ناظرجان خیلی براش زحمت کشیدم لطفا ردش نکن همه جاش ازین نقطه ها داره و هیچ چیز بدیم نداره پلیززززززززززز
+ ما ی قراری داشتیم....درسته؟ _ معذرت میخوام...میخواستم امشب براتون تعریش کنم + این دفعه رو به خاطر اینکه هنوز 24 ساعت ازش نگذشته گذشت میکنم _ دیگه تکرار نمیشه + خوبه... بعد روبه یونگی کرد و گفت + خوشحالم میبینم درسِت انقدر برات مهمه...من و یونگ هوا اینجا تنها زندگی میکنیم...البته جانگ هم پیشمونه...خوشحال میشم تا زمانی که بری دانشگاه و بری سر کار پیش ما بمونی و دیگه نیاز نباشه بری سر کار = خوشحال میشم پیشتون بمون ولی.... پدرم سریع حرفشو قطع کرد + ما به اندازه ی اینکه ی نفر دیگه هم بهمون اضافه بشه جا داریم... حتی خوشحال هم میشیم که یک نفر بهمون اضافه بشه منم به پدرم پیوستم _ اینجوری با هم درس میخونیم... دیگه نگران سال آیندت نیستی یونگی یکمی فکر کرد و گفت = واقعاً مزاحمت ایجاد نمیکنم؟ + معلومه که نه... اتفاقاً ی عضو جدید توی خونه خیلی هم برامون سرگرم کنندست = خب پس....حالا که اصرار دارید...پیشتون میمونم + خوشحالم کردی پسر جون...امیدوارم ی پلیس موفق بشی = خیلی ممنونم...نظر لطفتونه...باعث خوشحالیمه که به شما و کشورم خدمت کنم پدرم در جوابش خندید و گفت + وقتی توی خونه هستیم منو به عنوان پدر ببین. امیدوارم کارایی که پدرت برات انجام نداده رو من برات انجام بدم یونگی همون طور که چهار زانو نشسته بود تعظیم کوتاهی کرد و گفت = خیلی ممنونم... از این آبکی بازیاشون خسته شدم...پریدم وسط حرفاشون _ خب دیگه بسه هرچی تعارف کردین...شب رو فعلا پیش جانگ بخواب تا فردا یکی از اتاقای خالی رو برات آماده کنم...باهاش مشکلی نداری؟ = مشکلی نیست هرجا باشه باهاش مشکلی ندارم + مطمئمنی جانگ قبول میکنه؟ _ شگردش دست خودممه یه قیافه ی مظلوم به خودم گرفتم _ جانگ فقط همین امشب...قول میدم فقط امشب باشه میدونستم جلوی این قیافم کم نمیاره جانگ: چ.چ.چشم...خانم...ف.ف.فقط همین امشب از خوشحالی پریدم بغلش و گفتم _ممنونمممممممم..... قول میدم فردا با مین سو صحبت کنم که باهات آشتی کنه
سریع منو از خودش جدا کرد و شونه هامو محکم گرفت و با حالت نگران والتماس کننده ای گفت ج: این کارو میکنی؟ _ وظیفمه... به عنوان ی دوست ایندفعه اون ب.غ.ل..م کرد و گفت ج: ممنونم بانوی مننننننننن ی هفته ی اول همه چیز طبق روال پیش رفت...یونگی هم وسایلشو آورد همینجا و خونه رو تخلیه کرد اومد پیش ما...همیشه به عنوان ی برادر بزرگ میبینش...مشکل اینجاست که با دیدنش بیش از حد خوشحال میشم...شاید به عنوان ی دوست و برادر ی چیز طبیعی باشه ولی فقط خوشحالیم نبود...وقتی به صورتش زل میزدم ی جاذبه ی عجیبی نسبت به چشماش داشتم...