ناظر عزیز تر از جانم لطفا منتشرش کن هیچ چیز بدی نداره:)
سلام بچه ها امیدوارم که حالتون خوب باشه قبل از اینکه پارت جدید داستانم را شروع کنیم میخوام یکم باهاتون صحبت کنم خوب راستش پارت قبلی داستانم اصلا حمایت نشد و از ۱۲۰ تا ویو فقط ۱۷ تا لایک داشت خیلی کمه یعنی از ۱۲۰ فقط ۱۷ نفر داستانم رو دوست داشتن خب انگیزه ندارم که بخوام پارت های بعد رو بنویسم ، الان که دارم فکر می کنم داستان اینجا هاش کمی کسل کننده است ولی اتفاقی قراره جلوتر اتفاق های خیلی خیلی خفنی بیفته، خیلی دوست دارم براتون اسپویل کنم ولی نمیشه، یک اتفاق های خیلی خیلی خفن قراره بیفته خودم که بهش فکر می کنم هیجان زده میشم . پس حمایت کنید تا زود تر بزارم و من و هم شما از داستان لذت ببرید🌚
مَرد سراسیمه کتاب هارو ورق میزد و زیر لب ناسزایی میگفت، خیلی عصبانی به اشخاص دور و روش گفت : چرا وایستادین؟ گمش×ین برین پیداش کنین! ------------------------------- ساعت سه نصف شب امی از تخت خوابش بلند شد و درحالی که زیر لب میگفت چرا خوابم نمیبره به سمت اتاق جونگکوک میرفت ، با دیدن کوک که خوابیده بود از پله های عمارت پایین رفت و در ورودی رو باز کرد و به حیاط عمارت رفت. گیاهان جادویی که توی شب از خودشون نور بنفش تولید میکنن سراسر حیاط رو پوشونده بودن. امی درحالی که غرق افکارش و نگاه کردن به گیاه ها شده بود با دیدن چیزی جیغی زد و فرار کرد! ی هیولای دهن پوزه ای ! امی زیر ی درخت پنهان شد و خوابش برد. صبح با صدای جونگکوک که صداش میزد بیدار شد : امی، امی. با حالت خواب آلود گفت : ب-بله + چرا اینجا خوابیدی؟ امی بلند شد و گفت: دیشب چون خوابم نمیبرد امدم اینجا-ی -ی هیولا توی حیاط دی-دیدم. درحالی که جمله ی آخر رو میگفت سرش رو روی شونه کوک گذاشت و آروم گریه کرد. کوک و اِمی به سالن غذا خوری رفتن و سر میز صبحانه بابا ی کوک امد داخل . امی با تعجب به پدر کوک که با لبای خونی امده بود نگاهی کرد ! مادر کوک با عجله به سمتش دویید و از سالن بیرون بردتش. امی با تعجب به خوردن صبحانه ادامه داد. چند ساعت بعد مادر کوک با ی لباس قرمز و مشکی که گرون بنظر میرسید امد و امی رو به مدرسه برد برای ثبت نام! ی مدرسه ی خیلی خیلی بزرگ با نمای کار شده ی قدیمی، حیاطی سرسبز با ی سالن بزرگ غذا خوری . به دفتر مدیر رفتن و بعد تمام شدن کار های ثبت نام مدیر مدرسه رو به امی گفت : تو یک تا دو ماه میتونی در همه ی کلاس ها شرکت کنی اما بعدش باید رشته ی مورد علاقت برای تحصیل رو انتخواب کنی، روز اول مدرسه با این رشته ها آشنا میشی!
صبح روز بعد از خواب بیدار شد نگاهی به کوله پشتی کیکی که روی میز تحریر بود کرد از جاش بلند شد و به سمت میز رفت کنار کوله پشتی لباسی تمیز و زیبا بود یاد اتفاقات دیروز افتاد و یادش امد که باید به مدرسه بره داشت لباس با دقت نگاه میکرد که کوک از در اتاق اومد داخل و گفت: زود باش هنوز آماده نشدی ؟ + عا باشه یکم صبر کن الان آماده میشم . کوییک از اتاق بیرون رفت و امی لباسشو پوشید و کوله پشتی و برداشت به سمت آشپزخونه رفتار یکی از گزینه های روی میز برداشت و خرد و با کوک به مدرسه رفت همه بچه ها با تعجب بهش نگاه می کردند انگار که آدم عجیبی دیده بودند گروهی از دختر های مدرسه درحالی که دستشون لوازم آرایش بود کوک زل زده بودن میگفتند امیدوارم که امی خواهر نداشته جونگکوک باشه وگرنه..! اولین کلاس امی بنظرش جالب میومد، تاریخ A7 بود . امی نمیدونست A7 مخفف چیه (شما خواننده های گل هم نمیدونید😂) در کلاس رو باز کرد و تمام سر ها به سمتش چرخید، معلم نگاهی به امی کرد و گفت: امی؟درسته شما دانش آموز جدید هستید؟ + بله خودمم . _ بیا داخل . امی رفت توی کلاس و نگاهی به همه جای کلاس انداخت، همهگی نیمکت داشتن ، که کسی هم کنارشون نشسته بود. تنها کسی که تنهایی نشسته بود شوگا بود! معلم اشاره ای به امی زد که پیش شوگا بشینه . شوگا وسایلش که سراسر میز پخش بودن رو جمع گرد تا امی بتونه بشینه . امی نگاهی به شوگا کرد و با گفتن نشست .
