
اینم از پارت هفت:)♡
_جای خیلی خوبی بودم، پیش سو بودم! سکوت همه جارو فرا گرفته بود، فقط صدای نفس های عمیق شوگا به گوش میرسید، دم و بازدم های طولانی ای که ناشی از درد بودن. تعجب کرده بودن، حرف شوگا، براشون بشدت عجیب بود، فکر میکردن از شدت تب، داره توهم میزنه، خبر نداشتن، که زندگیشو بعد از مدت ها ملاقات کرده! شوگا، آروم از بین حصار دست های جیمین خارج شد، و چشمش به صورت غمگینش افتاد. لبخندش کمی کمرنگ تر شد، پرسید: _چرا ناراحتین؟ من خوبم که! جونگ کوک، بغض سنگینش رو به سختی پنهان کرد، لبخند مصنوعی زد و گفت: =نه هیونگ، اینطور نیست! فقط یخورده دست و پامونو گم کردیم همین! اتفاقا خوشحالیم، مگه نه؟! و به جیمین و مینها نگاه کرد. اون دو هم خنده ای سر دادن و به اجبار حرف جونگ کوک رو قبول کردن! شوگا که مطمئن شده بود حال دوستاش خوبه و اونا پیششن، چشماش رو با خیال راحت بست و سعی کرد دوباره بخوابه و خواب هفت پادشاه رو ببینه! ... «شاید این کتاب بتونه کمکم کنه» دستش به سمت کتاب کهنه و قطوری رفت و اونو از بین بقیه
کتاب های خاک خورده بیرون کشید، آروم جلد کتاب رو فوتی کرد که گرد و غبار های روش، توی هوای پخش شدن. بعد از اینکه چند سرفه کوچیک کرد، چشم هاش رو ریز کرد تا بتونه با تمرکز بالا، اسم حک شده روی جلد کتاب رو بخونه. «هستی... دوم؟!... » اسم عجیبی داشت، یعنی چی هستی دوم؟؟ ابروهاش رو بالا انداخت و بدون اینکه بزاره ذهنش درگیر بشه، به سمت کتابدار رفت. خانم لی، تا نگاهش به شوگا افتاد، لبخندی زد و گفت: ♡خوش اومدی پسرم! دلم برات حسابی تنگ شده بود! شوگا کتاب رو روی میز قرار داد و به خانم لی نگاه کرد، اون هم لبخندی زد و گفت: _من هم همینطور مادر جان! مثل مادرش بود، خیلی دوستش داشت، از زمان بچگی پیش اون بزرگ شده بود، و داخل همین کتابخونه زندگی کرده بود، خاطراتی که باهاش داشت، همیشه باعث شادیش میشدن. _میخوام این کتاب رو قرض بگیرم مادر، اجازه دارم؟ خانم لی خندید و گفت: ♡چه حرفا میزنی پسرم، اصلا همیشه اینو پیش خودت نگه دار. _نه، برش میگردونم، میترسم گم و گورش کنم. ♡هر تو صلاح میدونی عزیزم. خانم لی کشوی زیر میز رو باز کرد تا کاغذ و خودکاری برداره، اما پیداشون نمیکرد، اخمی کرد و گفت: ♡پس کجان؟؟
همینطور در حال گشتن بود، که صدای باز شدن در کتابخونه اومد. هر دو برگشتن و به اون سمت نگاه کردن، پسر قد بلند و چهار شونه ای داشت به اونا نزدیک میشد. خانم لی لبخندی زد و گفت: ♡خوش اومدی پسرم! و به سمتش رفت و اونو محکم در آغوشش گرفت صدای کلفت و آشناش توی گوش های شوگا پیچید: ☆ممنون مادر! خانم لی به شوگا اشاره کرد و گفت: ♡ببین کی اومده پیشمون! بخاطر ماسک و کلاهی که داشت، نمیتونست بفهمه کیه، با اینکه خیلی آشنا به نظر میومد، از هر نظر! بدن هیکلی و رو فرمش، صدای کلفت و زیباش، از همه آشنا تر، اون چشمای خرمایی رنگ! راحت میشد لبخند زیباش رو از پست ماسک تشخیص داد! لیوان نسکافش رو روی میز گذاشت و کلاه مشکی رنگش رو بین انگشت های کشیدش گرفت، ماسکش رو برداشت و با لبخند بیشتر، به چهره شوک و متعجب برادر کوچیکش خیره شد. لکنت گرفته بود و نمیتونست صحبت کنه، باورش نمیشد داره اونو بعد از سال ها میبینه، حالا که بهش فکر میکرد، میفهمید چقدر دلش برلش تنگ شده! فرصت رو از دست نداد، با قدم های لرزون و بلند، به سمت
