درود خدمت تمام شما🌸✨ برای ادامهی پارتها، به کاربر N.K.N.K سر بزنید.
دوستان... متوجه شدم که داخل پارتهای پیشین یه عالمه سوتی دادم😂🌹 برای مثال اسم رزالیت رو الیزابت نوشتم و یه عالمه چرت و پرت گفتم🗿🤝🏻 الان باید یه توضیح کلی بدم. امتیازها: هر جنگجو و هر هیولا، یک بخش امتیاز و یک بخش سطح داره. امتیاز شامل تعداد هیولا/جنگجوهای از بین رفته هست و بسته به نوع هیولا یا جنگجو (سطح پایین-متوسط-بالا) به تعداد امتیازها افزوده میشه. بعضی از هیولاهای نادر، میتونن با خودشون یه هیولای دیگه به میدون جنگ ببرن و امتیاز جنگجو رو نصف بکنن، به همین علت با از بین بردن یکی از هیولاهای اون دسته تنها یک امتیاز به جنگجوها اضافه میشه. امتیازها محدودیت ندارن و تا زمانی که ارباب هیولاها زنده هست به تعداد امتیازها افزوده میشه. سطح: با ک.شتن هیولا-جنگجو، به سطوح بازیکنان اضافه میشه، هرچه قدر بیشتر سطحشون رو بالا ببرند قدرت و طلسمهایی که داخل دفترچه وجود داره بیشتر میشه. بریم سراغ ادامه! اگه شما هم دوست دارید داخل این داستان شرکت داشته باشید، همین الان اعلام آمادگی کنید! امیدوارم از دستم ناراحت نشده باشید... زیرا همانطور که همیشه میگویم، گشادی جرم نیست یک بیماریست! ______ دارلین که نفسش بند آمده بود و نمیدانست چه باید جواب دهد، همانطور سیخ ایستاد و تا زمانی که ویلیام کیلومترها از آنجا دور شد از این حالت بیرون نیامد. در آن زمان بود که تازه به یاد آورد که ویکتوریا وضع وخیمی دارد. میدوری در آن گوشه از داستان، چشم به قدرتهای شگفتانگیز رزالیت و کریس دوخته بود. آنقدر سریع حرکت میکردند که دیدنشان با چشمهای عادی غیرممکن بود! کریس، با قهقهه زدن و رزالیت با صدای باد خود را آشکار میساختند. در میان جنگ و دعواها هم هراز گاهی زمزمههایی شنیده میشد که با غار غار کلاغها ترکیب شده بود. میدوری که دیگر صبرش تمام شده بود، یکی از تیغههایش را در میان آن دو انداخت و آنها را از یکدیگر فاصله داد. سپس شروع به جیغ زدن بر سر رزالیت و کریس کرد و بعد از چند دقیقه متوجه شد که با هیولاهای بسیار قدرتمندی طرف است و پا به فرار گذاشت. کریس که به دنبال شدن میدوری توسط رزالیت میخندید، کنترل قدرتش را از دست داد و ناخوداگاه یک رعد و برق عظیم، آسمان را روشن کرد. تمام هیولاها، از جمله رزالیت آنجا را ترک کردند و کریس، قفسی که شینا درونش زندانی بود را به طرف میدوری پرت کرد. سپس با صدایی ملایم و خندان گفت: -خدانگهدار!
میدوری، همانطور که با خود کلنجار میرفت و از روی گیجی به سخرهها برخورد میکرد، کم کم متوجه شد که به طور کاملا تصادفی به در پناهگاه دارلین رسیده است. سپس، دریافت که قدرت کریس تا چند ساعتی آسمان را روشن نگه خواهد داشت و وقت خوبی برای ادامهی حرکت خواهد بود. وارد پناهگاه که شد، با سیلی از داروهای ریخته شده بر روی زمین و بطریهای شکستهی دوا روبه رو شد. دست دارلین به قدری میلرزید که با گذاشتن قاشق در دهان ویکتوریا، تمام صورت او را با غذا پر نمود، دارلین با دیدن شینا به خود آمد و جای گرم و نرمی برای او احداث کرد. برای دقایقی، بین هیچکدام حرفی رد و بدل نشد و میدوری دربارهی حملهی هیولا ها چیزی نگفت و از دارلین هم ترجیح داد از مرور کردن آن لحظات اجتناب کند. شینا، همانطور که آن دو را برانداز میکرد خمیازهای کشید و حضور خود را اعلام کرد... حالا تنها کسی که در این گفتگو حظور نداشت، ویکتوریا بود! آیا به هوش میآمد یا خیر؟ تا چه اندازه باید صبر میکردند تا دوباره به همان جو همیشگیشان بتزگردند و سفرشان را آغاز کنند؟ با ما همراه باشید😂✨
دوستان گل... به علت کمبود ایده و ته کشیدن حمایتها این پارت هم به اتمام میرسه🗿✨
ناظر عزیز، ممنون میشم رد نکنی🌹 تشکر که تا اینجا اومدی... نتیجه چالشه😂💔
برادر
تو کیستی ای بزرگوار🥲✨
یه بنده خدا😂
یا پیغمبر🥲😂
هعیی😂
نه
جدی کیستییییی
بنده حقیر خدا😃
پروردگارا
کاری کن تا او خود را معرفی بنماید🗿✨
آمین 🤲🏻
خب... باید منتظر بمونیم تا پیغامم به سوی خدا برسه😑😂
منتظریم 😂