد برق خاص و درخشانی دید، لبخندی ملیح بر لب داشت که نشان دهنده ی آن بود که در افکارش غرق شده است
دقایقی بعد، زمان شروع اجرای جان ( از زبان جان).... با دستانی لرزان که کمان و ساز در آن قرار داشت از سکو بالا رفتم. معلم موسیقی ام کمی سخنرانی کرد و جمعیت برایش دست زدند. بلافاصله کمان را روی ساز گذاشتم و شروع به نواختن کردم. آهنگی را میزدم که خودم نوشته بودم در حین نواختن چشمانم بین جمعیت حاضر در آنجا میچرخید، در حین تماشای کردن مردم چشمم به دختری جوان و زیبا افتاد، نگاه هایمان در هم دوخته شده بود. غرق در زیبایی اش شدم. او را قبلا هم دیده بودم، در کلاس سال دومی ها دیده بودمش، فکر کنم 17 سال داشت. به هرحال در چشمان او میشد برق خاص و درخشانی دید، لبخندی ملیح بر لب داشت که نشان دهنده ی آن بود که در افکارش غرق شده است
*همان لحظات از زبان هلن... صدای ویولن آن پسر مرا در عالم موسیقی غرق کرده بود،. گویی دستان او برای نواختن ویولن آفریده شده بودند. او را قبلا دیده بودم و درموردش در مدرسه شنیده بودم، شاگرد زرنگ کلاس و در عین حال شیطون بود چون از دفتر او را چند بار خواسته بودند. در چشمان او میشد برق خاصی دید، زیرا مرا مجذوب خود کرده بود ناگهان متوجه شدم او هم دارد بهم خیره میشود
نظرات بازدیدکنندگان (0)