سلاممم چطورین بچه ها خدا رحمتم کمه امتحان ها بهم حموم آوردن ولی سه شنبه فارسی داشتیم و تنها نمره کامل کلاس مال من بود عرررر خب بریم برای نوشتن
.........از زبان نویسنده:...با دستی که روبروی صورت اش تکان نخورد از فکر به بیرون کشیده شد..چند بار پلک زد و تکانی در جای خود خورد... هوسوک کمی از قهوه اش نوشید و گفت: میشه یکم از خودت بگی؟...جیون لب اش را خیس کرد و هوم ای زیر لب گفت..هوسوک قهوه را روی میز گذاشت و تکرار کرد: میشه یکم از خودت بگی؟..جیون جواب داد: چی بگم؟...هوسوک چشم هایش را چرخاند و گفت: نمیدونم دلم میخواد بیشتر تورو بشناسم ..تو مثل یک پازل ۱۰۰۰ تکه ای هستی که دلممیخواد بهم وصلت کنم تا ببینم درونت چی میگذره...من آدم شناس خوبی هستم ولی اصلا نمیتونم تورو بشناسم همه رفتار هات حرف هات همه اش غیر قابل پیشبینی هست ....هوف تو واقعا عجیبی.....لب های باریک جیون کش آمد و کمی دندان های خرگوشی اش را نمایشگذاشت..آب دهنش را قورت داد و گفت: من عجیب نیستم نمیدونم چرا همچین فکری میکنی ...فرق من با دیگران این هست که نمیتونم به دیگران اعتماد کنم ...و یکم بی احساس بنظر میرسم....اما در واقعیت اینطور نیستم هیچکس درون من رو ندیده....جز هوسوکی....کلمه آخر حرفش را آرام تر گفت و هوسوک نشنید....هویوک اخمی کرد سر اش را جلو آورد و گفت: پس بزار جیون واقعی رو بشناسم
......جیون کلافه سر اش را عقب آوردو معترضگفت: هوسوک شی ما اومدیم اینجا راجب کار های شما برای کتاب فروشی حرف بزنیم یا باهم آشنا بشیم و قرار بزاریم....هوسوک خنده ریزی کرد و گفت: باهم آشنا بشیم و قرار بزنیم...و به خنده ادامه داد با چشم غره ای که جیون بهش رفت لب هاش بسته شدند و ترسید.....بعد از دقیقه ای هوسوک گفت: چرا اینقدر با من خشن هستی از من خوشت نمیاد....جیون سعی کرد چشن های درشت شده اش را پنهان کند با لحن آرامی گفت: نه اینکه ازت خوشم نیاد فقط با آلفا ها مشکل دارم....هوسوک متعجب گفت: ولی خوردم که الفایی...جیون ناراحت از سوتی که داده بود خنده الکی ای میکند و موضوع را عوض میکند: خب خب منظورم اینه که بعضی ها سواستفاده گرن...خب داشتی راجب خودم میپرسیدی...تنها چیزی که راجب خودم میتونم بگم اینه که خانواده ندارم ...وقتی بچه بودم توی یک سالگیم میمیره و پدرم توی چهار سالگیم پدرم منو میزاره پرورشگاه و با دوست دختر اش از دست طلب کار ها فرار میکنه منم تا ۱۷سالگیم اونجا بزرگ میشم که جین اوپا وقتی ۱۹ سالش میشه و خونه و کار فراهم میکنه میاد و سرپرستی منو میگیره و بزرگ میکنه تا الان...
