
ناظر عزیز منتشر کن لطفا 🙇
حالا معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظارمه باید خودم اونو می نوشتم باید خودم اونو تعیین میکردم. باید خودم آینده مو میساختم و به همه علم جدید یاد بدم. من تصمیم گرفتم استاد بشم. استادی که به همه علم زندگی کردن رو یاد میده! ( ۲ماه بعد ) مثل همیشه با یه شاخه گل رز پامو تو اتاق مرینت گذاشتم نمیدونم کی میتونم باهاش باشم اما برام فرقی نمیکنه همین که سالمه برام کافیه، لبخندی زدم و رو صندلی کناریش نشستم من گذشته رو فهمیده بودم امید وار بودم تو هم درک کنی حتی اگه نتونم کنارت زندگی کنم، حتی اگه قرار باشه با یکی دیگه ازد**واج کنی تا آخرش خودم مراقبتم و نمیذارم آسیب ببینی 🙂دستشو توی دستام گرفتم و به صورتش زل زدم. عجب پس تویی که این همه سال د**ل مارو اسیر خودت کردی بانو 😉 همین که به صورت مرینت خیره شده بودم گوشیم زنگ خورد، به اسم روش نگا کردم کلویی بود جواب دادم ادرین :جانم کلو چیزی شده کلویی :ادرین سری خودتو برسون شرکت ادرین :چی شده مگه کلویی : بابا حالش خوب نیست گفت بهت بگم بیای اینجا ادرین :باشه زود خودمو می رسونم مراقبش باش. گوشی رو قطع کردم و برای آخرین با به چهره مرینت خیره شدم همین که درو باز کردم با چهره لوکا روبه رو شدم
اخم غلیظی رو صورتش نقش بست و یه سلام خشک و خالی بهم کرد بعد وارد اتاق مرینت شد. این دیگه چشه؟ 😐 خدا رو شکر همه ی افراد دور و بر ما یه تخته شون کمه 😐💔 هییی بیخیال شدم و با نگرانی و هزار تا فکر و خیال از بیمارستان خارج شدم به طرف ماشینم رفتم سوارش شدم خواستم ماشین رو روشن کنم تا خودمو هرچه سری تر به شرکت برسونم که دوباره گوشیم زنگ خورد 😐 دوباره کدوم شازده ایه به اسمش نگا کردم دیدم بله دوباره خواهر گراممه 😐 جواب دادم ادرین :باز چیه کلو دارم میام دیگه گابریل :ادرین منم ادرین :بابا شما حالتون خوبه چی شده؟ گابریل :ادرین گوش کن به هیچ وجه ماشینت رو روشن نکن باشه ادرین :چی؟ گابریل :ماشینت رو روشن نکن اونا میخوان ترورت کنن ادرین :یعنی چی میخوان ترورم کنن گابریل :ادرین اونا تو قهوه من ز**هر ریختن حالم اصلا خوب نیست حتی برای تو هم پاپوش درست کردن لطفا از خودت مراقبت کن بیا اینجا کلویی رو ببر با مادرت برین یه جای دور ادرین نذار کسی صدمه ببینه باشه پسرم قوی باش باشه من وقت زیادی ندارم از خانواده ات مراقبت کن از اینجا به بعد زندگیمو به تو میسپارم خواستم بگم یعنی چی که صدای سرفه پدرمو از پشت تلفن شنیدم، پدر! نه باید میرفتم پیشش از ماشین پیاده شدم
با تمام سرعتی که داشتم می دویدم و به سمت شرکت حرکت میکردم، نه بابا نه نباید بری، خواهش میکنم، ترو خدا، تو نباید بری اشک هام تمام صورتم رو گرفته بود، یادمه اولین باری که با تمام وجودش منو تو آغوش کشید یادمه نه لعنت به زندگی چرا همینجوری داشتم می دویدم نفس کشیدن برام سخت شده بود سینه ام درد میکرد اما باید خودمو می رسوندم پیش پدرم! مثل باد داشتم می دویدم میدونستم از اینجا تا شرکت کلی راهه اما من باید برم پیش پدرم، همین جوری که داشتم میدویدم روی صورتم چند قطره آب بارید، بارون؟ اره بارون بود، نه تروخدا تو یکی دیگه نبار، تو باعث میشی تموم غم هام رو به یاد بیارم، جان من تو یکی دیگه دست از سرم بردار، اما ول کن نبود بارون داشت بیشترو بیشتر میشد، تا جایی که همه جام خیس شده بود اما من دست از دویدن بر نداشتم همین جوری که داشتم میدویدم چشمم به چندتا دچرخخ خورد نزدیکتر رفتم یکی از دوچرخه ها رو برداشتم و تو خیابون خیس پاریس مثل دیوونه ها زیر اون بارون شدید رکاب دوچرخه رو تند تر رو تند تر میزدم، خواهش میکنم خدا یه فرصت دیگه بهم بده، ترو خدا بذار زندگیمو نجات بدم خانواده مو نجات بدم فقط همین یک یارو بذار پدرم رو نجات بدم خواهرم رو از تهدید هایی که الان تو شرکت اتفاق افتاده نجات بدم خواهش میکنم خدا، خواهش میکنم خدا!
