خب طبق نظراتون آمیانه مینویسم دیگه
آرام:در میان راه چشمم به یک گل قرمز بسیار زیبا خورد پس کمی از آبم به او دادم آرام:اخی عزیزم بیا یکم بهت آب بدم چرا گلی به این زیبایی باید بمیره (آرام میتونه با حیوانات ، گل و... صحبت کنه چون ملکه جادوگر ها است) گل:درود بر شاهدخت جادوگران آرام:آرام صدام کن دیگه دوست ندارم جادوگر باشم
گل:حتما عزیزم ممنون که منو نجات دادی چه کار از من ساخته است؟چجوری جبران کنم برات؟ آرام: همه به من زور میگویند خسته شدم میخوام برم یکجا که هیچ کس ندونه من کیم و چه کار هایی بلدم گل:پرنسس شما میتوانید به سرزمین انسان ها برید
آرام:کجاست؟ آیا با من مانند خودشان رفتار میکنند گل:البته دوستانه من اونجا هستند آرام:چطوری باید برم گل:فقط اینو که میگم را تکرار کنید ۰ آرام :اوکی
من دیگه از جادو هشتم من دیگه از اینجا خواستم برم یه جایی که نباشه کسی مثل من آرام:ورد را که گفتم آسمان دور سرم چرخید وبیهوش شدم سوفی:در حال پیاده روی بودم که چشمم به دختر افتاد که توی پارک افتاده بود رفتم و صداش زدم ام خانم ، خوشگله ، های دختر الوووو اما انگار مرده بود. پس هندزفری را داخل گوشش گذاشتم و یک آهنگ هشت بعدی وبعد ..
آرام :با احساس خیس شدن از خواب پریدم و نشستم هرجا رو نگاه میکردم نمیشناختم که ناگهان اتفاقا را به یاد آوردم پس دورم را نگاه کردم که دختری را با شیشه آبی دیدم دختر(سوفی): عه زنده ای فکر کردم مردی آرام:دقیقا چرا باید مرده باشم دختر :آخه توی فیلم ها اینجوریه آرام:اون اسمت چیه؟ سوفی:سوفی تو چی؟
نظرتون راجب این پارت ؟
عالی بود💜💖
حتما پارت ۳ رو بزار😍
مرسی عزیزم
باشه عزیزم