پارت ۲ سیرک سایه ها از دید جستر عزیز لوسین
لوسین دستکش های سفیدم را مرتب میکنم. برای خودم تاس می انداختم. به موهای قرمزم دست میکشم. چسبناک است. توپ قرمز رنگی که روی دماغ است را بر میدارم و روی میز قل میدهم. دستم را روی آن جسم دایره ای رنگ قرمز رنگ میکشم. نرم است. فشارش میدهم و صدا میدهد. سیرک سایه ها،جای عجیب ولی جالبیست . این سیرک را برای مردمم ساختم. برای شادی ابدی. به لامپ بالا سرم که چشمک میزند مینگرم. چشمانم با برخورد نور کوچک میشود. چراغ خواب قدیمی کنار میز چوبی ام است. زیر میز دو پایم را روی هم میگذارم. کف زمین را نگاه میکنم. خانه هایش شطرنجی هستند.این صفحه مانند زندگی است. زندگی اگر شاهش را از دست بدهد افسوس میخورد.
یک نفر در میزد. درست است الیسون. الیسون با تار مو های آبی رنگش وارد اتاق میشود. چشم هایش به رنگ آبی است. رنگ آسمان شب. تعظیمی میکند. در چشمانش هیچ شوخ طبعی نیست. جدی است 《رئیس فرد جدیدی وارد سیرک سایه ها شده》 جام شرابم را در دستم میگیرم. کمی از آن را مینوشم. روی میز میگذارم. صدای برخورد آن به میز را میشنوم. دستانم را در هم قفل میکنم و بعد چانه ام را روی دست های قفلش ده ام می گذارم. چانه ام پارچه دست کشم را لمس میکند. 《میشناسمش؟》 -به گمونم 《جالبه》 به صندلی ام تکیه میدهم و دوباره جام شراب را مینوشم. دوباره روی میز میگذارم و تاس را روی میز قل میدهم. 《کسی نگرانش نشد؟ محل فعلی اش کجاست؟》 《اطلاعات کافی برای جایی که الان هست ندارم》 از روی صندلی بلند می شوم. دستم را روی میز میکوبم. صدایم بلند است 《ممنونم. حالا برو بیرون》 الیسون به بیرون رود. حالا در را بست. نقشه سیرک را از روی میز بر میدارم. آن را با دقت جست و جو میکنم. درونم پر از احساس شادی و کنجکاوی است. ببینم کجا میتواند باشد. احتمالا به جا های دور از دسترس نرفته است و نزدیک به در ورودی است. دستم را توی موهایم می برم و نامرتبش میکنم. این شادی ابدی فقط برای زندانی کردن سوفیا بود.
بادکنک های قرمزی بر میدارم. در راهرو راه میروم. راه رو توهم زا است ولی برای من اصلا اینطور نیست. دیوار ها راه راه است. راه راه های قرمز و سفید. بعد از مسیر های بسیار طولانی بالاخره به بیرون میرسم. اطراف جایی که من زندگی میکنم تقریبا هیچ کس رفت و آمد نمیکند. چون اگر رفت و آمد کنند مجازات سنگینی دارند. من این سیرک رو به خاطر این موجود ساختم. سوفیا اندرسن ملکه این سرزمین.
من قدم بر میدارم. قدم هایی نه با شتاب و نه آرام. بادکنک ها در هوا می رقصند. به مرکز سیرک میرسم. آدم های بسیاری وجود دارند. همه با وجود من تعظیم میکنند. احتمالا باید سوفیا هم آنجا باشد.
ولی متاسفانه نیست. یک ساعت است که قدم میزدم. و الان مرکز شهر سوفیا نیست. پس کجا میتونه باشه؟ احساساتم مملو از ترس است. شاید از این دنیا فرار کرده. ولی اطراف سیرک پر از حصار های حفاظت شده است.
از مرکز شهر میروم و به در ورودی سیرک میروم. در آنجا قفسه مخفی وجود دارد که من فقط از آن باخبرم. آن را باز میکنم. اسم های زندانی های سیرک وجود دارد. هر کدام از این زندانی ها یک معجون به خصوصی دارند. اگر من آن معجون را بخورم میتوانم موقعیت فعلی آن ها را بدونم. معمولا استفاده نمیکنم. چون اگر یک بار بخورم. تا آخر عمر میدانم موقعیت آن کجاست. آسیب مخربی این معجون روی ذهنم میگذارد. راسیاتش نمی خواهم بخورم. ولی بدنم غیر ارادی معجون سوفیا رو بر میدارد رنگش قرمز شرابی است. آن را مینوشم.
چشم هایم سنگین میشود. روی زمین می افتم و چشمانم را میبندم.بادکنک ها هوا میروند و دیگر هیچ. روی تختم دراز کشیده ام. نمیدانم چه اتفاقی افتاده است. اصلا این معجون رو خوردم یا نه. دارم میبینم سوفیا دارد چه کار میکند. اعماق ذهنم مشخص است سوفیا دارد چه کار می کند. مبهم است ولی میبینم. متوجه نمیشوم کجاست. احتمالا چند روز بگذرد تا بفهمم کجا وجود دارد. 《رئیس چرا روی زمین افتاده بودید؟》 -کمیبیش از حد مست کرده بودم چیزی نیست. کمی خوراکی روی میزم می گذارد. کوکی هایی که طرح بالون دارند. مرغ شکم پری که پر از مواد مختلف است مثل پاستیل، مارشمالو و… آن ها را سرو میکنم. در ذهنم تصویر سوفیا است اما مبهم. گفتند استراحت کن اگر راه بروی شاید حالت بدتر شود. من هم بی گمانم که به حرف آن ها امر کنم. اولین باری است که آنها امر می کنند و من گوش میکنم. پلک هایم سنگین میشوم و به خواب میروم
نظرات بازدیدکنندگان (0)