در شهری که آسمانش همیشه ابری بود، در خانهای که پنجرههایش رو به دیوارهای آجریِ همسایه باز میشد، پسری زندگی میکرد. پسری که نامش را «سایه» گذاشته بودند، انگار از همان ابتدا تقدیرش بود که در پسِ دیگران، در گوشهای از روشنایی، گم شود. سایه، نه از جنسِ نور بود و نه از جنسِ تاریکی مطلق؛ او خودِ عبور بود، فصلِ گریزپایِ بینِ روز و شب.
وجودش، چون نیلوفری بود که در مردابی غریب شکوفا شده بود؛ زیباییاش در دلِ زشتی، و بویِ خوشش در میانِ تعفنِ روزمرگی. چشمهایش، دو گودالِ آبیِ عمیق بود که هر کس به آن خیره میشد، عمقِ دریایی گمشده را در خود میدید؛ دریایی که تنها سکوت، در آن موج میزد و هیچ صدفِ خاطرهای، مرواریدی به ساحلِ یاد نمیآورد.
او هر روز، دیوارهای اتاقش را چون حجمی از سکوتِ ملموس، حس میکرد. آجرهای سرد، فریادِ خاموشِ روزهایی بودند که هیچگاه آغاز نشده بودند. هر نفس، چون گُلی بود که در دلِ صحرایی بیآب، پرپر میشد؛ عطری زودگذر، بر بادِ فراموشی. صدایِ ضربانِ قلبش، برایِ او، زنگِ ساعتی بود که در سینهٔ زمان، لحظاتِ از دست رفته را میشمرد.
یک روز، سایه آینهای را در اتاقش پیدا کرد. آینهای کهن، با قابی منبتکاری شده از گیسوانِ ابریشم. در آن، خود را دید. اما نه آن سایهٔ پژمردهٔ دیروز، بلکه تصویرِ مردی بلندقامت، با شانههایی استوار و نگاهی پر از نور. لبخندی زد، لبخندی که بیش از آنکه شادی بیاورد، فریادِ بغضِ سالها بود. در آن لبخند، هزاران ستارهٔ خاموش، تولد دوباره مییافتند و هزاران خورشیدِ گریان، غروب میکردند.
او با آن تصویرِ رؤیایی سخن گفت. به او گفت که چقدر دلش میخواهد، آن مردِ درونِ آینه باشد. مردی که میتواند پرواز کند، در آسمانِ آرزوها شناور شود، و با ستارگان، قصهها بسراید. اما تصویرِ آینه، تنها سکوت میکرد و لبخند میزد. لبخندی که گویی میگفت: «تو خودِ آن مردی، اما در جهانی دیگر، در زمانِ دیگری، در سرزمینی که دستِ تقدیر، کلیدِ تمامِ درهایش را گم کرده است.»
آن شب، سایه تصمیم گرفت. تصمیم گرفت که دیگر در این قفسِ تنگِ تن، پرواز نکند. تصمیم گرفت که رها شود، مثلِ پرندهای که بالهایش را به بادِ نیستی میسپارد. به سمتِ پنجره رفت. پنجرهای که تنها منظرهاش، دیواری بود. اما او، در پشتِ آن دیوار، آسمانی را میدید که سالها در رؤیاهایش ساخته بود. نفسِ عمیقی کشید، گویی میخواست تمامِ هوایِ دلتنگیِ دنیا را در ریههایش حبس کند. سپس، با گامی استوار، خود را به آغوشِ باد سپرد. نه برایِ پرواز، که برایِ رهایی. او در آن لحظه، دیگر سایه نبود؛ او تبدیل شد به سکوتی که پژواکش، تا ابد در دلِ این شهرِ خاموش خواهد پیچید.
وقتی صبح شد، مادرش او را نیافت. تنها، جایِ پایی از گرد و غبار بر لبهٔ پنجره بود، و آینهای که دیگر تصویرِ مردِ بلندقامت را نشان نمیداد؛ تنها، انعکاسِ ابریِ آسمانِ همیشه غمگینِ شهر را. سایه، بالاخره به آسمانِ گمشدهاش رسیده بود، و زمین، میراثدارِ غمی شد که حتی اشکها نیز توانِ شستنِ آن را نداشتند.