درود بر دوستان ادب آموز امروز اومدیم فصل ۴ را بنویسم شاید براتون سوال باشه چرا مینویسم. برای دنیایی که من آرزوش رو دارم
4 لوسین هفت سال گذشته… وقتی ۱۷ سال داشتم یکی از دلقک های مورد علاقه شاه بودم. زندگی من مانند خشت بی ارزش بو. در اتاق خود مشغول پوشیدن لباس های نمایشم بودم. لباسی با یقه چین چین که وسط آن یک جواهر قرمز رنگ نهاده شده .جلیقه ای مشکی رنگ .و دکمه های برجسته قرمز . کلاهی به رنگ مشکی و قرمز پوشیده ام. برگ های درخت بید نور آفتاب را به صورت سبز رنگ در اتاقم بازتاب میدهد گنجشکان در آسمان شروع به نام بردن اسم های خود میکنند. در حال مرتب کردن کلاهم بودم که یک نفر در میزند. سوفیا
لباسی صورتی پوشیده. پارچه ای ساتن زیر آن تور های صورتی نهاده شده . آستین های کوتاه و پف داری که به یقه وصل نشده اند بلکه به طور جداگانه وجود آمده اند. موهای قهوه ای حالت دارش روی شانه برهنه اش روییده. احساسی درونم جرقه میزند. 《شاه پیتر فرموده است در سالن نمایش حضور داشته باشی. الان بدون هیچ وقفه ای》صدایش درونم را میلرزاند. 《متوجه شدم بانوی من》 کمرم را خم میکنم. قدم هایش شمرده است. در را میبندد و صدای قدم هایش کل راهرو را میلرزاند. آن چشمان کهربایی رنگ مانند آهن ربا من را درون خودش میکشاند. آرایش صورتم را برای نمایش تمدید میکنم. تابحال کسی من را بدون آرایش ندیده . شاید هم من اینگونه احساساتم را مخفی میکنم اینطور نیست؟
*** نمایش آغاز میشود. تنها صدای دست زدن تماشاگران در گوشم میپیچد. قلبم بسیار سریع میتبد گویی در قفسه سینه من جای کافی را ندارد.آدرنالین کنترل بدنم را در دست گرفته. پرتو های نور به سمت من میتابد. مجری اولیویا میکروفون را در دستش میگیرد و میگوید 《خانم ها و آقایان خوش آمدید. نمایشی با شکوه بادلقک باشکوه. لوسین آستر》 هیاهویی میشنوم. گویی رنجش من را بسیار دوست دارند. موهای بنفش مجری در آسمان سالن نمایش میدرخشند. مردمی که تشنه نمایش من هستند نگاه میکنند. کسی را نگاه میکنند که با دیدن این انبوه تماشاگر ، احساس خفگی میکند. پاهایم به لرزش در می آیند. آن دو چشم آشنا من را نگاه میکنند. چشمان سوفیا به من می نگرد. آن چشمان من را نابود خواهند کرد. روی یک شیء کروی راه میروم. آن شیء میلرزد به آن گونه که من از آغوش آن شیء رها و به آغوش زمین فرو میروم. پادشاه اخمی میکند. گویی نمایش را دوست نداشته. 《آقای آستر نزد من بیا.》 سری تکان میدهم و به دنبال او میروم.
مچ دستم را طوری گرفته که حتی قوی ترین شوالیه ها هم نمیتوانند آزاد کنند. به اتاق شاه مراجعه میکنیم. دیوار های شرابی رنگ با نقش و نگار های سلطنتی که مشکی رنگ حکاکی شده. ضربه ای محکم به گونه ام میزند. رد بوسه دستش روی گونه ام نمایان میشود. 《فراموش کردی چگونه لبخند بر روی صورت شاه بیاوری؟ 》 اشک در چشمانم حلقه شده و صدایم میلرزد. 《متاسفم اولیاحضرت.》 《با تاسف یک دلقک هیچ چیز عوض نمیشه. عوضی》 *** پس از آن اتفاق، شاید آن دو چشم کهربایی رنگ من را بهتر کرد. پس به سمت آن رفتم.. شعبده بازی او شعبده بازی خیلی دوست دارد گل بابونه لغزنده ای از دهانم در آوردم و لبخندی بر روی صورتم نمایان شد اما او جای محبت به من تنفر هدیه داد. دستانش موهایم را گرفت و من را به در اتاقش کوباند. 《نیازی به ابراز علاقه دلقکی مانند تو ندارم》 مایع ارغوانی رنگ از سَرم جاری میشود و از موهای شرابی رنگم میچکد. کف دستم پر از خون میشود. از روی زمین بر میخیزم و کمرم را به نشانه احترام خم میکنم. 《متوجه شدم بانوی من. من لایق ابراز محبت بر وارث شاه اندرسن نیستم اشتباه من را بپذیزید》 قطره های اشک از چشمانم سرازیر میشود. تابحال اینگونه نشکسته بودم. تا بحال اینگونه ضعیف و شکننده نبوده ام. گل بابونه را روی زمین انداختم و به آن ضربه زدم. آرایشم همراه با اشک های سرازیر شده ام پاک میشد. گلبرگ های گل روی سرامیک های مرمر قصر پراکنده شده. آیا لیاقت یک دلقک همین است؟ *** یک هفته بعد از نمایش… با دوستم الیسون سیرکی ساختم. در کنار قصر سیرکی آرام و بی صدا. اگر آن سیرک جادو نداشته باشد، هیچ کس نمیتواند در آن سیرک خاطره بسازد. آن سیرک را همراه با الیسون، همدم خویش ساختم و آن را طوری تسخیر کردم که همه حق شادی کردن را داشته باشند. شریکم من در سیرک سایه ها الیسون، کسی که از ته دل من را دوست داشت. کسی که غرق در چشمانش نشدم، کسی که چشمانش کهربایی نیست، کسی که من را خورد نکرد. *** هم اکنون سه روز از خوردن معجون گذشته… اکنون میتوانم موهای قهوه ای و آن دو چشم آشنا را ببینم. رقص های پیوسته او همراه با کائل انجام میدهد. کار های اون تمام کنترلم را گرفته. قبلا هم همینطور بوده…
خیلی قشنگه ادامش بده💗
ممنونم
اولین لایک و کامنت