سلام♡ ببخشید که یکم دیر میشه😳صف برسیه دیگه😅
موارد پارت قبل ♡:رفتن به اسپانیا و جلسه قرارداد و روبرو شدم با یه پسر آمریکایی♡
《سعی کردم دستامو بکشم ولی محکم گرفته بودشون . تقلا کردم و داشتم دستامو آزاد میکردم ولی باز دوتا دستمو گرفت و چسبوندتم به دیوار . خیلی ترسیده بودم . با ترس توی چشاش زل زده بودم همینطوری صورتشو میوورد جلو . خیلی ترسیده بودم .وقتی دیگه نا امید شده بودم یهو دلوروس رسید . چشمام از خوشحالی برق زد .پسره تا دلوروسو دید رفت عقب و گفت:اممم خب اممم من دارم میرم توی اتاقم . دلوروس گفت :بله دارم میبینم لطفا سریع تر😒پسره ام با سرعت دور شد . دلوروس اومد جلو و گفت:ببینم حالت خوبه ؟😒آآآره خوبم ...ممنونم😢دلوروس:حواستو بیشتر جمع کن اینجا زیاد پیش میاد . K/T:باشه بازم ممنونم اما اون دیگه کی بود؟ -:اون پسر مدیر شرکته قراره تا چند وقت دیگه اون بشه مدیر شرکت مجبورم الکی واسش احترام نگه دارم وگرنه ...هفف😒 -:ببینم این جلسه فقط امروز بود ؟😢 -:نه امروز مذاکره کردن واسه قرار داد فردا امضا میکنن. -:نه خدای من😢نمیخام اینجا بمونم😢 -:این همون حسیه که دقیقا من دارم😂😢 《خیلی تعجب کردم اشک توی چشماش جمع شده بود .همچین دختر بد اخلاقی چجوری داشت گریه میکرد ؟یه قطره اشک از صورتش چکید و صورتش جمع شد .میتونستم دردو توی صورتش ببینم .شکه شده بودم اونم که اینو متوجه شد سریع اشکاشو پاک کرد و گفت:بورو توی اتاقت من کار دارم .》 K/T:اما ...اما من هنوز راه اتاقمو درست یاد نگرفتم😢 دلوروس:یعنی چی 😑یه بار رفتی پس باید یادت باشه . -:میدونم .لطفا میشه بهم راه اتاقمو نشون بدی؟😢 -:آه 😑بیا بریم . 《سریع راه افتاد منم دنبالش رفتم .هنوز تو شک بودم اما میدونستم اگر در مورد اون پسره حرف بزنم دلوروس ناراحت میشه .هم شکه شده بودم و بغض کرده بودم اما با این حال دلم میخاست بدونم که چرا همچین دختر سردی گریه کرده . نتونستم جلوی خودمو بگیرم و ازش پرسیدم.》 K/T:امممم خب میشه یه چیزی ازت بپرسم؟ دلوروس:بستگی داره چی باشه . -:خب برای چی گریه کردی ؟ -:به خودم مربوطه و حق نداری در این مورد با کسی حرف بزنی فهمیدی؟😡 -:او باشه باشه ببخشید .فقط ..امم ..خب میخاستم بدونم😟 -:نیاز نکرده . بیارسیدیم .از دفعه بعد اینجا گمم بشی به من مربوط نیست . -:ممنونم دلوروس😓 《سریع برگشت سمتم و گفت:》 دلوروس:تو اسم منو از کجا میدونی 😑 -:امم خب توی اتاق گریم صدات کردن😓 -:عشششش بورو تو 😑 -:باشه بازم ممنونم 😓 《رفتم توی اتاق . خیلی شوکه بودم احساس میکردم دست و پاهام سست شده . دوباره که تنها شدم تمام وجودمو ترس گرفت .اون پسره رو بازم میدیدم باید چیکار میکردم .خودمو پرت کردم رو تخت و سعی کردم بخابم .》
《با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم .عسل بود .از خوشحالی چشمام برق زد سریع جوابشو دادم . عسل:سلام K/Tچطوری وای که چقد دلم واست تنگ شده 😢 K/T:همچی به اون خوبی که فکر میکردم نیسته😢 《بعدشم همه چیزو واسش تعریف کردم .》 -:وای خدای من . الان حالت خوبه ؟😢 -:نمیدونم 😢سرم درد میکنه 😢 -:نگران نباش همچی درست میشه😢بیا اصلا امشبو با هم باشیم الان تماس تصویری میگیرم😢 《عسل زنگ زد و کل اونشبو با تمام اتفاقاش گفتم از دلوروس و ماجرای اون پسر آمریکاییه و قرار داد .ساعت از نصف شب گذشته بود با اینکه خوابیدا بودم اما بازم خوابم میومد .از عسل خدافظی کردم و باز تا صبح خوابیدم .
