برگی از نوشته های نه چندان کامل
چشمانم را به صورت بی روحش دوختم؛ نایی برای زنده ماندن نداشت چه برسد به زندگی کردن، او مستحقش نبود، زحمات بی شماری کشیده بود و همه اش دود شده و به هوا رفته بود، چشمانش از اشک پر و خالی میشد، میتوانستم صدای شکستن قلبش را بشنوم یا حتی ببینم که چگونه داشت در زمین فرو میرفت و در بزرگی غمش کوچک میشد و یا اینکه در حالی که کنار من ایستاده بود از من دور تر و دور تر میشد.
از بی خاصیت بودن خود حرصم گرفت. چرا نمیتوانستم هیچ جمله ی امیدوار کننده ای بگویم؟ زبانم به معنای واقعی کلمه بند آمده بود البته خب اگر منطقی نگاه کنیم دیگر دیواری برای زدن میخ امیدواری باقی نمانده، و همه ی دیوارها پیش تر از این فروریخته است.
در افکار پریشانم به دنبال راهی برای رساندن آرامش به او میگشتم که ناگهان با طنین گریه اش که در حال دور شدن بود به لحظه بازگشتم. چشمانم را به راهی که از طریق آن از اتاق خارج شده بود دوختم، گویی که رد پاهایش رو کاشی باقی مانده بود. من واقعا او را میفهمم. شاید بهتر از هرکس دیگری. اما نمیتوانم احساساتم را با زبانم انتقال دهم نمیتوانم به او بگویم که من هم مثل تو هستم، روحی با زخم های التیام نیافته و گاها زخم های قدیمی ای که دوباره سر باز کرده اند. با غمی که ذره ذره ی وجودم نفوذ کرده است. آنقدری که دیگر نمیتوانم خودم را از آن جدا بدانم یا دورانی قبل از همراهی همیشگی اش را تصور کنم.
وقتی به اطرافم نگاه میکنم همه چیز مثل سابق است ولی کمی دقت بیشتر کافیست تا ببینم همه چیز کاملا فرق کرده است، درواقع همه چیز از درون تغییر ماهیت داده است... دلم خیلی گرفته است، کاش لااقل هوا ابری بود، آنگاه شاید حس میکردم در این سکوت مرگبار ناشی از درد تنها نیستم.
احساساتم دیگر مثل سابق شکل چندان واضحی ندارد. جز اینکه غمگین و خشمگینم، من واقعا دلتنگ هستم. دلتنگ روزهایی هستم که فکر میکردم میتوانم تا به همیشه در مقابل مشکلات بایستم، بی آنکه زانو بزنم و از پا بیوفتم دلتنگ روزهایی هستم که امیدوار بودم، امیدوار به آمدن روزهایی بهتر، دلتنگ روزهایی هستم که دنیایم سیاه و سفید یا خاکستری نبود، دلتنگ کسی هستم که با حرفهایش روزهای تاریکم را روشن میکرد و خورشید روزهای بارانی ام بود، دلتنگ کسی هستم که با شوخی هایش غم را از ما می راند، نه آنکه خود دلیلی بر آن باشد، دلتنگ آرزوهایی هستم که امید به تحققشان داشتم، دلتنگ لحظه هایی هستم که همه در کنار هم خوشحال بودیم فارغ از اینکه چندین ساعت دیگر ممکن است همه چیز برهم بریزد.
آیا اگر غم برود این تغییرات قابل جبرانند یا تا به ابد دلتنگ خواهم ماند؟
خیلی قشنگ بود:)
مرسیی:)
قلم زیبایی داری
ممنونمم لطف داری
قلمت را میبوسم
فدای شماا
لطف دارین:')
دوست داشتم
سپاسس