................................◼◻◼◻◼◻◼◻◼◻◼◻◼◻◼...................................
صبح روز بعد سوفی با صدای آلارم گوشی اش بیدار شد.هنوز خسته بود ولی باید به اداره ی پلیس میرفت تا تکلیف بئاتریکس را روشن کند.
خمیازه ای کشید و از روی تخت خواب بلند شد، تختش را مرتب کرد و رفت جلوی آیینه تا موهایش را شانه بزند.همین طور که موهایش را شانه میزد ناگهان دستی برس را از دستش کشید و مشغول برس کشیدن موهای سوفی شد.
سوفی تعجب کرد.از توی آیینه پشت سرش را نگاه کرد و رز را دید که با مهربانی موهای او را شانه میکند.
-رز! خودم میتونم...
-هیسسس!
بعد کش موی سوفی را از روی میز آرایشش برداشت و موهایش را بست.
عالییییییییی 💖
ممنون💝
عالی بود😘
مرسیی🎁💥
عالییییییییی 💖
مثل شما💚