این اولین داستانهای لطفا حمایت کنید
چند روز بعد هارلی نسبتا خوب شده بود از اونجایی که اونا جایی برای رفتن نداشتن دوباره به خوابگاه برگشتن البته خوابگاه از بنایی قدیمی یا بهتر بگم قلعه باز سازی شده بود که در سال ۱۸۶۰ در آن زندگی میکردند
جک :هارلی شاید قبول نکنی حق هم داری ولی این یاد داشت بغلت بود تو یادت نمیاد چجوری این اتفاق افتاده ولی خب هارلی :اینو خودتون ننوشتید این دست خط شما نیست ولی من چند روز پیش قرار بود بمیرم بخاطر یه بازی احمقانه. جورج:جک کتابو بیار هارلی فقط یه عنوان بازی بهش نگاه کن دستتو روی کتاب بکش هارلی قبول کرد. نوشته:این معما تباید نا تمام بماند وگرنه زندگی شما برایتان جهنم خواهد شد
هارلی گفت نه نه نه نه وقتی این کلمات رو میگفت هر بار درد زخمش بیشتر میشد که درد شدیدی اورا گرفت به کسی نگفت ولی آروم رفت تو حیاط مدرسه از شدت درد از حال رفت جورج و جک به دنبال رفتن وقتی اون تو چمن ها دیدن سریع اونو به بیمارستان خوابگاه بردن هارلی بهتر بود اونا داشتن از حیاط رد میشدن که به اتاقشون برن که دیدن جایی که هارلی افتاده یه برگه است و نوشته قبول کن اگه زندگی خودتو دوستات برات مهمه . هارلی ناگهان موقع رسیدن به اتاق گفت فردا شب بریم . جورج جک متعجب بودن جک پرسید تو اون نامه چی بود هارلی:هیچی تکلیفم بود از جیبم افتاده بود جورج :بیا کتابو باز کنیم جک دستش را کشید نوشته تا فردا شب صبر کنید
نظرتون رو کامنت کنید
عالییییی
ذهن خلاق و خوبی داری ادامه بده
ممنونم از نظرت
سلام کیوتم رمانت عالیه و قلمت خیلی خوبه!
اگر به جادو علاقه داری خوشحال میشم به رمانم سربزنی3>
ممنونم آره حتما میخونم
عالی بود عاشق داستانتم فقط بی صبرانه منتظر قسمت های بعد هستم
ممنونم خوشحالم که مشتاقید