و این چیزا اصلا طبیعی نیستن = یااا.... کجایی دختر؟ اوپس...دوباره... به خودم اومدم و میبینم که دوباره داخل صورتش غرق شدم _ مطمئن نیستم کجام... = حالت خوبه؟ _ اینم مطمئمن نیستم = وایسا ببینم....نکنه ع.ا.ش.ق.م شدی؟ راست میگفت. شاید داشتم ع.ا.ش.ق.ش میشدم _ راستش رو بخوای.....اینم مطمئن نیستم دستشو گذاشت روی میز و با بهت بهم زل زد = دیوونه شدی؟ با دست پاچگی گفتم _خب ببین...ی مدت وقتی میبینمت و کنارمی خیلی خیلی خوشحال میشم...وقتی هم به صورت زل میزنم ی جاذبه ی عجیبی نمیزاره ازت چشم بردارم...مخصوصا وقتی به چشمات نگاه میکنم. حرف آخرم واقعا خیلی یعنی خیلی خیلی خجالت آور بود. جوری رفتار کرد که انگار حرف مسخره ای زدم. به حالتی که حرف مسخره ای زدم خندید و دیدشو به اطراف اتاق تغیر داد = دیوونه... بعد دوباره با جدیت نگاه کرد و گفت = یااااا...احساساتتو کنترل کن...اگه بابات بویی ببره کل فن های کاراته ی کیوکوشین رو که جدیداً داره دوباره دورشون میکنه رو روم خالی میکنه بعدشم دودستی تقدیمم میکنه به جانگ _ مگه دست خودمه؟ خودت تاحالا ع..ا..ش..ق نشدی؟؟ اصلًا از کجا معلوم ع.ش.ق.ی. باشه؟؟؟ (ناضر منتشرش کنیااااا) اصلا به من چه؟ سواالتو حل کن!....ایش... یک ماه بعد از اون حرف احساساتم تغیری نکرد و همون جور موند. نه بیشتر شد، نه کمتر... ولی رفتار های یونگی از اون روز تغیر کرده بودن و روز به روز عجیب تر میشدن. مثالً سر میز غذا اگر غذا کم میخوردم مجبورم میکرد بیشتر بخورم و جدیداً کوسنش رو میاورد کنارم مینشست. تقریباً دو هفته از اومدنش اون اتفاق افتاد پدرم خونه نبود و فقط مینسو پیشمون بود. مینسو چون اواخر روزای مامان شدنش بود زود به زود خسته میشد. موقع ناهار خواستم شروع کنم به خوردن که یونگی گفت صبر کن. بعد کوسن زیر پاش و کاسش رو برداشت و اومد دقیقاً جفت من نشست. دقیقاً کنارم! از کارش یکم تجب کردم چون واقعاً ازش بعید بود این کار. بهش گفتم که یکم بره اون ور تر ولی این حرفم رو نادیده گرفت. موقع غذا خوردن هم بهم تذکر میداد که از این غذا و اون غذا بخورم تا قوی بشم. به بابام در اون مورد هیچی نگفتم چون میدونستم شر میشه
چند روز پیش هم چون مینسو باید بچشو به دنیا میاورد جانگ نتونست من رو ببره بازار. از پدرم اجازه گرفتم تا یونگی منو ببره. توی تمام مسیر که پیاده رفته بودیم دستم رو گرفته بود. مثل ی ک.ا.پ.ل. وقتی وارد مغازه لباس فروشی شدم فروشنده بهم ی لباس کاپلی رو پیشنهاد کرد...خدا رو شکر کردم اون لحظه نه جانگ و نه پدرم نبودن. وگرنه جون هیچ کس رو تضمین نمیکردم...