
رمان جدیدمه . ناظر لطفا منتشر کن چیز بدی نداره
مایکو و انا زن و شوهر خوبی بودن . هر روز بیرون می رفتن و گشت و گذار خوبی رو برای خودشون اوغات می کردن . اِما دختر دوردونشون رو هم خیلی دوست داشتن . اما پسر فرمانرا بچه های کوچیکتر رو می گرفت . چه دختر و چه پسر... اما مایکو و انا خبر نداشتن . با اِما بازی های هیجان انگیزی می کردن . تق تق در باعث شد همه متعجب بشن . اِما می خندید و توجه نمی کرد. آنا بلند شد و در باز کرد صدای خشن و بلند پسر فرمانروا ترس رو به بدنش در اورد .
اسم پسر شان بود . به زور وارد شد و اِ ما رو از خانه برد . مادر اشک می ریخت و پدر اعصبانی بود . دوردونه ی عزیزشون از دست رفته بود .. بغض گلوی انا رو پاره می کرد و خشم ذهن مایکو را ....
از زبان اِما : گریه می کردم . مامان کوچیک بودم حدود چهار سال و رسیدیم جایی منو انداختن توی اونجا و در رو قفل کردن . یک پسر کوچیک اومد پیشم و گفت : اسمت چیه ؟ نمی خواستم کسی اسم واقعیمو بفهمه بنابرین بهش گفتم مرینت . .. پسر بهم جواب داد: منم ادرینم چندتا دختر از چند جا بیرون اومدن و یک ادم بزرگ که بهش می گفتن معلم وارد شد. چوب کلفتی دستش بود. دخترک دیر اومد و اون معلم بدجنس بهش گفت : دستتو بیار جلو و محکم زد روی دستش . و تا اخر کلاس باید دستاشو باز می کرد و چون نیم ساعت دیر اومده بود روی هر کدوم از دستاش ۳۰ تا کتاب سنگین گذاشت اما کتاب ها ریخت . اینبار کتکش زد و ما تا اخر کلاس باید نگاه می کردیم . چون معلم خوشش میومد دعوامون کنه هر روز یکی ار ما ها رو کتک می زد.
معلم قرعه کشی کرد و اسم من در اومد یعنی من باید تنبیه بشم .. بچه ها رفتن و معلم گفت : لباستو در بیار . با لرز لباسمو در اودرم و با چون محکم زد به کمرم . انگار تا ۵۰ شمرد و گفت ۱۰ ثانیه نفسم رو حبس کنم اما من ۳ ثانیه تونستم پس پشتم رو به درخت بست و بهم سنگ پرتاب می کرد و بعد با خودکار روم نقاشی کشید .
عکس یک حیون با نفرت نگاهم می کرد .. ترسیده بودم .. تو شکمم سوزن فرو می کرد و در می اورد . درد می کرد . اخرش مجازات تموم شد . تموم عضلاتم درد می کرد . اخ... وارد که شدم . ادرین با مهربون گذاشت رو تختش بخوابم و برام کلی داستان خوب تعریف کرد تا خوابیدم.
بیدار که شدم ادرین کنارم خوابیده بود . چقدر بوی خوبی میداد. ولی هنوز بدنم درد می کرد . زنگ خورد باید .. دوباره.. ت..ن ..ب..ی...ه.. بشیم . ادرین بلند شد و کش و قوصی به بدنش داد و خمیازه کشید . بریم . _ ادرین ... ادرین: بله _ گرسنمه ادرین : بریم فقط غذا هاشون بد مزه هست . وارد اشپزخانه شدیم . یک نان محکم و خشک غذامون بود ..اه .ادرین راست می گفت . در ادامه رفتیم کلاس قرار بود دختر کوچولوی ۳ ساله م.. ج.. ا.. ز..ا..ت بشه .. ترسیده چشمامو بستم و گریه کردم . .. که بعد از چند ساعت رفتیم اتاق هامون اتاق منم مشخص شده بود ولی از اتاق ادرین خیلی دور بود . نگران بودم بدون اون من خوابم نمی بره . داد زدم .: من اتاق تک نفره نمی خوامم سرباز ها دستامو ول کردن و گفتن .باشه کوچولو .. وارد اتاق ادربن شدم داشت گریه می کرد . بغلش کردم و گفتم چرا چشمای خوشگلت بارونی شده . دلم رو بارونی نکن . دلم برات تنگ شده بود ع ... ش...ق...م دوستت دارم .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
حتما
عالیییییییییییییی
بعدی