فصل اول/جهنم آبیꨄ︎
#پارت1
صدای موج های دریا به گوش میرسد آب به شدت به قایق کوچک چوبی برخورد میکرد و قایق را بالا و پایین میکرد. صدایی به گوش نمیرسید و تنها چیزی که دیده میشد آب بی انتها بود.
ناگهان دختر کوچک که بارونی سرخ رنگی پوشیده بود با وحشت بیدار شد با دیدن آب با حیرت به اطرافش نگاه کرد.
آخرین چیزی که به خاطر میآورد این بود که همراه خانواده اش در ماشین بودند که به خواب عمیقی رفت، دیگر چیزی به خاطر نداشت، نمی دانست چرا در قایقی چوبی و کهنه در نقطه ی نامعلوم روی دریا شناور بود.
دختر کوچک نامش را به یاد آورد نامش مهتاب بود، اسمش را دوست داشت، نامش تداعی کننده ی روز های خوش زندگی اش بود که همراه خانواده اش در خانه ی کوچک چوبی شان در اعماق جنگل زیر نور ماه گذرانده بود.
میشه برید پستی که پین کردم و اسمش دختری از اعماق موسیقی هست اون رو لایک کنید و توش کامنت بزارید پست بیومه و نیاز به حمایت داره اگه میشه کامنت اعداد نزارید🤡🌹
با تشکر
کاری نکردم
هر وقت کمک خواستی از من بخواه من آماده ام
تستت لایک شد عزیزم خیلی دوست داشتم
🫶🏻
خیلی عالی بود عجقم
خیلی ممنونم عزیزم🫂