این پست گفتوگویی است درباره آن مرز باریک میان خلوتِ انتخابی و انزوای ناخواسته. درباره دیوارهایی که گاه برای محافظت از خود میکشیم، و گاه بیآنکه بخواهیم، ما را در خود زندانی میکنند.
تنهایی گاهی مثل باغی مخفی با حصارهایی بلند است که آدمی برای فرار از آسیب جهان میسازد. در ابتدا، این حصارها انتخابی آگاهانه به نظر میرسند؛ حریمی امن برای اندیشیدن، پناهی برای هر چیزی که عمیقتر و اصیلتر از دنیای بیرون است. اما با گذشت فصول، ناگهان انگار باغبان به خود میآید و میبیند نه از باغ، که از زندان خود نگهداری میکند و دیوارهای باغ آنقدر بلند شدهاند که حتی نگاه کردن به جهان بیرون از آن ناممکن شده است.
افراد بسیاری فکر میکنند از روی آگاهی، تنهایی را برگزیدهاند و روایتهایی زیبا از انتخابی هوشمندانه میسازند: ـ من نیازهای عمیقتری دارم. ـ حفظ نگاه اصیل هزینهاش همین است. ـ من با سطحینگرها کاری ندارم. و این روایتها، سنگری بسیار مستحکم مقابل این اندیشه هراسآور میسازند که: «اگر شجاعت بیشتری داشتم… اگر میدانستم چگونه… اگر کمتر میترسیدم… شاید آنگاه این دیوارها آنقدر بلند نبودند؟»
انسان موجودیست بهانهتراش. ذهنش ترجیح میدهد شکست در ارتباط را به جای «فرار»، «انتخاب» بنامد و دوست دارد تنهایی ناخواسته را «انزوای آگاهانه» بخواند. این دروغ ظریفی است که شاید غرور را حفظ کند، اما گاهی پیشرفت را متوقف میکند. خشک ماندن که در ذهن، نیاز به فضای شخصی ترجمه میشود، ممکن است در واقع همان ترس از خیس شدن باشد و سکوتی که عمق نام گرفته، ممکن است تنها فرار از نشنیده شدن باشد.
این اعتراف که شاید آنچه «من ترجیح میدهم» نامیدهای، در واقع «من فقط همین را میشناسم» بوده است، اعترافی بسیار دشوار است. گویی ناگهان میبینی حصاری که فکر میکردی برای محافظت از گنجهای ارزشمند درونت کشیدهای، در حقیقت از ترس دنیای بیرون ساختهای. اما مسیر آزادی اینجاست: اگر بتوانی به خودت صادقانه و شفاف نگاه کنی، خیلی زود بر آنها حکمرانی میکنی. وقتی بدانی دیوارهای تو از جنس ترس هستند و نه ترجیح، آنگاه میتوانی دروازهای که همیشه باز بود را پیدا کنی. نیازی نیست دیوارهای حریمت را نابود کنی، تنها کنترلشان را به دست بگیر.
اصیلترین و آزادترین انسان، کسی نیست که هرگز نیازی به حصار نداشته باشد. انسان اصیل کسی است که بتواند با شجاعت تشخیص دهد کدام حصار برای حفاظت از حریم روحش لازم است و کدام حصار، تنها برای پوشاندن زخمهای کهنه و التیامنیافته است. شجاعت نه در انزوای مطلق است و نه در اجتماع محض. شجاعت در این است که بتوانی همیشه از خود بپرسی: «اگر نمیترسیدم، باز هم انتخابم همین بود؟» پاسخ این پرسش هرچه که باشد، تو را به سمت خود حقیقیترت میبرد.
مححححشر بود
ممنونم
محشر بود
متشکرم
عالیی بودد
ممنونم
وایب پستت🛐
و شما🛐