سلام😍 عیدتووون مبارک😍😍😍سال خوبی داشته باشید عزیزانم🤍❤🤍❤ خب من با پارت ۱۱ داستانم برگشتم😊برید بخونید و لذت ببرید😊
از زبان مرینت:) بیدار شدم دیدم من تو بیمارستانم... اصلا چیزی یادم نمیومد.. میخواستم بلند بشم.. ولی نمیتونستم... بدنم خیلی درد میکرد همچنین سرم...خلاصه بعد از هزاران بدبختی ایستادم... میخواستم یه قدم بر دارم که آدرین اومد و منو گرفت تا نیوفتم.... چی آدرین🥺 اون اینجا چکار میکنه🥺 ولش نباید محلشو بزارم و باهاش خیلی سرد حرف بزنم....من روی تختم نشوند و روی صندلی پیشم نشست و گفت: خوبی مرینت؟...)مری: سلام آدرین... ممنون خوبم تو خوبی؟..)آدری: مرینت تو که حالت بده جرا سعی داشتی از تخت بلند بشی... تو نیاز به استراحت داری....)مری: ممنون ولی من خو.... خو....)میخواستم به آدرین بگم خوبم که یهو دچار سردرد خیلی عجیب و دردناک شدم... نمیتونستم حرف بزنم... دستامو رو سرم گذاشتم و بلند گفتم: آههههههههه....) چشام هامو بستم و شنیدم که آدرین با نگرانی میگفت: مرینتتتت چیزیت شده....مریییینتتتتتت... کمممککککک)و دیگه چیزی ندیدم....
از زبان آدرین؛) بعد از اینکه از حموم در اومدم.. رفتم تا پیانوتمرین کنم... معلم پیانو به ما یک آهنگ شادی داده بود و ماباید تمرین میکردیم ولی من برعکس.. هرچه میخواستم یه آهنگ شاد با ساز پیانو بزنم نمیشد و بجاش آهنگ غمگین تمرین میکردم... انگار واقعا ناراحت بودم...[°•°: اوهوم پیانو بیشتر از آدم ها میتونه درد رو بفهمه🙂💔]بعد از نواختن پیانو رفتم خوابیدم...یه جایی بودم... اصلا اون مکان کاملا با مکانی که ما الان دراون زندگی میکنیم فرق داشت.. اون مکان پر شده بود از گلهای مشکی و قرمز😍.. ولی چرا مشکی و قرمز...چرا رنگهای دیگه نبودن.. داشتم به دور و برم نگاه میکردم که صدایی از پشتم شنیدم..یک صدای خیلی آشنا... به سمت صدا برگشتم... یه فرد نقاب دار بود... [°•°: بچه ها الان ادرین درحالت ابرقهرمانیه یعنی کت نواره] گفت: آدرین آگرست...مم تورو خیلی دوست داشتم ولی تو عشق منو نمی دیدی....)کت: مرینتتتت){}: نه آقای آدرین آگرست من اون دختر دست و پاچلفتی نیستم... و نمیخوام باشم...)♤: آهااااااای حد و حدود خودتو بشناس.. من نمیزارم کسی به دوستام توهین کنه.... بار بعدی به دوستم توهین کنی دهنت......میکنم[°•°: جای خالی را با کلمه ی مورد نظر خود پر بفرمایید.. ممنون😂😐💔🔪] فهمیدی.ا..س...ک...ل... خان😒[°•°: این تیکه کلام منه😂😐💔🔪]
که یهو نقابشو برداشت.. میخواست نقاب رو کامل در بیاره که یهو...