فقط چند تا خیابون مونده بود که به شرکت برسم تندتر رکاب زدم تا زود تر برسم، بارون اشک هام رو با خودش میبرد، این یعنی زندگیم رو هم داره با خودش میبره نه تا جایی رسیدم که فقط دوتا قدم مونده بود تا شرکت دوچرخه رو همون جا ول کردم و دویدم سمت شرکت همین که به در ورودی رسیدم ایستادم قلبم میگفت برد تو اما مغزم فرمان میداد که در اصلی خطر ناکه یاد یه خاطره وقتی که 15سالم بود افتادم یادمه پدرم منو آورده بود اینجا و همه جای شرکت رو بهم نشون داد حتی در مخفی، در مخفی؟ اره خودشه باید از اونجا وارد بشم تا مشکلی پیش نیاد در مخفی درست پشت شرکت بود تا پشت شرکت دویدم و به رسیدم به یه دیوار اره اینحا بود این دیوار، باید یه تا از آجر هایی که رنگشون تقریبا با اون یکی ها فرق داشت رو پیدا میکردم و رمز dth(دی تی اچ ) رو میگفتم سه تا آجر های رو زدم و به تعداد آجر های مخفی رمز رو تکرار کردم در باز شد، از راه پله رفتم بالا چرا چراغ ها خاموش بودن شرکت انگار در. غم فرو رفته بود از آسانسوری که به اتاق پدرم میرفت استفاده کردم
تقریبا به اتاق پدرم رسیده بودم، در اتاق پدرم رو باز کردم و با صحنه ای که دیدم در جا میخکوب شدم نه بابا خدایا چرا جلو در دوزانو افتادم هق، هق هام شروع شده بودم پدرم غلتیده در خون روی زمین افتاده بود، بابا نه تو رو خدا بیدار شد بابا تو رو خدا، جلو تر رفتم سر پدرم رو در آغوشم کشیدم، اشک هام رو صورت پدر چکیدن! ، بابا خواهش میکنم بگو این فقط یه خوابه، نه بابا خواهش میکنم بیدار شو، ببین پسرت اینجاست، بابا منم ادرین همون کسی که اسمشو خودت انتخاب کردی، تنها پسرت، بابا بیدار شو چشماتو باز کن، بابا خواهش میکنم بیدار شو منو تنها نذار، من بدون تو هیچیم، بابا هنوز بهم یاد ندادی چجوری یه مرد بار بیام ها، بیدار شو من هنوز بهت احتیاج دارم، چرا بیدار نمیشی چرا چشم های آبیه قشنگتو باز نمیکنی چرا به حرفام گوش نمیدی، تو بودی که همیشه بهم میگفتی وقتی یه انسان ازت خواهش کنه و یه چیزی بخواد تو باید اونو حتما انجام بدی اما الان چی من دارم ازت خواهش میکنم، نه این اتفاق نبازد بیوفته بگو فقط یه خوابه خدا ! بگو فقط همه ی این تخیلات منه، اینجا هیچ کدومش واقعی نیست😢 سر پدرم تو آغوشم بود خواستم دستاش رو بگیرم که کاغذی که توی دستش بود نظر مو به خودش جلب کرد کاغذ رو برداشتم اما اون پر از خون بود، با اشکی که توی چشمام جمع شده بود شروع کردم به خواندن کاغذ..