برادر مهربونش رفت و اونو در آغوش گرفت، بعد با بغض لجباز همیشگیش گفت: _خوشحالم که میبینمت، نامجون هیونگ! ... ☆که اینطور! _درسته، کل ماجرا... همین بود. کمی از نسکافش نوشید و دوباره به فکر فرو رفت، پس در طول این چند سال، این همه اتفاق برای مکنش افتاده و نمیدونسته؟ به چهره پوکر و بی روح شوگا خیره شد، دوست نداشت اونو توی اون حالت ببینه. لبخندی زد و گفت: ☆نبینم برادرم غمگینه ها! شوگا با حرف نامجون، از دنیای خودش بیرون اومد و بهش خیره شد، لبخند عمگینی زد و گفت: _سعی میکنم نباشم. نامجون که این وضعیت رو دید، قلبش شکست، چقدر شوگا ناراحت و داغون بود، یعنی عشق بینشون اینقدر قوی بوده که تا این حد نابود شده؟ دستی به ته ریشش کشید و گفت: ☆خب، حالا قراره چیکار کنی؟ کتابی رو که گرفته بود، بلند کرد و به نامحون نشون داد، نفس عمیقی کشید و گفت: _با خودم گفتم، شاید این کتاب بتونه کمکم کنه.
و کتاب رو به سمت نامجون گرفت. نامجون آروم با دست هاش کتاب رو گرفت و به جلدش خیره شد: ((هستی دوم)) با تعجب گفت: ☆هستی دوم؟؟... جالبه! حالا چرا این؟ _اونجایی که من سو رو دیدم، یه دنیای دیگه ای بود، میتونستم اینو از جو عجیب و جدیدش بفهمم، حتی خود سو هم بهم گفته بود. ☆یعنی میگی، این کتاب، مربوط به همون دنیاست؟ _یه حسی بهم میگه... آره. و سرش رو به پایین انداخت، اشک هاش میخواستند با لجبازی گونه های سرخش رو خیس کنند، اما شوگا اجازه بیرون اومدشون رو نداد، پس چشم هاش رو بهم فشرد و نفس هلی عمیقی کشید، تا حالش بهتر بشه. ناگهان متوجه دست نامجون روی شونش شد، پس سرش رو بلند کرد و بهش خیره شد. نامجون لبخند دلگرم کننده ای زد و گفت: ☆بهت اطمینان میدم، که بزودی میتونی سو رو ببینی، شک نکن. شوگا لبخندی زد و گفت: _امیدوارم همینطور باشه که تو میگی...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
های کیوتی 🥺💖
من یه رستوران و بستنی فروشی تازه تاسیس کردم🥺🍓
برای اومدن به رستوران و بستنی فروشیم به نظرسنجی هام سر بزن 🥺💜
کلی غذا و نوشیدنی ها و بستنی های کیوت داریم 🥺🐋
💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖
به کارمند نیاز ندارم
ساری برای تبلیغ 🍥
بالاترین امتیاز دنیا چیه؟تقدیم بهت باعشق
مرسی عسلمممم🥺💖
عالی بود اذی جون، مثل همیشه😘
مرسی عسلم🥺
واو عر زدم
😅😅💜
پارت بعد زود بزار😶😂
چشم😊
عالیه❣️😍
خیلی خوبه 👈🏻👉🏻
تولوخدا پارت بعد رو بزار❤🥺
مرسی عسلم🥺
چشم حتما🥺💜
رمانت عالیه ادامه بده من قبلا مینوشتم ولی اکم پرید
تنکس عسل🥺
عاااااا متاسفم🥺
نه مهم نیست