از خواب پریدم[°•°: دقیقا برا منم اتفاق افتاده🥺😐💔🔪] اون کی بود.. یک دوشی گرفتم.. لباسامو عوض کردم و با بهانه ی دیدن کاگامی به بینارستان رفتم.. به سمت اتاق مرینت رفتم دیدم که مرینت بیدار شده و میخواست راه بره که یهو تعادلشو از دست داد.. مرینت رو قبل از اینکه بیوفته زمین بغل کردم و روی تخت نشوندم.. و من روی صندلی کنار مرینت نشستم.. آدرین:خوبی مرینت ؟...) مری:سلام آدرین... ممنون خوبم تو خوبی؟...)آدری: مرینت تو که حالت بده جرا سعی داشتی از تخت بلند بشی... تو نیاز به استراحت داری....)مری: ممنون ولی من خو.... خو....) که یهو مرینت دستاشو روی سرش گذاشت و یهو داد زد:آههههههههه) نمیدونم چرا خیلی نگرانش بودم برای همین داد زدم:مرینتتتت چیزیت شده....مریییینتتتتتت... کمممککککک) که یهو دیدم مرینت بیهوش شد... سر مرینت رو با دستام گرفتم و به سینه ام فشردم.. خیلی ترسیده بودم..با خودم گفتم: مرینت نترس نمیزارم چیزیت بشه... نترس من پیشت هستم...) که یهو دکتر اومد.. مرینت رو گذاشتم روی تخت تا دکتر معاینه اش کنه.. دکتر گفت: آقای اگرست لطفا برید بیرون...) منم بیردن رفتم و منتظر دکتر شدم.. دکتر بعد از ۵ دقیقه از اتاق مریمت بیرون اومد.. خانواده ی مرینت به سمتش هجوم آوردن و از دکتر حال مرینت رو پرسیدن.. دکتر گقت: آخرین نفری که وارد اتاق خانم مرینت شد، کیه..) پدر مرینت به من اشاره کرد و گفت: ایشون...) دکتر گفت: آقای اگرست چه چیزی به خانم مرینت گفتید که باعث شد حالشون اینطور بد بشه...)آدری: چیزی نگفتم.... برای مرینت چه اتفاقی افتاده..) دکتر: خانم مرینت بهشون استرس وارد شد.. این استرس باعث شد که باز حالش بد بشه.. الان حالش یکمی خوب نیس ولی ما سعی میکنیم که حالشو بهتر کنیم..) و رفت... منم از پدر و مادر مرینت خداحافظی کردم و رفتم.. به بادیگارم گفتم: منو ببره خونه) بعداز ۵ دقیقه به خونه رسیدیم..
بدون هیچ حرف و کلامی وارد اتاق شدم و درو بستم.. عذاب وجدان داشتم.. حس خیلی بدی بود.. اون بخاطر من خودکشی کرد الان هم بخاطر من حالش بد تر شد.. من نباید بزارم اون ناراحت بشه..من نباید بزارم دیگه صورتمو ببینه.. چون اینطور باعث میشه که مرینت حالش بدتر بشه..وای خدای من چه بلایی سر مرینت آوردم..مرینت امیدوارم منو ببخشی.. من خیلی بهت ظلم کردم..خیلی معذرت میخوام معذرت میخوام.. پلگ اومد و گفت:آدرین خودتو ناراحت نکن بیا دوتامون کممبر بخوریم و حالمونو عوض کنیم) انگشترم رو در آوردم و اونو پرت کردم روی تخت.. پاهام وزنمو تحمل نکردن و روی زمین افتادم سرم رو به بالا گرفتم و گفتم:کاش اینکار رو نمیکردم.... و اشکی از گونم سرازیر شد... (:)(:)(:)از زبان گابریل؛) داشتم یک لباسی طراح میکردم که یه حس فوق العاده منفی رو احساس کردم.. به زیرزمین رفتم .. ناتالی هم دنبالم اومد و هر دومون تبدیل شدیم.. یک حس عجیبی بود انگار حس عذاب وجدان بود.. بله اون آدرین بود....نقشه ام داره خیلی خوب پیش میره.. پرواز کن آکوما کوچولوی من و این نفرو آکوماتیز کن...😈[°•°: بازم نقشه های شوم😐🥀میا کجایی.. بیا ادمه داستانو بنویس برم لالا...•°•:اوک برو من هستم..°•°: مرسی جانم....•°•: خب من میا هستم وجدان کوثر...خب بریم ادامه داستان😊](:)(:)(:)از زبان آدریکنز😂؛) همینطور که داشتم اشک میریختم یه آکوما دیدم که داشت به من نزدیک میشد....