( سلام ادرین عزیزم منم پدرت، پدری که نشد تو شادی ها و غم های پسرش شریک بشه، منو ببخش پسرم، ببخش که نتونستم برات پدری کنم و مراقبت باشم، نشد تا الان یه دل سیر به صورت قشنگت خیره بشم، تو پسر مهربونی بودی ما من برات پور مهربونی نبودم! ازت میخوام که تو برای بچه های مهربون باشی و براشون پدری کنی، امیدوارم خوشبخت بشی و به آرزوهای قشنگت برسی، امیدوارم بتونی یه استاد دانشگاهی بشی که همه ازش درس زندگی یاد بگیرن نه درس هنر همه ازش مهربونی ببین نه مغروریت، تو برام از تمام دارایم با ارزش تری ببخشید که توی این چند سال مثل یه زندانی باهات برخورد کردم، اما اینو بون فقط میخواستم از تو تنها پسرم محافظ کنم از خانواده ام محافظ کنم مراقب خواهر جوانت باش اون هنوز خیلی بچه گونه رفتار میکنه مراقب باش با آدم ناچیزی نگرده و سعی کن مثل خودت قوی باشه، مراقب مادرت باش که همیشه غصه ی هر چیز زندگی رو میخوره نذار ناراحت باشه بهش بگو خیلی دوس**تش داشتم و تا ابد عا**شقش میمونم بهش بگو خاطرات زندگیمونو فراموش نکنه و هیچ وقت بخاطر من گریه نکنه ازت میخوام نذاری تو مراسمم کسی گریه کنه باشه حتی خودت چشمای قشنگتو خراب نکن، دوستت دارم از طرف پدر گابریل اگرست امضا و اثر انگشت ) نه تو نباید بری نه 😭 همین جوری که دلم داشت آتیش میگرفت ناگهان در باز شد و...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود آجو
اجی پارت بذار من ناظرم منتشر میکنم
چشم اجو ❤
خب الا ضدهوایی حال خوردم😐🦢
😂
آجی به مدرسه ی شما گاز زدن؟؟؟
اره اجو خیلی وحشتناک بود تو یکی از کلاس هامون هشتم ۴ زدن بعدش تو کل سالن پیچید همه مون داشتیم می مردیم
وایییی😥😱
الان تو خوبی؟
اره من خوبم نگران نباش ❤
خداروشکر
آجی پارت بعد میخوام یادت بدمو گذاشتی؟
آجی دوبار گذاشتم رد شد امروز دوباره امتحان میکنم
آجی پارت بعد؟؟
منتشرش نمیکنن دوبار گذاشتم رد شد 😐💔
نه مرینت نباید میمرد
دیگه گفتم کاری از دست من ساخته نیست 💔😂
واقعا که الان من با این داستان افسرده میشم
مری مرد یا نه؟
نه بابا چه ربطی به مرینت داره گابریل مرد خیالت راحت، راحت باشه آجی
مری زندست؟؟؟؟؟؟اوفففف ارام شدم نمیگفتی سکته میزدم در ضمن فردا پارت بده تا پارت بعد نگیریم اروم نمیگیریممممممم
عالی بود آجی
پااااااااااااارت بعد
چشم اگه وقت کردم میدم ❤
اجو امروز به مدرسه مون گاز زدن 😔
هفت روش سامورایی که سحله با کاتانا چرخت میککنم😤
ممنون 😂👌
ولی من پارت عاشقانه میخواااااااااام
پارت بعد عاشقانه هست ولی کمی دارکه 💔😢😂
ممنون😁
اگر فقط دفعه بعد جای حساس کات کنی، نه فقط هفت روش سامورایی، بلکه با شمشیر به 15 قطعه ی مساوی تقسیم میکنم
چشم غلط کردم 😂
آفرین😂☺️