اگه به داستان هایی که نویسنده های آمریکایی نوشتن علاقه دارید این پست را تا انتها بخوانید.
مادربزرگم، که خدا همیشه او را سلامت نگه دارد، معتقد است که مرد باید کار کند و هنری بلد باشد. همین امروز سر میز غذا میگفت: تو باید کاری یاد بگیری. یه کار خوب؛ کاری که بتوانی با آن چیزی بسازی تا برای مردم فایدهای داشته باشد. نجاری کنی؛ آهنگری کنی؛ با گل رس چیزی بسازی. برای مرد جوانی مثل تو شایسته نیست که هنری بلد نباشد. تا این سنی که رسیدهای چه کاری از دستت ساخته است؟ چه چیزی با دست خودت میتوانی درست کنی که معرف ذوق و هنرت باشد؟ مثلاً از تو برمیآید که یک میز ساده درست کنی، یا یک صندلی بسازی، یا مثلاً قالی ببافی؟ حرف بزن! چه کاری از دستت ساخته است؟ ملامتبار به چشمانم خیره شد. وقتی اندوه مرا دید گفت: تو خیال میکنی که نویسندهای؟ نمیدانم، شاید هم باشی. در شبانه روز یک هنر مسلم که از تو میبینم این است که سیگار بکشی. همیشه فضای اتاق خواب پر از دود سیگار توست؛ اما من معتقدم که نویسندگی برای تو شغل نمیشود. تو باید هنری در زندگی از خودت به روز بدهی.
چیزی بسازی که چیز باشد؛ به درد مردم بخورد؛ انسان بتواند آن را ببیند و به آن دست بزند و اگر عرضهاش را نداری برو یاد بگیر. آن وقت با متانت و اطمینان خاصی شروع به بیان داستانی کرد؛ گفت: در روزگار قدیم، در ایران پادشاهی زندگی میکرد که پسری بالغ داشت. دست تقدیر این پسر را عاشق دختر چوپانی کرد، به طوری که خواب و قرار از پسر ربود. عاقبت پسر دست تمنا به سوی پدر برد و گفت: خداوندگار من، من عاشق دختر چوپانی شدهام. آرزو دارم با این دختر ازدواج کنم. پادشاه که این پسر را خیلی عزیز میداشت گفت: پسرم، تو ظاهرا فراموش کردهای که پسر پادشاهی و بعد از من باید به تخت سلطنت بنشینی. چطور راضی میشوی که با دختر یک چوپان بی سر و پا ازدواج کنی؟ پسر گفت: پدر بزرگوار، حق با توست؛ اما من چه کنم که این دختر را دوست دارم و آرزو میکنم که ملکه من باشد.
پادشاه مرد عاقلی بود؛ فهمید که عشق پسرش، عشقی عمیق و خدایی است. به او گفت: بسیار خوب. من پیغامی برای این دختر خواهم فرستاد و قاصدی را به حضور طلبید و گفت: برو و به دختر فلان چوپان بگو که پسر من عاشقت شده و میخواهد با تو ازدواج کند. قاصد رفت و دختر را پیدا کرد؛ به او گفت: بدان که سعادت عظیمی به تو روی کرده است. پسر پادشاه عاشقت شده و میخواهد با تو عروسی کند. دخترک با خونسردی گفت: این پسر، چه کاری از دستش ساخته است؟ چه هنری دارد؟ قاصد عصبانی شد و گفت: چه میگویی؟ این پسر، پسر پادشاه است، کار یعنی چه؟ چه کاری میخواهی بلد باشد؟ اما دختر با همان بیاعتنایی جواب داد: من همسر مردی که کاری از دستش ساخته نیست نمیشوم. برو به او بگو که اگر میخواهد زنش بشوم باید کاری یاد بگیرد. قاصد به ناچار برگشت و جواب دختر چوپان را به پادشاه گفت. سلطان پسرش را به حضور طلبید و ماجرا را برایش تعریف کرد.