.....هوسوک دست اش را روی دهانش گذاشت و ناباور خندید ..هوسوک گفت: توی این مورد شبیه هم هستیم ولی من توی ۲ سالگی به پرورشگاه اومدم و ۶ ۷ سالگی هم اوما و آپا اومدن منو به سرپرستی گرفتن.....جیون تلخند زد و گفت: چه خوب که خانواده ای تورو گرفتن کسی من رو نخواست همیشه یا انتخاب دوم یا سوم دیگران هستم قدر خانواده تو بدون من معنی خانواده رو نمیدونم تنها کسی که دارم جین اوپا هست گه اونم امیدوارم ازم گرفته نشه.....هوسوک آرام گفت: اوه متاسفم.....و بعد موضوع را عوض کرد: برای رنگ زدن و زیبا کردن کتاب فروشی کی بیام؟ چه روزی؟ چه ساعتی؟ ......جیون زانو رو زانو گذاشت و گفت: مسئول کلی امسال کتاب فروشی و کتاب خانه طبقه بالا من هستم پس فکر کنم باید روزایی بیای که من کار ندارم و تنها تو کتاب فروشی ام....هوسوک گوشه لب اش را به دندون کشید و جواب داد: چه روز هایی کار ندازی....جیون با خستگی گفت و لب اش را غنچه کرد: هروز از وقتی بیدار میشم تا وقتی که سرم رو روی بالشت میزارم کار دارم..ولی میتونم وقت باز کنم چون قراره ۲ هفته دیگه کتاب فروشی رو باز کنند پس بهتره بخاطر فضای درون کتاب فروشی که بزرگ هست از همین امشب یا فردا صبح شروع کنی الیته اگر وسایل اش رو داری اگر هم نداری که باید بریم خرید...دلم خرید خواست
...........درحال قدم زدن به سمت مجتمع بزرگ بودن که هوسوک لب باز کردو گفت: شما دختر ها چرا از خرید خوشتون میاد؟...جیون لبخند ای زد و جواب داد: بقیه دخترا رو نمیدونم ولی وقتی فشار زندگی روم هست فقط با خرید میتونم ازذهنم بیرونش کنم وقتی لز خرید برمیگردم هنوز اون خوشحالی توی بدنم هست یه جورایی راه فرار کردن از مشکلاتم هست....هوسوک زیر لب گفت: که اینطور....با رسیدن به در ورودی مجتمع ایست کردن وبعد از باز شدن در سنسور دار کارد مجتمع بزرگ شدن جیون سر اش را در مجتمع می چرخاند و دنبال مغازه ای که وسایل رنگ دیوار و تعمیر آن را داشت پیدا کند ...هوسوک با دیدن آن مغازه در طبقه بالا و آسانسور ای که به آن طبقه میرفت و درحال بسته شدن بود دست جیون را درون دست خود گرفت و با دویدن اورا به آسانسور کشاند باهم وارد آسانسور شدن...تا رسیدن به طبقه بالا جیون به صحبت های فرد پشت سر ای اش که راجب جفت های هم نوع حرف میزد گوش میداد و از شنیدن آن مزخرفات حرص اش میگرفت نمیفهمید چرا بعضی افراد فکر میکنن یک القا با یک آلفا نمیتواند وارد رابطه احساسی شود یا یک امگا با امگا با اینکه ده یا هزاران نفر جفت های هم نوع خود داشتن ولی هنوز برخی مردم بودن که ایم را غیر قابل قبول میدانستند....قومی به عقب برداشت و از حرص اش پایش را روی پای آن مرد گذاشت مرد ناله بلند و پر از دردی کشید و سعی کرد از جیون فاصله بگیرد اما جیون پایش را برنمیداشت و محکم تر فشار میداد ...هوسوک با فهمیدم موقعیت ناخودآگاه دست اش را دور کمر دخترک حلقه کرد و آن را به عقب کشید مرد درحال گریه و ناله برای انگشت بر باد رفته اش بود و جیون و هوسوک در چشمان هم خیره...
