ای بابا اسم نگفتین مجبوریم با ذهن خودمون راه بیاندازیم بریم که داستان جذاب منتظره
نور سفید فروکش کرد و من خودمو وسط یه میدان بیزمان دیدم نه زمین، نه آسمون فقط ساعتهایی که معلق بودن، با عقربههایی که عقب و جلو میرفتن زوف ناپدید شده بود و یه صدای جدید توی فضا پیچید: «به لایهی آزاد خوش اومدی. اینجا، زمان از تو پیروی میکنه» من قدم زدم هر قدم، یه موج توی فضا ایجاد میکرد و ساعتها باهام هماهنگ میشدن انگار انتخابهام حالا داشتن واقعیت رو شکل میدادن یه میز ظاهر شد روی میز یه دفتر جدید بود ولی اینبار، صفحههاش خالی نبودن پر بودن از جملههایی که من هیچوقت ننوشته بودم جملههایی که انگار از آینده اومده بودن یکیشون چشممو گرفت: «اگر شکارچی وارد لایهی آزاد بشه، زمان دیگه از هیچکس پیروی نمیکنه» من فهمیدم که فقط فرار نکردم بلکه وارد یه مرحلهی جدید شدم جایی که باید زمان رو یاد بگیرم، کنترل کنم، و آماده باشم برای مقابله با چیزی که داره میاد
خم کردن لحظه من کنار میز ایستاده بودم دفتر پر از جملههایی بود که انگار از آینده نوشته شده بودن یکیشون چشممو گرفت: «برای خم کردن زمان، باید لحظه رو متوقف کنی، نه کنترلش» یه ساعت معلق نزدیکم اومد عقربههاش تند میچرخیدن ولی وقتی دستمو بالا بردم، ایستادن نه با زور، بلکه با تمرکز زوف ظاهر شد، اینبار مثل یه بازتاب توی سطح ساعت گفت: «تو حالا میتونی لحظهها رو خم کنی. ولی هر خم، یه موج ایجاد میکنه. و سازمان اون موجها رو میشنوه» من تمرین کردم یه لحظه رو کش دادم یه خاطرهی محو از گذشته ظاهر شد: آرین، پشت دستگاه، با چشمهایی که هنوز زنده بودن ولی همون لحظه، یه موج لرزشی توی فضا پیچید و یه صدای فلزی از دور شنیده شد: «ردِ جدید ثبت شد. شکارچی در حال تنظیم مسیر» من فهمیدم که حتی توی لایهی آزاد، امن نیستم هر بار که زمان رو خم میکنم، دارم رد میذارم و اون ردها، شکارچی رو نزدیکتر میکنن
لحظهای که زمان رو خم کردم، فضا لرزید نه مثل قبل، نه نمادین بلکه واقعی، مثل اینکه یه چیزی از دور داره میدوه، با صدایی که از دیوارها رد میشه زوف ظاهر شد، اینبار با چهرهای ترسخورده گفت: «تو موج ساختی. و اون داره میاد. نه از گذشته، نه از آینده. بلکه از لایهی بینشون» من برگشتم و دیدمش شکارچی زمان، حالا وارد لایهی آزاد شده بود بدنی از فلز، چشمانی که مثل ساعت میچرخیدن و صدایی که نه حرف بود، نه هشدار بلکه یه فرمان: «هدف شناسایی شد. مجوز حذف صادر شد. لحظهی پایانی در حال تنظیم» من دویدم ولی زمین زیر پام شروع کرد به تغییر ساعتها سقوط میکردن و جملههایی از دفتر، مثل دود، توی هوا پخش میشدن یکیشون پیچید دورم: «اگه لحظهای که ازش فرار میکنی، ثبت بشه، دیگه نمیتونی ازش خارج شی» شکارچی نزدیکتر شد و یه دست فلزی از پشت دیوار بیرون اومد نه برای گرفتن بلکه برای پاک کردن زوف فریاد زد: «اگه میخوای زنده بمونی، باید لحظه رو ببندی. همین حالا!»
شکارچی زمان نزدیکتر شد صدای فلزیاش مثل پتک روی دیوارهای لایهی آزاد میکوبید من آماده بودم لحظهای رو که ساخته بودم ببندم ولی درست وقتی دستمو بالا بردم، یه چیز غیرمنتظره رخ داد تمام ساعتهای معلق، همزمان ایستادن نه فقط ایستادن، بلکه شکستن عقربهها مثل شیشه خرد شدن و به شکل ذرات نور توی هوا پخش شدن از دل اون نور، یه تصویر ظاهر شد نه زوف، نه شکارچی بلکه آرین با همون چشمایی که فکر میکردم برای همیشه حذف شدن آرین گفت: «تو فکر کردی من پاک شدم. ولی هر تصمیم، یه رد مخفی داره. من حالا بخشی از زمانم، نه حافظه.» شکارچی عقب کشید انگار حضور آرین قوانینش رو مختل کرده بود صدای فلزیاش شکست و تبدیل شد به زمزمه: «خطا... خطا... هدف نامشخص...» زوف دوباره ظاهر شد، اینبار با لبخندی عجیب گفت: «این ناباورانهست. آرین دیگه انسان نیست، بلکه خودش یه لایهست. و تو حالا باید انتخاب کنی: باهاش متحد بشی، یا ازش جدا بمونی.» نور اطراف شدت گرفت قهرمان ایستاده بین آرین و شکارچی، در میدانی که قوانین زمان فرو ریخته و انتخابی که میتونه همهچیز رو دوباره بسازه یا برای همیشه نابود کنه
نظرات بازدیدکنندگان (0)