این رمان درباره یک پسر و یک دختر بچه هستش امیدوارم خوشتون بیاد
من کارلوس هستم. یه پسر ۲۴ ساله که دانشگاه میرم. من تو دانشگاه دوست های زیادی ندارم. بریم برای داستان زندگی من 🙃
یه روز توی دانشگاه یه دختر توجه منو جلب کرد. من سعی کردم با اون دختر دوست بشم. اون دختر اسمش کلارا بود. خلاصه من با کلی بدبختی تونستم با اون دختر وارد رابطه بشم. بعد از چند ماه دانشگاهمون تموم شد.
من یک روز اون رو برای شام به خونه خودم دعوت کردم. اون شب ما باهم خوابیدیم.من روی کاناپه خوابیدم و کلارا روی تخت من.بعد از چند سال ما باهم ازدواج کردیم.
یک روز کلارا از من خواهش کرد تا باهم بریم بیرون و غذا بخوریم. من قبول کردم.ما اون شب باهم شام خوردیم. بعد از شام کلارا گفت میخوام سورپرایزت کنم. کلارا بهم گفت......
من حامله ام !!! من خیلی خوشحال شدم.بعد از چند ماه بچمون به دنیا اومد.اما یک اتفاق خیلی بد افتاده بود از دکتر پرسیدم زنم حالش چطوره ؟؟ بهم گفت غم آخرتون باشه. من خیلی گریه کردم.
ولی دکتر بهم گفت شما باید قوی باشید چون شما یه پرنسس کوچولو دارید و باید محکم باشید چون دخترتون نمیتونه حرف بزنه. من خودمو جمع و جور کردم.
بعد از چند سال دخترم ۶ ساله شد و من توی مدرسه دخترم با یه خانم محترم آشنا شدم. من بعد از چند ماه با اون خانم ازدواج کردم. اون خانم اسمش آیو بود.آیو یک پسر داشت بعد از ازدواج با من به من گفت ............
اگه دخترت رو به پسر من ترجیح بدی زندگی رو برات جهنم میکنم. من برای یه سفر کاری به بیرون رفتم. دخترم،جنی بعد از این که من رفتم از اون خونه فرار کرد. اون به یه هتل که خیلی دورتر از خونمون بود رفت.
اون میدونست که رییس اونجا دوست من بود. اون توی ی کاغذ برای دوستم نوشت اگه بابامو دیدی بهش بگو اون نباید منو با اون زن تنها میذاشت.
جنی به بالا پشتبوم رفت و خودش رو از اونجا پرت کرد پایین. و الان من هم تنها موندم و هیچوقت خودم رو نمیبخشم .
پایاننننننننننننن!!!!!!
Good
خدای من این چی بود دیگه