از زبان تهیونگ: وایییی اخر نازلی بیدارم کردی اخه من دیشب چند بار بهت گفته بودم که فردا استراحت کامل تو خونه دارم و بیدارم نکن که بریم بیرون.) علامت نازلی~) علامت ته&) خب بزیم ادامع ~: اخه تو به من قول دادی ولی خب من ناراحت شدم از این حرف ته خوب چیز بدی هم نگفت فقط من یکم نازک نارنجی هستم هیییی تههه بیا دیگ. &: اوکی اومدم.. من نازلی لباسامونو سعی کردیم ست کنیم، لباس نازلی یک پیراهن نازک نارنجی بود موهاشم بدون مدل صاف بود و کت آبی کوتاهشو که لی لود پوشید کتونی، سفیدش رو بچم خیلی خوشگل شدع بود منم پیراهن هاوایی بدون مدل نارنجی پوشیدم شلوار دم پا چاک دار آبی کتونی سفید عینک هردومون مشکی بود ولی امروز استایلمون گنک بود. 😎
~: به راه افتادیم و وارد بازار بزرگ سگانتی بور گه واقعا هم وسایل جینگول پینگول داشت هم گرون بود. ماشینو پارک کردیم وارد بازار شدیم من هرچی میدیدم به ته میگفتم من اینو میخوام و وارد یک مغازه لباسس فروشی شدیو رفتیم اونجا برا خودم یک کت لی مشکی خردیم شلوار مام فیت یخی یک پیراهن سفید کتونی مشکی خریدم و اینکه فعلا این نصف خرید های من بود. با خودم کمی فک کردم گفتم اره برا ته هم بخریم خب گناه داره بچم دلم براش سوخت بیچاره اون انقدر منگ بود من خریدم وسایل لباس هیچی نمیگفت میخوام چون میدونست هزینه خیلی میره بالا گفتم: بیب میخوای بریم برا تو بخریم یک چیز گفت: اره ولی یک چیز، تو کلی چیز خریدی حالا به من میگی فقط یم چییز؟ 🤐😳 خ ندیدم گفتم باشه اشکال نداره یکک چیز برات میخریم خب گفت اوکی به راهمون ادامه دادیم.
خیلی سخت بود. ولی بلاخره کل خرید هارا کردیم ساعت دو ظهر شد ما هشت صبح رفتیم (بیچاره ته) 🤣 به ته گفتم: وایی بیب من شکممم داره صداش اذیتم میکنه میشه بریم یک جا غذا بخوریم&: اره بریم موافقم ولی یکم پررویی بیش از حد نیست ^_^ ~ من خجالت میکشم یا خداااااااا چقدر خرج کردم بنظرتون انقدر اعصابش خورده؟ ಠ_ಠ بابا ول کن مثلا اکسمه دیگ خوب رفتیم وارد یک کافه شدیم من برا خودم سوشی، سبزیجات سفارش داد م. ته برا خودش نودل سفارش داد من واقعا عاشق سوشی سبزیجات هستم. خوردیم رفتیم بیرون میخواستیم بریم خونه چون واقعا خسته شده بودیم وقتی وارد خونه شدیم با صحنه عجیبی مواجه شدیم یک انسان کف حیاط بود واقعا خیلی عجیب بود برام که کی این کارو کرده و متاسفانه همسایه بالاییی بود که پلیس اومد ایشون برد دیگ نمیدونم کجا برد. رفتیم تو خونه من افتادم رو مبل با لباسای بیرونیم تع داشت میرفت یک دوش بگیره واقعا خیلی خسته شدیم ولی گذشت این ها همه که یک روزز.....
که یک روز یک نامه ایی فرستادن گفتن ک ته باید بره سربازیییییییی من که واقعاااا خیلی ناراحت شدم. کلی گریه کردم اون تو آغوشش گرفت منو و من کم کم آروم شدم ته ناراحت بود ولی به روی، خودش نمیاورد که من ناراحت بشم نمیدونم اونجایی که باید، میرفت سربازی نمیدونم کجا بود ولی دور بوددد خیلییییی ته دو هفته دیگ باید میرفت طبقق همه، لکس ها من موهای عشقمو زدم و خوب بریم ادامه 🫀🖤
دو هفته بعد (◍•ᴗ•◍) ❤ صبح پا شدم که ته بیدار کنم آماده شه که بره به ماشین زنگ زدش که خب فردا پاشه بره و ا ون روز فردا امروزه که واقعا روز بدی هست پاشدم بیدارش کردم یک صبحانه عالی، بهش دادم الان بهتون میگم، یک موز تازه از تو یخچال در، آوردم که به دمای محیط برسه وبعد گذاشتم توی مخلوط کن. با دو لیوان شیر و کلی شبر موز درست کردم رو نون تست براش عسل کره گذاشتم و شیرینی مورد علاقه اش کوکی شکلاتی که واقعا خیلی دوست داشت 🍪 واینکه اره اومد کنار هم مثل دو تا مرغ، عشق، صبحانه را خوردیم باورتون میشه این، اولین روزی بود که انقدر، صمیمی بودیم ولی روزهای عادی کلا بحث های الکس داشتیم باهم ته خورد رغت من تصمیمم گرقتم یک ولاگ به یاد ماندنی از، چیز هایی که تعریف کردم بگیرم خب شروع ب ولاگ قبل اینکه این هارا براتون تعریف کردم بگیرم گرفتم وقتی ته رفت کلی تو ولاگ گریه کردم کلی عررر، زدم ولی تصمیم گرفتم آرام باشم. (*꒦ິ⌓꒦ີ)
خب من تصمیم گرفتم به تنهایی ام عادت کنم. چون کسی تو سئول زندگی نمیکنه که بیاد پیشم خلاصه خوابیدم فردا صبح ساعت ۱۲ بیدار شد رفتم پایین صبحانه ام رو خوردم و اینکه لباسامو پوشیدم رفتم سرکار (شرکت) خب رفتم تو اتاق و بعد از، سه ساعت به منشی گفتم برام یک قهوه تلخ بیارع اورد خوردم و به تمام پرونده ها رسیدم . کم کم غروب شد رفتم خونه لباسام د ر اوردم رفتم یک دوش خنک گرفتم چون تابستون بود واقعا گرم بود خب رفتم واومدم بیرون موهامو خشک کردم و لباسامو پوشیدم و اینکع رفتم یک فیلم خوراکی خوردم و دیدم اره بریممم ادامه