داستان جدید ام هست امید وارم که دنبال کنید
از میان همه ی رژ هایم رژ جیگری در آوردم و روی لب هایم کشیدم ، اشک هایش را با سر انگشتانم گرفتم و شروع به کشیدن خط چشم کردم، من باید قوی باشم ، من باید انتقام م را از اون استاد از خود راضی بگیرم درسته او هیچ کاره است اما پدرش زندگی ما را به آتش کشید ، هرچه باشد او هم از خون اوست
تکه ای از مو ها یک را روی صورتم ریختم و با مانتو و مقنعه مشکی و البته عینک آفتابی عینک را کامل کردم ، در آینه نگاهی به خود کردم برای دانشگاه آماده بودم برای جهنم کردن زندگی او استاد اگر من به جای تو بودم فرار میکردم که فرشته عذابت میاد سوار سانتافه ام شدم ، تنها چیزی که خانواده ام بهم هدیه دادند قبل از رفتنشون ، کاش خودشون بودن ، آخه مادیات به چه درد من میخوره خوب ساعت ۸ ساعت ۹ونیم یک کلاس و ۱۲یک کلاس با فرد مد نظر دارم
شخص دوم موبایلم داشت خودکشی میکرد که چشمانم را باز کردم نگاهی به شخص پشت خط کردم آراد ، واقعا چرا نمیفهمی نمیخوام روزم با صدای تو شروع شه به گو چی میخوای خروس بی محل آراد: ساعت ۸ پشو ، مگه تو خیر سرت استاد نیستی ، رییس از دستت شاکیه ، شخص دوم:خفه بابا خوب میدونم رییس باباته حالا آماده میشم میان
کت و شلوار مشکی ، لباس سیاه و در آخر عینک و جزه و کتاب و .... سوار آئودی ام شدم و راه افتادم باید زود به دانشگاه میرسیدم ، پایم را روی گاز فشمردم که بوم به سانتافه ای برخوردم
شخص اول: چیکار میکنی شخص دوم :خب شرمنده من باید زود برم شخص اول ..
برای خواندن ادامه دنبالم کنید باتشکر
پارت بدههه
باشه عزیزم