و معلم شروع کرد به تدریس: خب بچه ها امروز درسمون در مورد گربه ها ست قرار کمی واستون توضیح بدم و بعد بریم و هر کدومتون یه گربه برای خودتون انتخاب کنید همونطور که میدونید استاد درس پیشگویی تون از گربه ای که شما انتخاب می کنید یا بر عکس گربه ای که شما رو انتخاب میکنه کمی هم براتون پیشگویی کنه از مصر باستان تا الان گربه نماد جادو و قدرت بود یکی از دلایلی که مصریان باستان به گربه ها علاقه زیادی داشتند این بود که فکر می کردند اخلاق گربه ها با اخلاق خدایانشان یکی است. معلم بعد از توضیحات لازمه بچه ها رو به اتاقی پر از گربه برد، بچه ها یکی یکی وارد اتاق می شدند و معلم پیشگویی پشت سر آن را می رفت تمامی گربه ها صاحبان آیندهشون رو نگاه میکردن و سمتشون میرفتن، اما ی گربه خواب بود! ی گربه ی کاملا سیاه. گربه ها به سمت دانش آموزا میرفتن و معلم پیشگویی چیز هایی به بچه ها میگفت، گربه ی سیاه رنگ چشماش رو باز کرد و نگاهی به امی کرد؛ از جاش بلند شد و کنار پای امی وایستاد و با چشم ها قرمزش نگاهی امی کرد. معلم پیشگویی که از تعجب دهانش باز مونده بود درحالی که دست هاش میلرزید گفت: عَ-عزیزم باید ب-باهم حرف بزنیم_ خوشبختانه صدای زنگ اخر مدرسه به صدا درآمد و معلم از اتاق بیرون رفت . امی به تک تک کلاس ها سر میزد تا جونگکوک رو پیدا کنه .. بلاخره اون رو درحالی که از کلاس گیاهشناسی خارج میشد پیدا کرد . رفت سمتش و گفت: هی کوک، لباست کثیف شده. + اه ل×تی ، حتما معجون ریخته رو لباسم. _ امروز معلممون مارو برد تو ی یه اتاق پر از گربه! گربه ی من ی گربه ی تماما مشکی با چشم های قرمزه ، بنظرم اون معلم پیشگویی ی روان×یه! وقتی گربم رو دید دستای چروکیدش رو آورد جلوم و گفت باید باهم حرف بزنیییم. + چقدر مسخره ، منم زیاد ازش خوشم نمیاد،گربه ی من ی گربه با دندون های نیش بزرگ و تیزی بود، کلا گازم میگرفت. امی خنده ای کرد و به سمت خونه راه افتادن .
نتیجه 1
چالش: خب بچه ها دقت کردین اول داستانم ی فرد ناشناس هست؟ بنظرتون اون کیه؟ و چیکار قراره بکنه؟
نتیجه 2
چالش: خب بچه ها دقت کردین اول داستانم ی فرد ناشناس هست؟ بنظرتون اون کیه؟ و چیکار قراره بکنه؟
نتیجه 3
چالش: خب بچه ها دقت کردین اول داستانم ی فرد ناشناس هست؟ بنظرتون اون کیه؟ و چیکار قراره بکنه؟چالش: خب بچه ها دقت کردین اول داستانم ی فرد ناشناس هست؟ بنظرتون اون کیه؟ و چیکار قراره بکنه؟
نتیجه 4
چالش: خب بچه ها دقت کردین اول داستانم ی فرد ناشناس هست؟ بنظرتون اون کیه؟ و چیکار قراره بکنه؟چالش: خب بچه ها دقت کردین اول داستانم ی فرد ناشناس هست؟ بنظرتون اون کیه؟ و چیکار قراره بکنه؟
زیادی خوبهههههه حتما ادامه بده.
خیلی به خودت فشار نیار چون از یه طرف هم درس داری واقعا سخت میشه :)
مرسی حتما؛)💙
عالیییییی❤
💙🌸؛)
واقعاااااا عالیههههه و باحالههههه
ج.چ: والا نمیدونم ولی به طرز عجیبی به خانواده کوک مشکوک شدم نکنه اونا خون اشامنننن
😂😂💙👌
مگه تو قرار نبود پارت ها رو زود به زود بزاری؟ 🤨🤔
هههههههممممممم؟ 🤨
درسا زیاده نمیییشه😭از اون طرف دارم ی داستان دیگه هم مینویسم که بدتر، پارت بعدی هم باید روش خیلی فکر کنم چون قراره ی تغییراتی ایجاد بشه
اوکی کیوتم 😉زیاد به خودت فشار نیار ☺
بسی گودد
120 ویو داشته با 17 لایک دلیل بر این نیست که کسی داستانتو دوست نداشته باشه مثلا من با اینکه داستانتو دوست دارم ولی لایک نمیکنم چون همیشه یادم میره پس اگه میبینی لایک ها کمه همچین فکری نکن که شاید کسی داستانتو دوست نداشته باشه❤❤❤🌹🌹🌹
خب آدم با لایک و کامنت انرژی میگیره 💙🤌
اره ولی ویوت بالا باشه بهتره نشون میده چند نفر خوندن
هیقققق هیقققق
پارت بعدیو موخام
سعی میکنم زودتر بنویسم
من میگم بالای امی
بالای امی؟🤨
اشتباه تایپی بود بابا
عالیییییییی
سوووووو گودددددد
پارت بعد پلیززززززز...
عرررررررررررررررررررر🚶🏻♀️
مرسییی، سعی میکنم زودتر بزارم
:]♡
میگما داستان کاپلیه؟