الیا صدام زد و سرمو اوردم بالا وقتی دوباره رومو به طرف دفترم کردم دیدم دسته عه دفتر چیشد یخورده اینور اونور کردم دیدم ادرین رو یکی دیگه از صندلا نشسته دفترم دستشه و توش غرق شده از زبان 💚ادرین💚:دوست داشتم بدونم تو دفترش چی میتویسه قسمتای اولشو باز کردم که دیدم نوشته بود: "اینو لازم دونستم بنویسم چون ممکنه تو پیدا کردن پدرو مادر واقعیم کمک کنه..." تا اینجا رو خوندم کنجکاویم بیشتر شد که بخونم ' 'یه روز که مثل همیشه ساعت 1 و نیم تا 8 صبح قرار بود مشغول باشیم نیم ساعت تو کوچه مون موندیم که یهو...
از طرف همون دیواری که رو به روی سه تا خونمونه و پر از این گیاهای رونده ی سبز رنگه یه نور دیدم به بچه ها نشون دادم اونا هم دیدن کنجکاو شدیم که اونور دیوار چیه دوتا چوب گرفتیم به زور گیاهای رونده رو کنار زدیم که یه دروازه دیدیم و بعد کنارش یه دکمه که وقتی زدمش یه جا رمز اومد فکر کنم رمز داشت همینجوری یه عدد زدم اولین عددی که به ذهنم میرسید 74029 بود...' 'صبر کن این عدد چرا انقدر برام اشناست بی سر و صدا به خوندن ادامه دادم...
"که در باز شد و و وقتی رفتیم تو با صدای خیلی بدی بسته شد یه لحظه سرجامون میخکوب شدیم نه به خواطر صدای در بخواطر منظره عجیبی که روبه رومون بود یه ملک بود که انگار تا ابد ادامه داشت و تمومی نداشت و هر چند متر هم به صورت الگوی عجیبی یه چراغ وصل بود زویی متوجه شد که زمین از طرف راست ادامه داره رفتیم ایندفعه هم همین باز هم راهو ادامه دادیم که به سه تا خونه ختم شد که یهوووو...
بلایکید ناظر رد نکن این تست راستی راستی هیچی نداشت