
❤❤❤❤دوستون دارم❤❤❤❤لایککککک
لباسام رو پوشیدم و از در زدم بیرون.با صحنه ای که دیدم از خنده منفجر شدم.تکیه داده بود به در ماشین منتظر من!در حالی که سعی داشت عصبانیتشو کنترل کنه گفت:حالا بخند نوبت منم میشه بهت دستور بدم.اوه اوه!چقدرم شکاره از دستم.گفتم:خوبه حالا.در رو باز کن زود بریم.آخخخخ چقدر خوب بود بهش دستور دادن!قشنگگگگ انگار داشتم تلافی میکردم اون همه زور گویی هاشو.با حرص در جلو رو باز کرد.گفتم:جلو بشینم؟یهو چشاش قد دو تا گردو شد:پس من جلو بشینم؟؟؟خیلی تونسرد سرمو تکون دادم:بله!چشماشو بست و با حرص نفس کشید و بعد رفت در عقب رو باز کرد.نشستم و خودشم با حرص جلو نشست.راننده امروز نبود انگار واسه ی همین سانگ جو نشسته بود.چه بهتر!کار من راحت شد.بیشتر روزا نمیتونستم ببینمش.چون یا دنبال یه سری از کارای جئون بود.یا میرفت این شهر اون شهر برای خرید و فروش کوکائین.سانگ جو داشت با تعجب نگاهمون میکرد. گفتم:راه بیفت!انقدر دستوری گفتم بچه چشاش داشت از کاسه میزد بیرون!با همون نگاه به جئون نگاه کرد.اونم با دست اشاره کرد که راه بیفته....رسیدیم شرکت.جئون پیاده شد و اومد و درو باز کرد.نه!الان یه فرصت خوب بود.گفتم:تو برو من با سانگ جو کار دارم.درو با حرص بست و وارد شرکت شد.بازم سانگ جو داشت با تعجب به کارای ما نگاه میکرد. گفتم:چطور جرئت کردی به دوست من توهین کنی؟یهو برگشت و با تعجب بیشتر نگام کرد:چی میگی؟یکم صدامو بردم بالا ولی هنوزم خونسرد بودم:گفتم چطور جرئت کردی به دوست من توهین کنی؟
سانگ جو:کیو میگی؟گفتم:کیو میگم؟مگه چند دفعه از این توهینا به بقیه کردی؟برگشت به حالت اولش:من اصلا نمیفهمم چی میگی.گفتم:بونا!چشماش بازم شبیه دو تا گردو شد برگشت و با همون چشما نگام کرد:بونا؟سرمو تکون دادم.سانگ جو:من به اون توهین نکردمفقط گفتم دوسش ندارم!بعد زیر لب گفت:دختره ی دهن لق!عصبی به جلو خم شدم:اولا که اون دهن لق نیستو من خودم ازش پرسیدم.البته فهمیدنش کار سختی نبود.وقتی میدیدم خنده هاش مصنوعین شبا نمیخوابه.کم حرف شده...همه ی اینا از یه بونای قوی و خندون بعید بود.بعدشم،تو فقط میتونستی بگی که دوسش نداری نه اینکه بیای بهش توهین کنی که تو در حد من نیستی!از حرفام تعجب کرده بود!انگار فکر میکرد عشق بونا بهش هل هلکی بوده و بونا زود فراموشش میکرده ولی الان به این روز افتاده.ادامه دادم:اون با شجاعت تمام اومده بود پیشت و بهت اعتراف کرده بود.نمیدونی چقدر کلنجار رفته بود با خودش.حداقل جواب منفی تورو گرفت ولی فکرشو نمیکرد خوردم بشه!تورو با تمسخر گفتم.چشماش رنگ غم گرفت.گفتم:بونا دختره خوبیه.معصومه.زیباعه.شاد و خندونه.با اینکه توی زندگیش سختیای زیادی کشیده.اینا رو نمیگمکه باهاش ازدواج کنی و عاشقش شی.اینا رو میگم که بدونی به کی توهین کردی.