با خودم گفتم:آدرین به خودت مسلط باش به احساساتت مسلط باش...الان نفس عمیق...مرینت خوب میشه و تورو میبخشه نترس...نفس عمیق...نفس عمیق که دیدم آکوما از من دور شد.. لیوانم رو برداشتم و روی آکوما گذاشتمش و آکوما رو زندانی کردم.. وای باور نمیشه.. میخواستم آکوماتیز بشم...شت..باید تبدیل بشم و با کتاکلیزم آکوما رو نابود کنم.. انگشترم رو برداشتم و پوشیدم و پلگ در اومد و قبل ازاینکه چیزی بگه گفتم:< پلگ کلاوز ایت>) بعد از تبدیل شدنم گفتم:)..لیوان رو برداشتم آکوما میخواست فرار کنه که من اونو با استفاده از کتاکلیزم نابود کردم.. خب الان خبری از آکوما نیست.. دلم برای لیدی خیلی تنگ شده.. بزار به لیدی جونم زنگ بزنم و بهش بگم که بره برج ایفل.. به لیدی زنگ زدم.. ولی جواب نداد...چندین بار زنگ زدم ولی باز هم هیچ.. براش یک پیغام گذاشتم..و از پنجره پریدم و به سمت برج ایفل حرکت کردم... (:)(:)(:)از زبان گابریل؛) چرا ارتباطم با آکوما قطع شد..چی شد.. داشتم فکر میکردم که دیدم یهو حال ناتالی بد شد و غش کرد... بزودی به خودم تبدیل شدم و اونو به اتاقش بردم... به دکتر زنگ زدم.. دکتر اومد و ناتالی رو معاینه کرد...دکتر گفت: حالشون زیاد خوب نیس باید بیشتر مراقبشون باشید)از دکتر تشکر کردم و با سایمون{اسم بادیگارد آدرین این بود نه🤔} دکتر رو به سمت در هدایت کردیم... به اتاق ناتالی برگشتم و بهش گفتم:ناتالی... تو هنوز کامل خوب نشدی...پس حق استفاده از معحزه گر طاووس رو نداری...)ناتالی: {با سرفه} و....ولی .....قربان)گابریل: این یک امره و تو باید اطاعت کنی... الان هم معجزه گر طاووس رو بر میدارم...) و معجزه گر طاووس رو برداشتم و از اتاق ناتالی بیرون رفتم...
از زبان آدریکنز😂؛) روی برج ایفل نشستم.. دلم برای مادرم خیلی تنگ شده بود..مادرم بیشتر از پدرم حال و هوای من رو داشت و هیچگاه نمیگذاشت ناراحت بشم.. اون الان از پیشم رفته و دیگه نمیتونم اونو ببینم🥺 ولی چطور دوریشو تحمل کنم... من به اون وابسته بودم🥺اون تنها کسی بود که من رو میفهمید🥺[•°•:😢😢😢دلم برات کباب شد😢😢😢منم مادر ندارم😢] اونو خیلی دوست دارم داشتم فکر میکردم که حس کردم کسی از پشت بغلم کرده... صورتم رو برگردوندم اون....
از زبان مرینت:) بیدار شدم.. آه عجب سردردی داشتم ولی چرا؟... واای من چقدر گرسنمه بزار بهشون بگم که برام غذا بیارن... پرستار رو صدا کردم اومد و بهش گفتم: ببخشید ولی من گشنم شده میشه برام غذا بیارید..)اونم گفت: چشم) و رفت..یاد تیکی افتادم دستام رو روی گوشام گذاشتم وای خدای من😨 گوشواره هام....وااای خدای من گوشواره هام کووو😨😨😨 ماماااان که یهو مادرم وارد اتاقم شد و گفت: دخترم بیدار شدی؟...)مری:بله مامان به هوش اومدم ولی مانان گوشواره هام کو😨لطفا به من بدشون)سابین: دخترم چرا اینقدر نگرانی گوشواره هاتو بردم خونه اگه خواس....)مری: اره مامان الان میخوامشو لطفا برو برام بیارشون...)سابین: باشه دخترم ولی تو چرا اینقدر نگرانشون هستی؟)مری:هیچ مادر فقط من این گوشواره ها رو خیلی دوست دارم...برای همین نگرانشون شدم..)سابین: باشه دخترم الان برات گوشواره هاتو میارم) و رفت.. خیلی نگران بودم.. پرستار برام اسپاگتی آورد🤤 [°•°: سیلام سیلام من برگشتم میا برو بخواب جانم من ادامه شو مینویسم.... •°•: باشه بای😴]منم که دیوونه وار عاشق اسپاگتی ام😍🤤[°•°:من دیوونه ی اسپاگتیییی امممممم🤤🤤🤤🤤😍😍😍 اسپاگتییییی موخواااااامممممم😭😭🤤🤤🤤]به اسپاگتی ها حمله کردم.. بعد از نیست و نابود کردن اسپاگتی ها یه نفسی کشیدم.. و پرستار رو صدا کردم اومد و گفت: بفرمایید چیزی خواستید من گفتم: ببخشید میشه میز غذا خوری مو تمیز کنید...) انگار من این پرستار رو میشناسم.. نمیدونم چرا ولی قیافه اش برام آشنا بود... خلاصه اومد و میز غدا خوریمو برداشت و رفت...نمیتونستم قیافه اشو کامل ببینم چون ماسک زده بود[°•°: کی از ماسک متنفره😐🥀 من بشدت متنفرم بطوری که اصلا ولش بریم سراغ داستان😐🥀]
داشتم به اینکه من این پرستار رو کجا دیدم فکر میکردم که یهو........
