
پارت هشت، خدمت شما:)))
تا حالا برات پیش اومده، یکی رو که خیلی دوسش داری، برای یه مدت طولانی نبینی، و بعد از مدت ها، راهی پیدا کنی تا به دیدارش بری؟ یه لحظه فکر کن، خیلی حس خوبی داره نه، اینکه ببینی شخص مورد علاقت با لبخند به سمتت میاد و تورو در آغوش میگیره، و همون لحظست که قلبت بی قرار میشه. وقتی برات آهنگ میخونه تا آرامش بگیری، میبرتت مسافرت تا حال و هوات عوض شه، برات مسخره بازی درمیاره تا بخندی، بهت کمک میکنه تا پیشرفت کنی و هواتو داره تا به علاقت برسی. رویایی و زیباست، خیلی دلنشینه! ولی همه چیز که آخرش خوشایند نیست، هست؟ تصور کن به یه مسافرت طولانی رفتی، برای چند ماه ندیدیش و دلت حسابی براش تنگ شده. یه روز با خوشحالی بهش زنگ میزنی و میگی:*اوپااااا، حدس بزن چی شده، من دارم برمیگردم!* و از پشت گوشی فقط صدای خوشحالی و داد و بیداد میشنوی، طوری که باعث میشه تا حد مرگ بخندی! با ذوق وسایلتو داخل چمدون میریزی و با بالا ترین سرعت ممکن به فرودگاه میری، بعد وارد هواپیما میشی و لحظه شماری میکنی تا عزیز تر از جونت رو ببینی؛ اما همیشه همه چیز با میل آدم پیش نمیره! تو نمیتونی کسی رو پیدا کنی که تمام عمرش رو خوش شانسی آورده باشه، سو خیلی وقت بود به این نتیجه رسیده بود، معتقد بود همیشه توی راه پر پیچ و
خم زندگی، حداقل یک بار بد شانسی میاری. بدشانسی مثل چی؟ مثل وقتی که هواپیمات سقوط کرده باشه و تنها کسی که زنده مونده باشه، اونم توی یه جنگل خوفناک و عجیب، تو باشی! سردرگم، گیج و ترسیده، دور خودت میچرخی و اشک میریزی، فریاد میزنی و کمک میخوای، اما فقط حیوونای وحشین که صدات رو میشنون. حالا فکر کن توی اون جنگل خالی از آدم، یه آدم ببینی! اعتماد میکنی؟ میکنی! چون تو داری نقش سو رو بازی میکنی. سو برای رها شدن از زنجیر کلفت و سفت تنهایی، به اون به اصطلاح آدم اعتماد کرد... درسته، کار اشتباهی کرد، اشتباهی که تاوانش خیلی سنگین بود. تاوانش چی بود؟ دزدیده شدن و نفرین شدن روحش، و برای همیشه طرد شدن از این دنیا، رفتن به دنیایی که نمیشناختش و براش عجیب بود، دنیایی که همه چیز در اون برعکس بود، هر چیزی که فکرش رو بکنی! آسمونش سبز و زمینش آبی بود، دریا ها و اقیانوس ها قهوه ای و خاک ها رنگ آب بودند! در اون دنیا دختر و پسر وجود نداشت، اسم های متفاوتی داشتند! بهت حق میدم، حق میدم بترسی، مشخصه ترسناکه! سو از نزدیک اون ترس رو تجربه کرده بود، ترسش موقعی صد برابر شد که فهمید خیلی از زندگیش دوره! کسی که داخل فرودگاه براش انتظار میکشید! به نگهبان ها التماس میکنی و به پاشون میوفتی، میخوای اون رو برای آخرین بار ببینی، میخوای دوباره بغلش کنی حتی اگه
اون متوجه نشه، برات مهمم نیست حتی اگه ب*سه هات رو حس نکنه. وقتی چشم هات رو باز و بسته میکنی، خودت رو مقابلش میبینی، که با چشم های نگران به ساعت مچی مشکیش خیره شده و زیر لب به خودش دلدای میده. لبخندی میزنی، به سمتش قدم برمیداری، دست هات رو باز میکنی و اون رو محکم در آغوشت میگیری، نفس عمیقی میکشی و آروم میگی:*حیف که دیگه نمیتونم در آغوش گرمت پناه بگیرم، حیف که دیگه نمیتونم عطر خوش لباس هات رو حس کنم، حیف که دیگه نمیتونم خنده های زیبا و لثه ایت رو ببینم، حیف که دیگه نمیتونم صدات رو موقع خوندن بشنوم، ولی اینو بدون، که من هیچوقت فراموشت نمیکنم یونگی، هیچوقت!* آروم ازش جدا میشی و اشکات رو پاک میکنی، سرت رو بالا میتری و با چشمای خیس شدت بهش نگاه میکنی، استرسش بیشتر از قلب شده، اوه، اون دیگه نمیتونه صبر کنه، پس یکی به دو کردنو میزاره کنار و میره سمت میز پذیرش. از دختر پشت میز میپرسه:*ببخشید، میشه لیست هواپیما های امروز رو ببینم؟* و لیست رو از دست اون دختر میگیده، نگاهی بهش میندازه و هواپیمای سو رو پیدا میکنه، به دختر نشونش میده و میگه:*این هواپیما جرا نرسیده؟* چهره غمگین دخترک، حس بدی به یونگی میده، طوری که با دیدن چهره یونگی، پکر میشی. دخترک آروم میگه:*کسی از بستگانتون داخل این هواپیما بودن؟**ب... بله، همسرم* دخترک نفس عمیقی میکشه و با ناراحتی بیشتری میگه:*پس