شرمسار سرشو انداخت پایین.گفتم:نمیخواد شرمنده شی فقط برو ازش معذرت بخواه.البته مراقب باش دوباره نزنی دلشو بشکونی!و پیاده شدم و به سمت شرکت رفتم....تمام مدت توی شرکت نشسته بودم.در ماشینو برام باز کرد و نشستم.سانگ جو پریشون بود.انگار هنوز نرفته بود معذرت بخواد.ولی بالاخره میرفت . میدونستم.رسیدیم.هنوزمتوی چهره ی سانگ جو تعجب موج میزد.جئون باهام قهر بود.یعنی البته قهر ما...از نظر اون میشه شکاری،عصبی ای چیزی...با اخم درو برام باز کرد.داشت میرفت سمت ویلا که خودمو بهش رسوندم:دیدی؟تو یه زوره داری برام فقط در باز میکنی میبینی چقدر زور داره؟یهو با چشای برزخی نگام کرد:تو استخدام منی میفهمی؟حق به جانب گفتم:خب توعم ناز کش منی میفهمی؟یهو چشاش گرد شد.تازه فهمیدم چی گفتم.انقدر خوشگل و قشنگ جوابشو داده بودم که دیگه نمیشد جمش کرد.یهو پقی زد زیر خنده:ای حاضر جواب پررو.منم خندم گرفت باهم میخندیدیم و صدامو توی باغ میپیچید.چشمام که از خنده بسته شده بود رو باز کردم که با قیافه ی عصبیه سو یون رو به رو شدم.سو یون:اگه خنده داریه بگید ماعم بخندیم؟تازه متوجه ی مادر جئونم شدم.اونم داشت با اخم نگا مون میکرد.جئون:نه!برید بخوابید.برگشتم سمتش:خدافظ رئیس و بعد چشمکی براش زدم.اونم جوری که بقیه نبینن برام دست تکون داد.از کنار سو یون و مادر جئون رد شدم:شبتون بخیر.مادرش سر تکون دادولی سو یون با اخم نگام میکرد.از کنارش رد شدم که هجوم برد سمت جئون.هنوز حرفی نزده بود که جئون گفت:خیلی خوابم میاد سویون.
سریع وارد ویلا شدم و رفتم داخل اتاق.لباسمو عوض کردم گشنم نبود.روی تخت دراز کشیدم....خیلی وقت بود از بونا خبری نبود.ساعتو نگاه کردم.12:30؟خیلیههه!کجاعه این دختره؟یهو یاد این افتادم که شاید سانگ جو رفته ازش معذرت خواهی کنه.ولی آخه این همه طولانی؟؟نکنه چیزی شدههه؟از این فکر شیطا.نی لبخند مرموزی زدم.نکنه سانگ جو عاشقش شد؟نکنه....یهو در باز شد و بونا وارد شد.از اون نیش شلش معلوم بود که فکری که کردم درست بوده!برگشتم بهش نگاه کردم:ای پررو!نیشش شل تر شد:واییییی دوست دارم جیغ بزنم!گفتم:پس بالاخره بله رو ازش گرفتی!بونا:نبابا!کلی ناز کردم.اون از من بله گرفت.گفتم:بیا تعریف کن ببینم.بونا:من داشتم آشپزخونه رو تمیز میکردم که یهو ظاهر شد.گفت بریم تو ماشین.با کمال تعجب ماشینو روشن کرد و از تونه زدیم بیرون.بردم یه پارک جنگلی.بعد گفت که تو بهش فهموندی چه اشتباهی کرده...وایییی عاشقتم سوآ!بعد گفت که وقتی فکر کرده دیده اونم دوسم داره!میدونی اصلا باورم نمیشد گفت اون موقع خیلی عصبی و خسته بوده.کارم زاره حالا!گفت هر وقت خسته بشه نمیفهمه چی به چیه.تر و خشکو با هم میسوزونه.بعدش دیگه...امممم.ازم خواستگاری کرد دیگه!پریدم بغلش:وای جدی؟؟اونم بغلم کرد:اااارههههه...همشم بخاطر توعهههه خوشگل خانوووممممم...خوشحال از اینکه بهم رسیدن بهش نگاه کردم:مبارکت باشه گلم!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام دوزتان
اومدم یه وبلاگ معرفی کنم که توش فیکشن های خیلیییییی باحالی میذاره 🤩🤩🤩
البته شخصیت های فیکشن خیالی هستن و کره ای
یه فیکشن B. L هست
اسم: fall the moon
ادرس:Arnoord3H333.blogfa.com
لطفا حمایت کنین اگه حمایتش و کامنت هاش زیاد بشه به کسایی که حمایت زیادی کردن و کامنت زیاد گذاشتن یک هدیه خیلی بزرگ میدم🥰
هدیه امتیازه
بمولا ازین باید فیلم بسازن اینقد کراشه😻
مرسیییی😍😍
جات تو فینال داستان نویسیه برو تو مسابقه شرکت کن بمولا اول میشی😔🍡
اصن اشككككك
عالیییی❤️ لطفا پارت بعدی رو زود تر بزار❤️🥺
پروفکت لاوم🫀🧸
واییییییییییی من ارومم به بونا حسودیم شد یکی تهیونگ رو صدا کنه😐
و منی که فصیل میشم تا پارت بعد بیاد بلخره
خیلی قشنگههه ادامه بدیاااا یه بار نزنی زیر داستان نوشتن عالی مینویسی
چرا اینقدر خوبی؟؟🥺🥺
خوبی از خودتونه گلم😊