خب تموم شد😊امیدوارم سال خوبی داشته باشی عزیزم و همیشه لبت خندون باشه😊 ای وای یادم رفت اینو بگم😐🥀تعطیلی مدرسه هم بر شما مبارک😂😐🥀 خب برو تا آخر که چندتا چالش کوچولو داریم😊😊
نتیجه 1
ممنون که خوندی جانم❤🤍❤ لایک و کامنت یاد نره عزیزم خب همینطور که تو اسلاید ۱۰ داستانم گفتم یه چالش داریم..... خببببب چقدر از مدرسه متنفری😐🥀 و کدوم بدتر هست مجازی یا حضوری؟
نتیجه 2
ممنون که خوندی جانم❤🤍❤ لایک و کامنت یاد نره عزیزم خب همینطور که تو اسلاید ۱۰ داستانم گفتم یه چالش داریم..... خببببب چقدر از مدرسه متنفری😐🥀 و کدوم بدتر هست مجازی یا حضوری؟
نتیجه 3
ممنون که خوندی جانم❤🤍❤ لایک و کامنت یاد نره عزیزم خب همینطور که تو اسلاید ۱۰ داستانم گفتم یه چالش داریم..... خببببب چقدر از مدرسه متنفری😐🥀 و کدوم بدتر هست مجازی یا حضوری؟
نتیجه 4
ممنون که خوندی جانم❤🤍❤ لایک و کامنت یاد نره عزیزم خب همینطور که تو اسلاید ۱۰ داستانم گفتم یه چالش داریم..... خببببب چقدر از مدرسه متنفری😐🥀 و کدوم بدتر هست مجازی یا حضوری؟
راستی آجی مریکت اینطوری نوشته نمیشه
Marichat نوشته میشه♡
مطمئن😐؟
یس آجی☺
بچه ها منم تستم منتشر شد😊
این راجع به میراکلس نیست ولی بعدی که میخوام درست کنم راجع به میراکلسه♡
بچه میراکلس فصل 4
اومد برید حتما ببینید
و اینم بگم که داستان فوقلاده خو ب بود
اره😍😍😍😍😍😍🤩🤩🤩
عالی بود😍😍😍
ولی امروز کلاس داریم 😐😑😭😭
معلومه حضورییییییییی
از وقتی مدرسه ها مجازی شد من فقط حضور غیاب می زنم و دیگر هیچ 😂😂😂😂
مرسی❤🍷
اره😐😐😭😭😭😭😭😭
همچنین😂😂😂😂😂حاضری و الفراررررر
تو هم همینطوری هستی؟ 😐💔😂😂😂😂
رفیق های عزیزم😭😭😭
بازگشایی مدارس روبهتون تسلیت عرض مینمایم😭😭😭
😭😭😭😭
😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭🤣😭🤣😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭هییییی زندگی😔😔😑😑
آییییییییی 😭😭😭😭😭😂😂😂
یعنی واقعا عشق زیادی به مدرسه دارید🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
فردا مدرسه باز میشه😭
برهمه تسلیت😭💔
راستی آجیا شما چندمین؟
من ششمم(یعنی نهایی😭😭)
اره😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭عررررررررررر😭😭😭😭😭😭چرااااااااا😭😭😭😭😭😭
هشتم😐😭
من هشتمم😭😭😭😭
هی روزگار😭
منم هشتم 😭😭😂😂😂
من هشتمم
عالی بود
از فردا مدارس بازه😭😭😭
باید بگی باز گشایی مدارس را تسلیت عرض میکنم 😭😂😂
پارت بعدی لطفاً
میسی❤
یس😭😭😭😭😭نمد اینقدر دیر متنشر میشه وگرنه مینوشتم😂😭😭😂
من ۱۰۰ از ۱۰۰ از مدرسه متنفرم😐هردو😐
آجییی پارت بعد لطفااااا
بگو نوشتیش توروخدا😢
تا پارت بعد نیایه آروم نمیشیشینیم😐😂
همچنبن😐🥀😂
زیاد دلتون به پارت بعد خوش نباشه چون کمه🙄
Why?😐
نمیدونم😂😂😂😂😂ولی کمی حالم بد بید کم نوشتم😐خعلی کم
😕😕😕😕
پارت ۱۳ رو زیاد کنیا آجی
آجی اومددددد
عرررررررر
برم بخونممم
چقدر وحشی بازی در آوردم😐😂
😂😂😂😂😂
چقدر کم بود لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً زودتر بقیه رو بزار
یسنا جون پارت بعد رو ببینی چی میگی😐🥀
😔😔😔
عجب 😐💔😂😂😂