از ادامهش میگم برات...
از جام بلند شدم. لباسای شنیمو تکوندم و راه افتادم... زمین داغ بود... کف پاهامو میسوزوند... نمیتونستم گرماشو تحمل کنم. همیشه از گرما متنفر بودم! یکم که اینور و اونور راه رفتم خستگی بهم چیره شد... روی زانوهام افتادم. به سختی میتونستم نفس بکشم... دلم میخواست گریه کنم... ولی یه چیزی درونم بهم میگفت "هنوز برای تسلیم شدن خیلی زوده... از جات بلند شو!"
دوباره دستمو روی زانوهام گذاشتم و بلند شدم. مدام با خودم تکرار میکردم "هدفم چیه... برای چی زندگی میکنم؟ چرا نمیدونم از زندگیم چی میخوام؟ چرا..." ولی... قبل از اینکه متوجهش شم یهو روی زمین افتادم و شن و ماسه قهوهای رنگ جلوی چشمم جاشونو به یه سیاهی عمیق دادن...
با نوازشای یه نفر که آروم دستشو روی موهام میکشید چشمامو باز کردم... روبروم هنوزم همون کویر برهوت رو میدیدم. این صحنه ناامیدم میکرد! صدای آشنایی به گوشم خورد. سرمو به سمتش برگردوندم. -حالت خوبه؟... خدای من... چی میدیدم؟ همون مرد مو سپید مهربونی که با لبخندای عمیقش قلبمو گرم میکرد... همون مردی که همیشه اسممو با پسوند "خانم" صدا میزد.
وای خدا چقدر دلم براش تنگ شده بود. چقدر به خاطر زود از دست دادنش حسرت خورده بودم. چقدر بابت تک تک لحظاتی که میتونستم پیشش باشمو نبودم گریه کرده بودم. چه روزایی که حتی با دیدن عکسش روی طاقچه خونه لبمو محکم گاز میگرفتم و به اشکام میگفتم، الان نه!
بهش گفتم "آقاجون... دلم برات تنگ شده بود!" هنوزم همونطوری بهم لبخند میزد... چقدر دلم میخواست بهش بگم "میشه برگردی پیشم؟" دلم میخواست بگم "میشه همهی این اتفاقای تلخ فقط یه خواب بوده باشن؟" دلم میخواست بگم "یعنی میشه بازم ببینمت...؟"
نظرات بازدیدکنندگان (2)