میخوام یه داستان انگیزشی براتون تعریف کنم
یه روز یه پسر ۱۴ ساله عاشق میشه برای بار اول و اونم دیوان بار :) اون دختر کسی نبود جز دختر عمه خودش بود اون دختر ۱۱ سالش بود
خلاصه پسرک ما به کسی نگفت ولی دخترک میخواست هه به دختری پیشنهاد دوستی میداد که باهم باشن ولی دختر ماجرای ما از بس غرور داشت قبول نمیکرد و همش رد و بی توجه به پسر و هر وقت میرفت پیشش دختری اصلا جلوش ظاهر نمیشد و پسر هم بازم کوتاه نمی اومد و بهش زنگ میزد ولی دختر وقتی میفهمید پسر داییشه گوشیرو میداد به باباش
پسر بازم عاشقانه دختر میخواست و کوتاه نیومد خلاصه به پدر و مادرش گفت و گفت من این دختر خیلی وقته میخوام ولی از بس حجب حیا داره پیش نهاد دوستیم قبول نمیکنه این دختر بهترین دختر دنیاست و میخوامش پدر و مادر پسری وقتی فهمیدن پسرشون خیلی جدیه قبول کردن و رفتن خواستگاره پدر دختری مشکلی با این موضوع خواستگاره نداشت ولی دختر و پسر ماجراه ما تازه شروع دردسراشون بود اونا دوسال نامزد بودن و عاشقانه همو دوست داشتن ولی خیلی ماجراهای سختی داشتن خیلی سختی کشیدن خیلی ها مخالفت کردن ولی خلاصه اون بهم رسیدن و ازدواج کردن
و اون واقعا سختی های زیادی کشیدن خیلی و به سختی زندگیشون شذوع کردن ولی الان دارن یه زندگی باشرف و با ابرو زندگی میکنن و اونا صاحب دوتا فزند دختر و پسر شدن و دارن باهم زندگی میکنن و من سمره این زندگی هستم :) و همیشه پدرم این داستانو تعریف میکنه و میگه وقتی یه چیز میخوای باید براش بجنگیو تلاش کنی که بدستش بیاری هر جور که شده و تسلیم نباید شد
تا 600 تایی شدنم و فراتر از آن بک میدم
تستت لایک شد
پین؟؟؟
از تمام داستانای عاشقانه ای که شنیدم قشنگ تره حتی لیلی و مجنون....
تو همون هلن نیسی ک عکسشو با لباس آبی گذاشته بود پروفش؟🌚
یه مدت
فکنم میشناسمت
اره
همین الان برو به مامان و بابات بگو
من دوست دارم عاشق هم باشین::))))
چشمم اونا که عالم خودشون دارن😂
هنوز که هنوزه به عشقون تو فامیل معروفن
واو....قشنگ بود.
ممنون
اخیییی...خیلی قشنگ بود ..:)
ممنون
پرفکت🌺
الاهی:))
:)
واو
:)
برگاممممممم
:)