بچه ها من خیلی برای این داستان زحمت کشیدم خواهش میکنم با کامنت های خوبتون نظرتون رو درباره این داستان بگید 🌈با تشکر 💜🌈
شنبه : تهیونگ گفت که بریم کافه ناهار بخوریم . من قبول کردم .لباسامون👆( این داستان تخیلی هیت و توی این داستان اصلا فقیر وجود نداره چون تو حساب همه مردم ۱ میلیارد پول هست و هتا یکم کم شه اون مقدار به حساب برمیگرده )یه کافه رو اجاره کرد . وقت ناهار که شد . تهیونگ گفت : مینسو میخوام یه چیزی بهت بگم . مینسو : چی ؟
تهیونگ : من سالهاست که این حرف رو توی گلوم نگه داشتم تا زمان مناسبی رو پیدا کنم و بهت بگم . میخوام ازت یه درخواستی بکنم . مینسو : چه درخواستی ؟ تهیونگ زانو زد و گفت : بامن از*واج میکنی ؟ من واقعا شکه شده بودم نمیدونستم چی بگم من : اره . داستان از زبون تهیونگ : باورم نمیشه اون ...اون قبول کرد 😭
محکم بقلش کردم . داشت گریم میگرفت .وای چه حس خوبی داره .مینسو : میشه ولم کنی ؟ تهیونگ : نه خواهش میکنم بزار به آرامش برسم . داستان از زبان مینسو : چقدر این حرفش چندش آور بود . ولی... خب ... باشه بابا بزار بقلم کنه . فردا : تهیونگ : مینسو ... مینسو ... پاشو ساعت ۱۱ هست .من : باشه ... باشه پاشدم .بعد بلند شدم و نشستم . تهیونگ : برات صبحانه اوردم بخور . بعد یه سینی گذاشت جلوم و رفت . چیزی که توجه منو جلب کرده بود گل رزی بود که کنار بشقاب بود .
عالی بود کیوتم
تا صدتایی شدنم بک می دم ♥
مایل به پین؟؟!
ناظر منـ بودمـ :) نمیخوایـ پینـ کنیـ ؟! اگهـ دوستـ داشتیـ تستایـ منمـ نگاهیـ بهشونـ بنداز بخدا کهـ تار عنکبوتـ بستهـ:/