هم یونگی هم فروشنده رفتار هاش برام عجیب بود. از اول این هفته دوباره برگشتیم مدرسه. توی مدرسه کنارم صندلی پشتم مینشست و زنگ تفریح دائم پیشم بود. واین باعث میشد کل دخترای مدرسه چپ چپ نگام کنن و من کل زنگ تفریح رو باید زیر خجالت به سر میبردم. ولی وقتی با دخترا این موضوع رو مطرح کردم بهم گفتن که شاید پدرم ازش خواسته هوامو داشته باشه و حتی یک درصد هم فکر اینکه چیز دیگه ای وسط باشه رو نکردن... یونسو که سر مسائل ع.ش.ق.ی و این جور حرفا خیلی خیلی خیلی تعصبی بود اول از همه گفت شاید پدرت بهش گفته...چون جانگ همیشه پیشت نیست یونگی گذینه خوبیه از حرفش کم مونده بود شاخ در بیارم. حتی هانا هم حرفشو تایید کرد! وقتی بهشون گفتم که واقعاً خبری از ع.ش.ق نیست؟...اونا که هر کدوم گفتن اگه یونگی ع..ا..ش..ق..ت میشد اتفاقای دیگه میوفتاد...اینا از نظر ع..ش..ق خیلی پیش پا افتادست بعد از تمام شدن کلاس وسایلمو جمع کردم و کیفمو برداشتم و با یونگی از کلاس خارج شدم. پدرم امروز رو باید میرفت خارج از شهر و تا پس فردا اونجا میموند. از همه مهم تر این بود که دقیقاً فردا روز ولنتاین بود و رفتار های یونگی به اوج عجیبی خودشون رسیده بود. ولی خدارو شکر جانگ و مینسو خونه بودن و این خیالمو راحت میکرد.مینسو برای ناهارمون گوشت گاو کباب کرد و برای من که گوشت دوست نداشتم دامپلینگ درست کرد توی فکر بودم و داشتم کل رفتاری یونگی رو توی این ماه تحلیل میکردم...و اینکه فردا ولنتاین بود و باید امروز و فردا و پس فردا تا میتونستم از یونگی فاصله میگرفتم ی لحظه با صدای میسو به خودم اومدم م: شاهزاده خانم...چرا غذاتو نمیخوری؟ بد مزه شده؟ اگه دوستش نداری تا برات خورشت لوبیا درست کنم؟ _ نه نه....تو فکر بودم...الان میخورم و شروع کردم به خوردن...از ی طرف یونگی این رفتار هاشو نقض میکرد از طرفی هم خیلی عجیب شده بود...باید مراقب خودم باشم اتفاق خاصی نیوفتاد تا اینکه فرداش حال مینسو بد شد...و جانگ مجبور شد ببرش بیمارستان...و من و یونگی توی خونه تنها بودیم...برای اینکه اتفاق خاصی نیفته به یونگی گفتم میرم بخوابم و رفتم توی اتاقم و درو قفل کردم. اینطوری خیالم راحت تر بود درسته اوایل خیلی به یونگی اعتماد داشتم ولی الان ندارم. اصلا ندارم...میترسم اونم مثل پدرش باشه...یا اگر هم نباشه نمیدونم.... ولی از اینکه بعدش میخواد چیکار کنه ...میترسیدم و متاسفانه من همیشه ترسام به واقعیت تبدیل میشه ساعت 11 شب بود و منم شام نخورده بودم...داخل اتاق هم چیزی نداشتم که بخورم. خدارو شکر یونگی همیشه ساعت 9 میخوابید و مطمئنم الان خوابه. بی سر صدا درو باز کردم و قبل از اینکه به سمت آشپزخونه برم یا حتی کاری کنم...یونگی رو که دیوار کنار در تکیه داده بود دیدم. جوری وایساده بود که سایش از پشت کاغذ های نازک در کشویی اتاق معلوم نبود. قیافه ی جدی و سردی به خودش گرفته بود. برعکس همیشه. انگار منتظرم بود از اتاقم بیام بیرون..