نتیجه 1
اقا یک سوال من زیاد مینویسم یا کم؟ الان پنج شنبه ساعت ۱۲ و ۳۱ رفیقه شب هست امیدوارم جمعه بتونم داستان اون یکی رو بزارم ببشید یکمکه نه خیلی دیر شد بنده کمی بیماری گشادیسم دارم منو که میشناسین حس میکنم نوع حرف زدنم تغییر کرده نکرده؟ راستی بچه ها من یه تخته ام کمه؟ همکلاسی عزیزم دوستم ساناز میگه یه تخته ات کمه و اسکلی 😂😂قشنگ ۱ ماه نشده انواع و اقسام کشتی ها و فحش هارو روی هم امتحان کردیم دوستم ستایشمیگه زبانم لز این همه عشق بین شما دوتا قاصره.......خب خب من برملالا دارم بی هوش میشم اونایی که از اول با من بودن میدونن من تا دیر وقت بیدار بودم و ساعت ۵ عصر میخوابیدم اما آلام در کمال تعجب یک بار ساعت ۷ خوابم برد.خب دیگه بای بای خواب بی تی اسی ببینین
نتیجه 2
اقا یک سوال من زیاد مینویسم یا کم؟ الان پنج شنبه ساعت ۱۲ و ۳۱ رفیقه شب هست امیدوارم جمعه بتونم داستان اون یکی رو بزارم ببشید یکمکه نه خیلی دیر شد بنده کمی بیماری گشادیسم دارم منو که میشناسین حس میکنم نوع حرف زدنم تغییر کرده نکرده؟ راستی بچه ها من یه تخته ام کمه؟ همکلاسی عزیزم دوستم ساناز میگه یه تخته ات کمه و اسکلی 😂😂قشنگ ۱ ماه نشده انواع و اقسام کشتی ها و فحش هارو روی هم امتحان کردیم دوستم ستایشمیگه زبانم لز این همه عشق بین شما دوتا قاصره.......خب خب من برملالا دارم بی هوش میشم اونایی که از اول با من بودن میدونن من تا دیر وقت بیدار بودم و ساعت ۵ عصر میخوابیدم اما آلام در کمال تعجب یک بار ساعت ۷ خوابم برد.خب دیگه بای بای خواب بی تی اسی ببینین
نتیجه 3
اقا یک سوال من زیاد مینویسم یا کم؟ الان پنج شنبه ساعت ۱۲ و ۳۱ رفیقه شب هست امیدوارم جمعه بتونم داستان اون یکی رو بزارم ببشید یکمکه نه خیلی دیر شد بنده کمی بیماری گشادیسم دارم منو که میشناسین حس میکنم نوع حرف زدنم تغییر کرده نکرده؟ راستی بچه ها من یه تخته ام کمه؟ همکلاسی عزیزم دوستم ساناز میگه یه تخته ات کمه و اسکلی 😂😂قشنگ ۱ ماه نشده انواع و اقسام کشتی ها و فحش هارو روی هم امتحان کردیم دوستم ستایشمیگه زبانم لز این همه عشق بین شما دوتا قاصره.......خب خب من برملالا دارم بی هوش میشم اونایی که از اول با من بودن میدونن من تا دیر وقت بیدار بودم و ساعت ۵ عصر میخوابیدم اما آلام در کمال تعجب یک بار ساعت ۷ خوابم برد.خب دیگه بای بای خواب بی تی اسی ببینین
نتیجه 4
اقا یک سوال من زیاد مینویسم یا کم؟ الان پنج شنبه ساعت ۱۲ و ۳۱ رفیقه شب هست امیدوارم جمعه بتونم داستان اون یکی رو بزارم ببشید یکمکه نه خیلی دیر شد بنده کمی بیماری گشادیسم دارم منو که میشناسین حس میکنم نوع حرف زدنم تغییر کرده نکرده؟ راستی بچه ها من یه تخته ام کمه؟ همکلاسی عزیزم دوستم ساناز میگه یه تخته ات کمه و اسکلی 😂😂قشنگ ۱ ماه نشده انواع و اقسام کشتی ها و فحش هارو روی هم امتحان کردیم دوستم ستایشمیگه زبانم لز این همه عشق بین شما دوتا قاصره.......خب خب من برملالا دارم بی هوش میشم اونایی که از اول با من بودن میدونن من تا دیر وقت بیدار بودم و ساعت ۵ عصر میخوابیدم اما آلام در کمال تعجب یک بار ساعت ۷ خوابم برد.خب دیگه بای بای خواب بی تی اسی ببینین
فرصت کامنتتت
اشک در چشمانم حلقه زد
مثل همیشه عالی نوشتی عزیز دلم 😘🥰
اون همکلاسیت را بفرست من باهاش کار دارم
و اینکه تو به اندازه مینویسی نه کمه نه زیاده اوکیه 💕💕💕💕
😂😂😂😂فدات کیوتم
چشم الان شمارشومیدم
آخيش خداروشکر
الی دفعه دیگه اینجا کات کنی من می دونم و تو و اون هیجده چرخ
یااا دلت میاد
مرض
از این فیک بخندم سر اون فیک عر بزنم انصافهههههههه!؟
😂😂بلی بلی دلبندم بسیار انصافه
هوم..ولطفاهرکیازمنهرچیدیدهحلالکنه..
درددد دیگه این حرفو نزننن
بیاپیوی،بایدیچیزمهمبهتبگم
هانیب
خوبیالیاناانجل؟!
بینظیر
درود
درودد
پارت بعد الماس درون تو کوووو🗿
عه تو جیبمه