ناظر عزیز لطفا منتشر کن،ممنون:)
یه موضوعی هس دربارش باید حرف بزنیم،ممکنه از این به بعد پارت ها یکم کوتاه تر بشن بخاطر امتحانات،ممنون ک درکم میکنید،از یه طرف من یه داستانو خوب تموم میکنم یه داستانو بد،قراره این داستان خوب تموم بشه،بستگی داره به شما
لباس ها رو پوشیدم و کار های مربوط رو انجام دادم حقیقتا استرس کل وجودمو گرفت حالا چطور نقش بازی کنم؟ اول خودمو اروم کردم ک برم پایین، همین ک دسته در رو فشردم اشک هام صورتو خیس کرد روی زمین نشستم باید فقط به خدم آرامش میدادم،اشک هام رو پاک کردم و دوباره تهیونگ ظاهر شد_نمیخوای راه بیوفتی؟،درحالی ک پشت بهش وایساده بودم ک اشک هام رو نبینه خدمو جم کردم+چرا چرا الان میام،و پشت سرش راه افتادم،دیگ واقعا نمیتونستم با این وضعیت ادامه بدم مگه من با تهیونگ چیکار کردم،چرا چانگ تنهام گذاشت؟چرا هیچی درست پیش نمیره؟با فکر کردم بیشتر گریم اوج گرفت،تهیونگ روشو بهم برگردونت_چت شده
لباس ا.ت
لباس تهیونگ
+هیچی هیچی_گفتم چته؟{داد}+فقط حالم از زندگی ک برام ساختید بهم میخوره{داد}از تو از خانوادت از رفتار هات{داد}{تهیونگ ویو}با هر کلمه ک از دهنش بیرون میومد قلبم بیشتر مچاله میشد ینی در این حد ازم متنفره!_ساکت شو و راه بیوفت دیر میرسیم،توی ماشین سکوت بینمون برقرار بود و حتی یه کلمه هم حرف نزدیم جلوی محل مهمونی وایسادم و در رو برای ا.ت باز کردم
{ا.ت ویو}وارد عمارت شدیم جمعیت زیادی اونجا بودن،نمیدونم چرا ولی محکم دست تهیونگو گرفتم{تهیونگ ویو}از حرکتی ک ا.ت کرد تعجب کردم ولی نتونستم پس بزنمش پس دست های سردشو فشردم،رفتم روی یکی از صندلی ها نشستیم بقیه هم اومدن پیشمون{ا.ت ویو}با همشون حرف زدیم و انگار بلد بودن نقش بازی کنم جوری رفتار میکردیم انگار همه چی خبه
گایز ببخشید خیلی کوتاه بود!
خیخی عالی بود ، ما درکت میکنیم امیدوارم تو امتحانات موفق باشی 🤍✨🥲
مرسبببب
جیخخخخ عالیی
جیخ
عالیعزیزمدرکتمیکنیم
بوسس مرسببب
خیلی خیلی بابت کوتاه بودن پارت معذرت میخوام،سعی میکنن بهتر پارت بنویسم،فردا دوتا امتحان دارم و امروز هم کلاس دارم،ممنونم ک درکم میکنید و پشتم هستید!
بهخودتسختنگیرحالادوروزپارتا.دیربشهمهمامتحانتهمطمئنمبهخوبیمیدیفایتینگصوییتی:)))
جیخخخخ مرسببب