قسمت چهاردهم فصل دوم...
_خب اینجوریه که بعضی آدما نمی توانند صاحب بچه بشوند ولی دوست دارند داشته باشند، برای همین به پرورشگاه ها میرن و بچه هایی که دوست دارند به فرزندی قبول می کنند؛ اگر تو هم خوش شانس باشی میتوانی یه خانواده جدید داشته باشی، البته هرکسی فقط تا قبل ۱۸ سالگی میتونه اینجا بمونه بعد از اون دیگه باید هرکسی برای زندگی خودش دست به کار بشه و تصمیم بگیره. کمی به فکر فرو رفت و بعد پرسید. _اگر نخواهیم خانواده ای داشته باشیم چی؟. _اگر انتخاب بشی هیچ گونه انتخابی نداری، ولی اگر کسی تورو نخواد باید به تنهایی خودت زندگیتو بسازی، تموم چیزی که گفتم. _ولی من کسی رو نمیشناسم که دلم بخواد باهاش زندگی کنم. _نگران نباش، میتونی مدتی باهاشون وقت بگذرونی و بیشتر بشناسیشون. _اگر بعدتر از بودن کنارشون پشیمون شدم چی؟.
دختر دسته موهای شانه زده اش را به عقب راند و شانه اش کنار گذاشت، جواب داد. _این دیگه تصمیمش با خودته که بخوای چجور باهاشون رفتار کنی. به صورت ناگهانی گروهی از دختران با عجله داخل اتاق شدند و کنار یکدیگر به ردیف ایستادند. در پشت سر آنان رئیس پرورشگاه همراه با زوجی نسبتا جوان داخل شدند. لیلی به همراه دوستش زود کنار بقیه ایستادند. رئیس پرورشگاه با خوش رویی و لبخند از مهمانانش استقبال می کرد و با آنان صحبت می کرد. _بفرمائید این اتاق دیگره، اینجا دخترانی از سنین ۶ تا ۱۲ سال هستند، راحت باشید و مورد دلخواهتون رو انتخاب کنید. آن دو نفر مانند یکدیگر کت و شلواری اداری بر تن کرده بودند. از ظاهرشان می توانست بفهمد که از قشر مرفه هستند.
به طرز عجیبی از نگاه آنان احساس خوبی دریافت نمی کرد و احساس ترس می کرد. دست دوستش را محکم در دست گرفت تا کمی ترسش کمتر شود. آن دو نفر از ابتدای ردیف یک به یک به دختران نگاه می کردند و نام آنها را می پرسیدند. هنگامی که زن به لیلی رسید با لبخندی ملیح به او خیره شد. از ترس آب دهان خود را قورت داد و با او چشم در چشم شد. احساسی که داشت مانند این بود که بچه خرگوشی در چشمان ترسناک گرگی که جلوی او ایستاده است قبل از ش.ک.ا.ر شدن خیره شده است.
_اسمت چیه دختر کوچولو؟. با کمی لکنت جواب داد. _ل..لیلی. پس از شنیدن جواب سوال بعدی اش را بیان کرد. _چند سالته لیلی؟. با خجالت نگاهش پائین انداخت و جواب داد. _۶ سالمه. زن پس از شنیدن جوان کمی چشمانش را ریز کرد، گویا که به چیزی رسیده باشد. سپس به سراغ نفر بعدی رفت و همان سوال ها را از او پرسید. پس از پرسش از تمامی دختران حاضر در جمع همراه با رئیس پرورشگاه اتاق را ترک کردند. همگی کنجکاو راجب فرد منتخب بحث می کردند و حدس و گمان های خود را بیان می کردند. هرکسی امیدوار بود که آنها او را انتخاب نمایند و با خود ببرند و به زندگی ای جدید سلام کند.
زندگی ای در خارج از دیوار های این پرورشگاه. شاید تنها کسی که آرزو می کرد او را انتخاب نکنند خودِ لیلی بود. به راحتی نمی توانست به غریبه هایی که برای اولین بار آنها را دیده است اعتماد کند. آن نیز بعد از از دست دادن خانواده خود. شاید تنها کسی که دوست داشت ببیند جک یا همسر مهربانش بود. به یاد قولی که جک به او داده بود افتاد. قول داده بود که آخر هفته ها به پیش او بیاید، اما اکنون روز درحال گذشتن بود و خبری از او نبود. با خود فکر کرد که شاید او به دروغ برای ترک کردن او در اینجا چنین قولی داده است. ناامید و ناراحت به تخت خود برگشت. زانوهایش را درون شکم خود جمع کرد و به بقیه چشم دوخت که چگونه کل اتاق از صدای همهمه آنان پر شده بود.
بیشتر از آنکه ناراحت باشد عصبی بود، عصبی از آنکه جک او را با قولی واهی در اینجا رها کرده بود. شاید پدری فقیر داشته بود؛ اما هیچوقت به او درمورد چیزی دروغ نگفته بود، یا شاید سعی می کرد دروغ نگوید. عصبی دراز کشید و چشمانش را بست، اما طولی نکشید که در اتاق باز شد و صدای یکی از کارکنان پرورشگاه آمد که نام او را صدا می زد. _لیلی لمینز، دنبالم بیا. با این حرف تمامی سر ها به سمت او چرخید. خود نیز با تعجب نشست و به آن زن که در کنار در منتظر او بود چشم دوخت. یعنی واقعا او را برگزیده بودند که به فرزندی قبول کنند؟. یعنی قرار بود توسط آن دو غریبه به جایی که حتی نمی توانست تصور کند برود؟. دوستش روی به او با تعجب پرسید. _تورو انتخاب کردند؟. با گیجی سری تکان داد و جواب داد. _نمیدونم. به آرامی از تخت در آمد و همراه با آن زن اتاق را ترک کرد. با خروج او صدای همهمه ها اوج گرفت. به گونه ای که می توانست درون راهرو صدای آنان را نیز بشنود. از نگرانی و ترس قلبش تند تند می تپید و عرق سرد درحال چکیدن از پیشانی اش بود. همراه با آن زن به سمت اتاق رئیس حرکت کرد.
فرصت
عالی بود
عالیییی
احساس میکنم قراره با جک روبرو بشه
اره