《صبح از خواب بیدار شدم و دست و صورتمو شستم . هنوز دو ساعت تا جلسه وقت داشتم . رفتم دوش گرفتم و یه کم آرایش کردم و لباس خوب پوشیدم . آماده بودم و داشتم توی گوشیم میگشتم که دلوروس در زد》 K/T:من آماده شدم میتونیم بریم . دلوروس:خوبه حد اقل امروز سر و وضع درست داری 😒بیا بریم . 《رفتیم پایین و سر جلسه .میترسیدم و استرس داشتم .اون پسره ام اونجا بود .بهم لبخند زد .خیلی عصبی شدم اما چیزی نمیتونستم بگم . چند دقیقه دیگه تا شروع جلسه مونده بود و هنوز چند نفر نیومده بودن . بابام با اشاره بهم گفت که باهاش برم .از پشت میز بلند شدم و رفتم سمت بابام .بابام انگار خیلی خوشحال بود اما من حس خوبی نداشتم.
وارد اتاق شدم .بابام خیلی خوشحال گفت:واست کار پیدا کردم😆😂 K/T:چی ؟کدوم کار ؟ بابا:تو قراره توی اون شرکت آمریکایی مترجم باشی .پسرش چون مثل پدرش همه زبانا..... -:چی داری میگیییی😠من اینکارو نمیکنم . -:چرا ؟😐پول خوبی بهت میدن منم با مدیر شرکت صمیمی شدم پس حرفی نمیمونه😐 -:اما بابا 😢 -:اما نداره تو باید اینکارو انجام بدی خیلی از کارایی که الان داری میکنی بهتره ببینم اصلا فکرشم میکردی با یه روز مترجمی بتونی نظر مدیر یه همچین شرکتی رو جلب کنی😂 -:ولی بابا من نمیتونم اینکارو بکنم😢 -:چرا نمیتونی ؟😐ببین بازم داری حرفای بی ربط میزنی😑تو قراره که بعد از این جلسه مترجم اون شرکت باشی میفهمی ؟😑من با مدیر شرکت واست قرار داد بستیم پس حرفی نمیمونه😑 -:چی ؟😬تو چجوری جای من امضا کردی ؟😐 -:من نکردم الانم واسه همین آووردمت اینجا زود باش امضا کن این بهترین فرصتمونه میدونی من با کار تو به چه جاهایی که نمیتونم برسم ؟این شرکت خیلی شرکت بزرگ و معروفیه هم تو میتونی با این کار پولدار بشی و هم من اعتبار میخرم و جاهای خیلی مهمتری میرم .میدونی با این کار تو ممکنه من واسه درست کردن غذای رئیس جمهور امریکا انتخاب شم ؟😑این شرکت قدرتمند ترین توی آمریکاست .پس این حرفای مزخرفتو تموم کن و زود باش امضا کن😑وگرنه دیگه اجازه نداری حتی نزدیکم بشی 😐 -:بابا تو داری منو به چی میفروشی ؟😢 -:چی میگی میدونی چه فرصت خوبی واست بدست آووردم؟😑زود باشششش😑 -:ولی بابا من ...😢 -:ساکت شو امضا کن 😑 《بغض کرده بودم اما به نظرم گفتن اون ماجرا به بابام اصلا کار درستی نبود . نمیتونستم کاری بکنم پس امضا کردم .》 بابا:این کار به نفع خودته الان متوجه نمیشی اما بعدا که به هرچی خواستی رسیدی میفهمی . به نظرت خوشبختی یعنی چی ؟یعنی پول اگه اونو نداشته باشی هیچی نیستی پس باید واسش تلاش کنی.این یه فرصت طلاییه که گیر هرکسی نمیاد پس باید نگهش داری من میخام بهترینا واست اتفاق بیوفته اینو بفهم . 《بابام اینو گفت و از در اتاق رفت بیرون .نمیدونستم باید چیکار کنم ولی بغض کرده بودم .احساس بیچارگی و بیکسی میکردم من باید چیکار میکردم؟ 😢اگه اون پسره بازم کاری میکرد چی ؟😢بهتر نبود ماجرارو به بابام بگم ؟😢اما نمیشد اینجوری که بابام میگفت شرکت قدرتمندین اگه کاری خلاف میلشون انجام بدیم مطمئنم اتفاقای خوبی واسمون نمیوفته😢احساس سر در گمی میکردم .ای کاش کسی پیشم بود که ازش میپرسیدم😢به این چیزا فکر کردم که بابام درو باز کرد و گفت:داری چیکار میکنی ؟ زود باش بیا الان شروع میشه امروز باید به بهترین نحو کارتو انجام بدی . از جام بلند شدم و رفتم بیرون . اون سفر واسم بدترین سفر بود ،ای کاش هیچوقت مترجم بابام مریض نمیشد😢توی تمام مدت جلسه با بیمیلی حرفاشونو واسه هم ترجمه کردم و اونا قراردادو امضا کردن . از در اتاق جلسه اومدم بیرون.》
