تو خونه تنها بودم خیلی حس بدی داشت...دلم برای مینهی تنگ شده بود معمولا منو مینهی چون دوست صمیمی بودیمو اینجا کسیو نداشتیم باهم تو یه خونه بودیم ولی الان که دیگه با جیمین ازدواج کرده از اینجا رفته و پیش اون زندگی میکنه...حوصلم سر رفته بود پس لباس گرم پوشیدم چون معمولا تو ماه اکتبر خیلی هوا سرد میشد.....
یه بطری الک.ل برداشتم و با خودم بردم بیرون و پیاده اطراف شهر میپلکیدم...جای خاصیم نداشتم که برم ولی راهمو ادامه دادم...همه جا خلوت بود و هیچ چراغی روشن نبود...یا حتی هیچکس نیومده بود بیرون...یه لحظه حس کردم انقدر خورده بودم که حتی نمیتونستم رو اینکه الان کجام تمرکز کنمو گم شده بودم...سرم هم درد میکرد...
بی اختیار روی پیاده رو نشستم و بطری رو دو دستم گرفتمو سرمو تکیه دادم به نرده های سفید و چوبیه دوره یه خونه و چشامو بستمو بیهوش شدم...بعد چند مین با صدای یکی به خودم اومدم...صداشو میشنیدم ولی نمیتونستم تشخیص بدم اون کیه... +جینهو جینهووو
چشمامو باز کردم اولش دیدم تار بود سعی کردم بلند شم ولی نمیتونستم و افتادم و اون ادم غریبه کمکم کرد پاشم...دیدم دیگه تار نبودو به خوبی میتونستم ببینمش...چند دقیقه نگاش کردم...چقدر زیبا بود...یهو به خودم اومدمو گفتم:تو کی باشی بخوای به من کمک کنییگتغجلغرج و شروع کردم به غر زدن یهو حس کردم بغضش ترکید و قطره های اشکش همینطوری میریخت...چقدر قیافش مظلوم شده بود...ساکت شدمو نگاش کردم...نزدیکم شد و بغلم کرد...تعجب کرده بودم...اروم تو گوشم گفت:واقعا انقدر زود منو فراموش کردی دارلینگ؟...من....
نتیجه 1
میدونستیبالایککردنتجینیوخیلیخوشحالمیکنی؟)
نتیجه 2
میدونستیبالایککردنتجینیوخیلیخوشحالمیکنی؟)
نتیجه 3
میدونستیبالایککردنتجینیوخیلیخوشحالمیکنی؟)
نتیجه 4
میدونستیبالایککردنتجینیوخیلیخوشحالمیکنی؟)
بیین ساری اونی ..
ولییی بزارششش پدصگگشگسمنسمسجسکسمسمسمسمسوکس
نمیخندمم😭گذاشتم درحال بررسیهه
و تخمه اعظم وارد کار میشود ..
اک بیبی پارت بعدی پلیز؟
اوکییی