get out of my heart _
انیونگ:)به تست جدید بنده خوش اومدید:>خب...قبل از هر چیزی ازتون خواهش میکنم نگاهی به تست قبلیم بندازید...به نظرم موضوع جالبی داره ولی خب زمان انتشارش باعث شد زیاد بازدید نخوره...مرسی که تستم رو میبینید:)
داستان مورد علاقش راجع به پرنسس و شوالیه وفادارش بود. تا قبل از اینکه برام تعریفش کنه هیچ وقت نشنیده بودمش. همیشه به آرومی داستان غم انگیزشون رو تکرار میکرد. _توی یه جای دور...یه جای خیلی خیلی دور یه پرنسس خیلی زیبا زندگی میکرد. پرنسس همیشه به باغ داخل قصر میرفت و ساعت ها اونجا مشغول به چیدن گل های رنگارنگ میشد. پرنسس تاجی از گل سوسن درست میکرد و با گنجشک ها هم زبون میشد تا زمان بگذره و شب بشه. شب که میشد توی آلاچیق کوچیکی که ته جنگل ساخته شده بود همدیگه رو میدیدن و پرنسس تاج گل رو به سر شوالیهش میذاشت. برای مدتی شوالیه مجبور بود که از پرنسس دور بمونه پس پرنسس منتظر موند. منتظر موند و منتظر موند اما سوسن ها دیگه نمیتونستن منتظر بمونن. پرنسس به سوسن ها ملحق شد و شوالیه برای دیدنش تمام جنگل ها رو سپری کرد. با اخم ازش پرسیدم:چرا داستان مرگ دو تا عاشق برات این قدر جالبه؟! توی چشمام خیره شد و با لبخند گرمی زمزمه کرد: چون اون ها بالاخره بعد از مدت طولانی به همدیگه رسیدن...!
آدم گاهی میترسه... از اتفاقات سخت و دردناکی که بعدا قراره بیفته... نگرانه که چطور باید باهاشون برخورد کنه و از پسشون بر بیاد... اما میدونی چی ترسناک تره؟ اونجا که اون اتفاق افتاده و ما نه نگرانیم، نه میترسیم...برامون عادی شده و دیگه اصلا وحشتناک نیست...
دنبال چیزی میگشت که محبوبش را توصیف کند. پس دید؛ تمام عکس ها را دید ولی هیچکدام به خوبی چشم های مشکی رنگش را بازتاب نمیدادند. پس خواند؛ تمام کتاب ها را خواند؛ اما جملات آنها نمیتوانستند دست های ظریفش را وصف کنند. تصمیم گرفت بکشد، نقاشی های زیبایی کشید اما نمیشد صدای دلنواز او را از پشت رنگ های روی بوم شنید. پس نوشت... نوشت از چشم های به رنگ شبش... نوشت از دست های مثل ابریشم ظریفش... نوشت از صدای او که مانند آواز میماند... نوشت از روبان کرمی رنگش که با آن گیسوان قهوه ایش را میبست... از نوشته هایش راضی بود. کلماتی که نوشته بود، به خوبی او را توصیف میکردند
_از دیدن من متعجب هستید والاحضرت؟ _البته،اعلیحضرتا! _چطور البته؟ما دوستان قدیمی هستیم، والاحضرت. تا آنجا که یادم می آید دوستان خیلی قدیمی هستیم. چرا از دیدن من تعجب کرده اید؟ با خود فکر کردم:_آری. راست میگویید ناپلئون. ما دوستانی قدیمی بودیم و من صدای تو را با هر تپش قلبم میشنیدم.
تو اون شکوفه هایی هستی که روی کالبد بی جون من شروع به رشد کردن و سعی دارن بهم زندگی ببخشن. ولی معشوق من، مهم نیست چند تا بهار دیگه بگذره... روحم خیلی وقته راه برگشتن به بدنش رو گم کرده...
تو فرشته خدا بودی. ما بین زمین و آسمون گذرمون به همدیگه خورد و عشقی ممنوعه شکل گرفت. تو در عوض به زمین اومدن بالهات رو از دست دادی، من برای به آسمون اومدن جسمم رو از دست دادم..!
ما با هم فرق داشتیم اوژنی.. من باد زمزمهگر شب بودم... تو ماه زندگی بخش آسمون. من توی رگ هام تاریکی جریان داشت... تو گونه هایی به رنگ رز داشتی. من هیولایی بودم که رویاهای بچه هارو میدزدید و تو اون بچه معصومی بودی که حتی با وجود قیافه ترسناکم؛ بهم لبخند میزدی و با آرامش توی آغوشم میخوابیدی. نمیخواستم بهت آسیبی برسونم. اگر کنارم میموندی میشکستی اوژنی...! پس ازت دور شدم اوژنی کوچولوی من. من نمیخواستم تو هم مثل من سرما توی بدنت رخنه کنه...
_یه افسانه قشنگ هست که میگه:با گریهٔ یه عاشق، گل های نرگس جوونه میزنن. لبخند زد و با کشیدن دستش روی سر دختر گفت:+هر اشک یه داستان نهفته داره. آدما حرفایی که نمیتونستن بزنن رو با اشک هاشون میگن. _پس حواست هست دیگه؟هر جایی که یه گل نرگس دیدی ازش داستانش رو بپرس. شاید یکی از اونا هم حرفی از طرف من برای گفتن داشته باشه.
من توی ذهنم هزار بار به یه حرف فکر میکنم تا آخر سر تصمیمم رو بگیرم که دهنم رو باز کنم یا نه.
مرگ هیچوقت قرار نیست پایان ما باشه...من بارون میشم و باهات گریه میکنم...من پیچک میشم و باهم همخونه میشیم...من نسیم صبحگاه میشم و موهات رو نوازش میکنم...من برگ خزون میشم و روی سرت فرود میام...من همیشه کنارت خواهم بود ماهِ کوچولو.
خبببب...به انتهای تست خوش اومدید:)امیدوارم لذت برده باشید و اینکه یه چیزی رو هم بگم...من قبلا یه کانال توی ایتا داشتم...اینارو اول اونجا گذاشتم و بعد که پاک شدن تصمیم گرفتم اینجا بذارمشون و کپی نکردم...خب..خدانگهدارتون:>