از همین میترسیدم. خیلی نامحصوص آب دهنمو قورت دادم و خونسردی خودمو حفظ کردم = جایی میخواستی بری؟ تا ته ذهنشو خوندم. قبل از اینکه کاری بکنه سریع خواستم درو ببندم که پاشو گذاشت لای در...بعد دستشو گذاشت روی در و پاشو برداشت. هرچی زور زدم که در رو ببندم نتونستم. زورش بیشتر بود و آخر تونست در رو باز کنه سعی میکرد آروم آروم نزدیکم بشه و منم به ازاش میرفتم عقب. دیگه جایی واسه عقب رفتن نداشتم. خودشو بهم نزدیک کرد و منم برای اینکه به صورتش نگاه نکنم سرمو به طرف دیگه ای گرفتم و چشمامو محکم بستم. ولی چونمو گرفت و به طرف صورتش کشوند مثل ی بچه گربه ای که تنها و بی کس توی بارون شبای آخر پاییز خیس شده و از سرما و ترس میلرزه شده بودم. مبادا یونگی بخواد کاری کنه که نشه جبرانش کرد؟ دیگه میدونستم بهش علاقه دارم و مطمعن بودم اگر یونگی بهم اعتراف کنه نمیتونم ردش کنم. با صدای آروم و بمی شروع به حرف زدن کرد = چرا نگاهتو ازم میگیری؟ _ فکرشو میکردم بهم علاقه داشته باشی... = جوری ع..ا..ش..ق شدم که به مرز دیوانگی رسیدم. فقط میخواستم مطمئن بشم ی پیش زمینه ای برای دوست داشتنم داری. که اونم یک ماه پیش مطمئن شدم...و کم کم احساساتمو بروز دادم.. باید خونسردیم حفظ میکردم...ولی مگه آسون بود؟ با پوزخند گفتم _ دیوونه شدی..... = اوهوم... دیوونه ی تو شدم... هر کلمه که به زبون میاری باعث میشه به مرز جنون برسم. _از کجا مطمئنی منم د.و.س.ت دارم = از اونجایی که جلومو نمیگیری... قلبم مثل بمب میزد... مطمئن بودم یونگی هم ضربان قلبمو حس میکنه. حالا دیگه کاملا مطمئن بودم که واقعاً دوسش دارم...پس...چرا دارم جلوی خودمو میگیرم؟ نیشخند ریزی زد اگر بابام میفهمید قطعاً یونگی رو دار میزد...حتماً بابام هم وقتی به مامانم اعتراف کرد همین حس رو داشت...همیشه راجبش بهم میگفت وحالا داشتم بدون اینکه حتی از ماجرا بویی برده باشه این کار رو میکردم... _ واقعاً...دوسم داری؟ یا فقط میخوای مسخرم کنی؟ از این حرفی که زدم...یکم ناراحت شدم و ی بغض کوچولو توی گلوم به وجود اومد. ناخوداگاه اشک توی چشمام جمع شد....اگه واقعاً هدفش این باشه چی؟ = چطوری ثابتش کنم؟ _ به بابام بگو...همه چیز رو بدون پنهان کردن بگو...به همه بگو تنها راه ثابت کردنش همین بود...اگر واقعاً ع.ا.ش.ق.م بود و هیچ فکر شومی نداشت...پس برای برملا شدن این اتفاق نباید هیچ ترسی داشته باشه =اگر قبول نکرد چی؟ _خودم بهش ثابت میکنم =انقدر مشتاقی؟ _صد برابر بیشتر از تو...مین یونگی... + خب چیزی شده که انقدر عجله داشتید منو ببینید؟ دو هفته از اون ماجرا گذشته بود و منو یونگی چیزی از خودمون بعد از اون شب بروز ندادیم و به روال عادی هر روزمون ادامه دادیم که پدرم چیزی نفهمه...امروز هم توی مدرسه قرار گذاشته بودیم امشب همه چیز رو به پدرم بگیم = آقای مین...میتونم دخترتون رو ازتون خ.و.ا.س.ت.گ.ا.ر.ی کنم؟ + بله؟ و بعد به من نگاه کرد. من سرمو انداخته بودم پایین و به چایی که مینسو برامون گذاشته بود خیره شده بودم پدرم ی لحظه اخماش رفت توی هم و خیلی جدی گفت + بین شما دوتا اتفاقی افتاده؟ = شبِ.... 1 فوریه...من یونگ هوا اعتراف کردم و....ازم خواست که من همه چیز رو براتون توضیح بدم
نتیجه 1
همین دیگهههه چالش:به دلخواه خودتون بهترین فیکی که از اکانت من خوندین رو بگید
نتیجه 2
همین دیگهههه چالش:به دلخواه خودتون بهترین فیکی که از اکانت من خوندین رو بگید
نتیجه 3
همین دیگهههه چالش:به دلخواه خودتون بهترین فیکی که از اکانت من خوندین رو بگید
نتیجه 4
همین دیگهههه چالش:به دلخواه خودتون بهترین فیکی که از اکانت من خوندین رو بگید
آفرین همینجوری زود زود آپلود کن :)
همشو اپلود کردم ولی نمیدونم چرابررسی نمیشن
بچه ها این اکانتم خودمم فقط اینو با دختر عمم زدیم تو اینم به زودی فعالیت میکنیم برای این داستانم وایسین سه بیاد بعد اینو بخونین
عه پارت ۳ هنوز منتشر نشده ؛)
آره تو صف بررسیه هم پارت سه هم پنج