دوستان این داستان حمایت میخواد بترکونید 🌱
* این داستان مربوط به سال :۱۹۷۴ میباشد که حالا برای شما بازگو میشود. در آن دوران پسری ۱۷ ساله به اسم ادوارد بود او به تنهایی در شهر نیویورک زندگی میکرد. * *۱۴ اکتبر: جک صاحب کار ادوارد:امروز تا ماه دیگه به دلیل مشغله زیاد کار تعطیل میباشد. * *ادوارد مدت زیاد بود که میخواست به شهر کالیفورنیا سفر کنه پس تصمیم گرفت فردا حرکت کنه .* *و بعد آن اتفاقات عجیبی رقم خورد همراه باشید *🍷
*فردا شد ادوارد در راه بود خیلی طول کشید تا به مقصد برسه * *او در هتل کوئیس ماری اتاق رزرو کرد هتل کوئیس ماری یکی از بهترین هتل های کالیفورنیا بود.* *او در اتاق ۱۷۰ بود چند ساعتی گذشت که پیش خدمت در اتاق را زد و گفت:سلام آقا جولیا هستم براتون عصرونه آوردم *. ادوارد درو باز کرد و انعام رو به پیش خدمت داد *ساعت ۳ صبح بود که ادوارد با صدای جیغ عجیبی از خواب پرید در اتاقش را باز کرد و با صحنه عجیبی مواجه شد*
*جولیا داشت جلوی اتاق ۱۲۴ جیغ میزدو گریه میکرد صورت او پر از خون بود ولی هیچ کس اونجا نبود *. *جولیا زیر لب زمزمه میکرد:تقصیر من نبود * *ادوارد سعی کرد جلوتر بره که جولیا گفت:یک قدم نزدیک تر نیا اگه جونتو دوست داری و گفت برگرد سریعا برگرد تو اتاقت *.
. *فردا شد :جولیا در اتاق را زد ادوارد در بهت بود هیچگونه جای زخمی روی صورت او نبود جولیا ظرف را داد و رفت * *ادوارد در ظرف را باز کرد بغل غذا نوشته ای بود* ادامه دارد...🍷
نظرتون؟
........
عالی بود
مرسی
داستانت عالی بود (◕‿◕✿)
لایک و فالوت هم کردم ممنون میشم تو همین کارو بکنی :)
مایل به پین؟ D:
ممنون چشم
ادامه بده عالی
مرسی گلم
خواهش💫