《وقتی اومدم بیرون پسره کنار دیوار وایساده بود و منتظر بود . با دیدنش هم ترسیدم و هم عصبی شدم .اومد جلو .سریع خودمو کشیدم عقب اما دستمو گرفت و گفت:من ...خب من بابت دیدوز متاسفم اصلا منظور بدی نداشتم فقط خواستم عذر خواهی کنم ...خب خودم میدونم که رفتار درستی نداشتم اما ....ما قراره از این به بعد با هم کار کنیم ...توی خانواده ما هر مدیر شرکت فقط برای خودش یه مترجم میگیره ....پس ...اممم..من خواستم ازتون معذرت خواهی کنم تا از دستم دلخور نباشید و بدونید که قصد بدی نداشتم ...فقط... K/T:فقط چی ؟😡فکر کردی کی هستی که اونجوری رفتار کنی بعدشم همه چیرو زیر پا بذاری و یه معذرت خواهی کوتاه کنی و بخای طوری جلوه بدی که انگار کاری نکردی 😑 -:میدونم ...میدونم ...لطفا ببخشید ...ام من ..از این به بعد رفتار بهتری میکنم .بهتون تضمین میدم که همچین چیزی دیگه اتفاق نمیوفته ...... 《دستمو محکم از دستش کشیدم .تا خواستم یه چیزی بهش بگم بابام اومد و گفت:》 بابا:اوه سلام میبینم که خودتون مترجم جدیدتونو میشناسید😆اسم دخترم K/Tاست .اون حتما همکار خوبی براتون میشه 😆 《سرمو انداختم پایین و عصبی بودم اما کاری نمیتونستم بکنم .》 پسر آمریکایی:مطمئنا .من یادم رفت که خودم رو معرفی کنم من استیو فلِمینگ هستم . 《بعد اون و بابام با هم دست دادن .از شدت عصبانیت سرخ شده بودم . بابام گفت:》 بابا:شما میتونید در مورد سفر بعدیتون صحبت کنید منم میرم به کارام برسم . 《بابام از اونجا رفت .》 استیو:خب اول از همه بهتون بگم که میتونید منو استیو خالی صدا کنید 😊 K/T:آقای استیو فلمینگ من کار دارم و باید برم متاسفم . -:اما مواردی هست که باید بهتون بگم .شما حتی نمیدونید که .... -:میگم کار دارم بذارید برای بعد لطفا . -:پس من امروز ساعت 8برای شام پایین میبینمتون . -:من ... -:این یک قرار کاری است پس ممنون میشم که دیر نکنید . 《بعدشم از اونجا رفت .خیلی خیلی عصبی بودم حتی نذاشت درخواستشو رد کنم و از اونجا رفت😑رفتم تو اتاقم و درو محکم بستم.
خب پارت سوم همینجا تموم میشه♡امیدوارم خوشتون اومده باشه♡ موارد پارت بعد♡:ماجرای ملاقات با استیو فلمینگ ♡ برای خوندن پارت بعدی فالو فراموش نشه 😜
نتیجه 1
مرسی داسانمو خوندین امیدوارم خوشتون اومده باشه ^-^🍫 پارت بعدی خیلی باحاله پس فالو کنین از دستش ندین 😛 لایکم بکنین زحمت کشیدم😿دو ساعت سرم همینجوری رو صفحه گوشی بود 😿
نتیجه 2
مرسی داسانمو خوندین امیدوارم خوشتون اومده باشه ^-^🍫 پارت بعدی خیلی باحاله پس فالو کنین از دستش ندین 😛 لایکم بکنین زحمت کشیدم😿دو ساعت سرم همینجوری رو صفحه گوشی بود 😿
نتیجه 3
مرسی داسانمو خوندین امیدوارم خوشتون اومده باشه ^-^🍫 پارت بعدی خیلی باحاله پس فالو کنین از دستش ندین 😛 لایکم بکنین زحمت کشیدم😿دو ساعت سرم همینجوری رو صفحه گوشی بود 😿
نتیجه 4
مرسی داسانمو خوندین امیدوارم خوشتون اومده باشه ^-^🍫 پارت بعدی خیلی باحاله پس فالو کنین از دستش ندین 😛 لایکم بکنین زحمت کشیدم😿دو ساعت سرم همینجوری رو صفحه گوشی بود 😿
عللللل خیلی قشنگهههههه تو رو خدا زود بزا
فک کنم فردا دیگه منتشر شه^-^🍫
عالی بود خیلی خوب بود نمیدونم چی بگم اما میتونم بگم که عالی بود محشر بود خیلی خوب بود 💋💕من همه ی داستان ها را خواندم
میسی😻🍫
ادامهههههههه 💛
تو صف بررسیه^-^🍫
عالی بود♡♡♡♡♡
میس^-^🍫
عااالی بود!!! من عاشق داستانت شدم و پارت ۱و ۲ و۳ رو لایک کردم ممنون خیلی عالیه لطفا پارت ۴ رو زود تر بذار 🥺😘😘😘😇
میسی عزیزم^-^🍫