این اولین داستانهای لطفا حمایت کنید
جورج جک رسیدن باصحنه ای مواجه شدن که فکرشم نمیکردن هارلی غرق خون بیهوش وسط جنگل افتاده بود یه یاداشت بغلش بود نوشته بود:درکتاب خواندید خال دوستتان یا خوب میشود یا بهبود نمیابد باید بازی را در کوتاه ترین زمان دوباره شروع کنید. جک و جورج به سرعت از جنگل خارج شدن تا هارلی به بیمارستان برسونن
جورج و جک رسیدن تصمیم گرفتن تا دکتر بیاد دفتر بهشون جواب بده درسته احضاری در کار نبود ولی خب اول بازی باید ورقه های دفتر تموم بشه جورج شروع کرد نوشته: خبری به شما میرسد در باز شد دکتر گفت به قسمت سرش با چیز نوک تیزی زده شده زخم عمیقی در ناحیه بین شانه و قلب داره شکستگی نداره تا ۱هفته باید بستری باشه ولی میتونید هرروز به دیدنش بیاید.
اونا خیلی غمگین بودن و ترسی عجیب از نگرانی وجودشون فرا گرفته بود که نکنه بلایی سر دوستشون بیاد و معمایی در سر داشتن که چگونه این اتفاق افتاده. آنها دوباره سر بازی نشستند جک نوشته:مهلت تا بهبود دوستتان است بعد آن باید معما را حل کنید زندگی دوستتان در دستان شماست
هریت ناگهان حس عجیبی گرفت انگار عضو اون داستان بود انگار اسم او جرج بود ادامه داستان جورج نوشته:ادامه بازی باید همراه دوستتان باشد
جک گفت :احساس گناه میکنم جورج:چرا ؟ جک:اگه ما هارلی مجبور به اومدن نمیکردیم الان وضعیتش این نبود. در باز شد دکتر با عجله دکتر های دیگر رو خبر کرد . جک:چیشده؟ دکتر:حال دوستتون وخیمه در همین حد و سریعا به سمت اتاق رفتن جک و جورج از شدن نگرانی کل سالن رژه میرفتن جورج گفت بیا از کتاب سوال کنیم کتاب پاسخ داد اگر زنده ماند باید با او باشید من اگر نه تنهایی
به نظرتون چی میشه ؟
Oh my God
سلام کیوتا :)
من یه بانک تاسیس کردم که
هم میتونید پولاتون و پس انداز کنید
هم ازم وام بگیرید
خوشحال میشم به بانکم
تو نظرسنجی سر بزنی
فعلا به کارمند نیاز ندارم
در صورت حمایت شما
و افزایش موجودی بانک
حتما به کارمند هم نیاز پیدا
میکنم✨️
مایل به پین؟؟🦩🌿