کسی بهتون نگفته، متاسفم قربان ولی این هواپیما پنج ساعت پیش سقوط میکنه و، همه مسافراش، میمیرن*... •سووووو، باز داری بهش فکر میکنی؟؟ چشم هاس رو بی وقفه باز کرد و به جسیکا نگاه کرد. جسیکا در حالی که به در تکیه داده بود، یه تای ابروش رو بالا داده بود و با همون چهره خنثی همیشگیش، به سو نگاه میکرد. سو نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد، با یه فوت شمع های دور میزش رو خاموش کرد و کتابش رو بست، به سمت جسیکا رفت و گفت: ☆باز بدون اجازه وارد اتاقم شدی؟ نمیدونی این موقع روز من کتاب میخونم؟ •کتاب میخونی یا به اون فکر میکنی؟ از حرص دست هاش رو مشت کرد و ناخن های بلند و قرمزش رو به پوست دستش فشرد. پوزخند کوچیکی گوشه لب جسیکا نشست که باعث شد سو فشار بیشتری به دستش بیاره. در حالی که به زمین خیره شده بود، ازش پرسید: ☆برای چی اومدی؟ •غذا درست کردم، گفتم بیام صدات کنم با هم بخوریم، که دیدم غرق در خاطراتت شدی. لبش رو با دندونای تیزش گزید، و همزمان فشار بیشتری به دستش آورد. از بین دندوناش گفت: ☆جسیکا، هنوز نفهمیدی از این مدل حرف زدنت بدم میاد.
جسیکا بینیش رو بالا کشید و گفت: •تو هم هنوز نفهمیدی از این خیال بافیات بدم میاد؟ همین یه جمله کافی بود تا سو به جوش بیاد، اما جسیکا حواسش به صورت سرخ رنگش نبود، حواسش به دست قرمز از خونش بود. سریع به سمت دستش رفت و انگشت های به هم جسبیدش رو از هم باز کرد، ناخن هاش زخم های عمیقی روی کف دستش به وجود آورده بودن. جسیکا با ناله گفت: •نمیفهمم، تو چرا جدیدا اینقدر زود عصبی میشی؟! دستش رو روی زخم های دستش گذاشت و شروع کرد به ورد خوندن. با عصبانیت گفت: ☆باید یادآوری کنم که تو شوگا رو به وحشتناک ترین طرز ممکن به این دنیا آوردی، و همش بخاطر اون قضیست. با غضب به سو خیره شد و گفت: •شوخی میکنی دیگه؟ و به ورد خوندن ادامه داد. ☆کاملا جدیم، وقتی دیدمش یخ کرده بود، پوستش کبود شده بود، میدونی که این علائم خیلی خطرناکه! جسیکا از جاش بلند شد و دست کاملا سالم سو رو ول کرد. در حالی که به سمت آشپزخونه میرفتن، گفت: •گندش نکن، داری زیاده روی میکنی، اون که حالش خوب بود، یادت رفت چجوری بغلت کرده بود، اگه اینجوری بود که نباید
اصلا از جاش بلند میشد. با یادآوری اون لحظه، لبخندی روی لب های سو نشست، که باعث شد جسیکا افسوس بخوره و سری تکون بده. ناگهان خیلی سریع گفت: ☆راستی، کار امشبتو که یادت نرفته؟ •چه کاری؟ ☆آوردن شوگا! با بی حوصلگی گفت: •نمیشه یه روز دیگه؟ ☆خیر، همین امشب. •آخه من نمیفهمم تو از کجا این پسره خوشت اومده، اصلا باهاش حال نمیکنم. ☆دلیل نمیشه چون ازش بدت میاد، پس منم بدم بیاد، در ضمن، کجاش بده؟ خیلیم مودبه، تازه هنرمندم هست، دیگه؟ جسیکا چشم هاش رو توی حدقه چرخوند و مشغول آماده کردن غذا شد. •حالا ساعت چند برم؟ ☆نه شب، فقط توروخدا این دفعه با آرامش کارت رو انجام بده. •چشم، امر دیگه؟ ☆مسخره بازی درنیار...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اوکی بک میدم
-نترس بک میدم
آجیییی
چطوری؟؟؟
من برگشتم
واییی سلاااممممم🥺
خوبم آجی تو چی🥺
خوش برگشتی عزیزممممم🥺🥺🫂
سلامممم
منم خوبممم
عررر مرسیی
وایییی میشه بعدیو بذاریییی؟؟
آره عزیزم حتما
تازه امتحانای ترمم تموم شد، دارم مینویسمش
میسیییی♡♡
خیییییلی کراشع :)
عااااا عسلمممم🥺💜
واییییی آذیییی
خیلی قشنگ بووودددد
ادامه بدههههه
😭😭😭😭😭
چشم عزیزم🥺
عالی بوددد🥲💜پارت بعدیییی💃😍
حتمااااا💜🥺
اوف عالیی..منتظرم
به زودی میزارم💜
اورین
:))))
خیلی قشنگه🙂😊😊😊😊😊😊😊
مرسی عسلم🥺💜