گفت: حالا باز هم میخواهی که او زنت بشود؟ ببین، تو با اینکه پسر من هستی، این دختر چوپان از تو ایراد میگیرد و میخواهد که تو کاری بلد باشی... پسر فکری کرد و گفت: چه اهمیتی دارد! به خاطر او به دنبال هنری خواهم رفت و کاری یاد خواهم گرفت. من از حصیر بافی بدم نمیآید. ترس بافتن آن را یاد میگیرم و بعد با او ازدواج خواهم کرد. پسر از همان روز پیش استاد حصیر بافی رفت و در مدتی کمتر از سه روز طریقه ی بافتن فرشهای حصیری را به خوبی یاد گرفت و حتی بلد شد که طرحها و نقشه مختلف با رنگهای گوناگون در آن بیندازد. وقتی از کار خود مطمئن شد، چند حصیر خوشرنگ و گل و بوتهدار با دست خود بافت و برای دختر فرستاد. دختر فرشها را دید و پسندید و به همراه قاصد به قصر پادشاه آمد. جشن مفصلی به پا شد و پسر عاشق به معشوقش رسید.
مادربزرگم در اینجا لحظهای سکوت کرد و دوباره به گفتار خود ادامه داد: سالها از آن روز گذشت. یک روز پسر پادشاه در کوچه پس کوچههای شهر بغداد قدم میزد، یک دکان تمیز خوراک پزی دید و چون موقع ظهر بود داخل شد و در محیط مطبوع و خنک آن پشت میز نشست. این محل از قضا متعلق به عدهای دزد آدمکش بود. از پشت سر عدهای بر سر او ریختند و او را به داخل زندانی تاریک و وحشتناک بردند. در آن سردابه، عده ی زیادی از اشخاص سرشناس شهر که در این اواخر گم شده بودند اسیر بودند. دزدان هر روز یکی از افراد چاق را میکشتند و قسمتی از گوشت او را به زندانیان لاغر میخوراندند و به این ترتیب تفریح میکردند. چون پسر پادشاه جوان باریک اندامی بود و کسی هم نمیدانست که او پسر پادشاه است، به همین جهت او را نکشتند و در گوشه ی زندان نگاه داشتند. یک روز پسرک به دزدان پیام فرستاد که من هنری دارم و شما میتوانید از هنر من نفع زیادی ببرید. من بلدم فرشهای حصیری ببافم و اگر به من وسایل کار بدهید برای شما فرشهای خوش رنگی خواهم بافت و از این راه منفعت زیادی به شما خواهم رساند. دزدان مقداری نی و وسایل حصیر بافی برایش آوردند. پسر در عرض سه روز سه فرش خوش رنگ بافت که بافت استادانه ی آن چشم راهزنان را خیره کرد. به آنها گفت که پادشاه از این نوع حصیرها خیلی خوشش میآید. اگر اینها را نزد او ببرید، برای هر یک از آنها ۱۰۰ سکه طلا به شما خواهد داد. دزدان با شوق فراوان فرشها را به کاخ پادشاه بردند. شهریار ایران وقتی چشمش به آنها افتاد فهمید که این فرشها با این گل و بوته و نوشتههای خوش رنگ کار پسرش است. به حرمسرا رفت و به عروسش گفت: ببین این حصیرها مثل اینکه کار پسر گمشدهام است.
دختر چوپان آنها را گرفت و در نقش نگارهای آن خیره شد. دید که شوهرش با استادی تمام شرح گفتاری و محل زندان خود را در لابهلای آن گل و بوتههای خوشرنگ نوشته است. داستان را به سلطان باز گفت و او بیدرنگ عده ی زیادی سرباز به محل زندان پسرش فرستاد. دزدان و آدمکشان را کشتند و همه ی زندانیان را آزاد کردند. پسر پادشاه نیز پس از مدتها سختی و محنت، نزد پدر و همسر عزیزش بازگشت. وقتی پسر چشمش به دختر چوپان افتاد، خود را به پایش انداخت و گفت: محبوبم، این تو بودی که مرا از مرگ نجات دادی. اگر این هنر نبود که برای رضایت یاد گرفتم من حالا در گوشه ی زندان بودم و شاید هیچ وقت آزادی خود را باز نمییافتم. پادشاه که این سخنان را شنید اشک شادی در چشمانش جمع شد و عروسش را بیش از پیش دوست داشت. در اینجا مادربزرگم یک لحظه ساکت شد و بعد گفت: حالا میفهمی که چرا اصرار دارم مرد باید هنری یاد بگیرد؟ گفتم: آری، حالا میفهمم. اجازه بده! همین که مختصر پولی پیدا کردم یک اره و چکش و میخ و مقداری چوب و تخته خواهم خرید و میز قشنگی برایت درست خواهم کرد. این داستان اثری از ویلیام سارویان هست.
خیلی قشنگ بودد