من پارت جدید اومدم 🌸🌸 ناموسا این پارت رو دوست دارم🙂
*جیهوا ظرف کیک رو برداشته بود و به قد و قامت کیک نگاه میکرد. هیسانگ درحالی که خامهها رو توی ظرف میریخت، گفت: چطوره؟! جیهوا که همچنان داشت نگاه میکرد، گفت: خوبه خوبه....(روی میز گذاشت و نگاه به کیک) با چی تزئین میکنی؟! هیسانگ درحال همزدن خامه ها گفت: خامه و میوه! جیهوا سری تکون داد و سمت هیسانگ رفت. * نامجون از طبقه اول بیرون شد. به سمت خونه شناور حرکت کرد. از توی راهرو حرکت کرد. به آشپزخونه نگاهی انداخت و نامرا رو درحال ظرف شستن دید. لبخندی زد و داخل رفت. یواشکی دستاشو جلو برد و قلقلک کرد. نامرا جیغی کشید و آبهای توی دستش رو پاشید توی صورت نامجون. نامجون با خنده عقب رفت، دادی کشید و صورتشو خشک کرد. نامرا با تعحب نگاه کرد، تا نامجون رو دید اخم ریزی کرد و با خنده گفت: پسر تو میدونی که من میترسم چرا اینجوری میکنی؟! نامجون با خنده نگاش کرد و گفت: هدفم این بود که بترسی! صدایی از دم در اومد: چی شد؟! نامجون و نامرا به در نگاه کردند. هوسوک دم در ایستاده بود و گفت: فهمیدم چی شد! خنده ای کرد. نامجون خندید و سمتش رفت و گفت: جایی میری؟! هوسوک کنار رفت و گفت: نه فقط میخواستم ببینم نامرا چرا جیغ کشید. نامجون سمت بقیه رفت. هوسوک داخل آشپزخونه شد و گفت: خسته نباشی! نامرا درحالی که سینک رو تمیز میکرد گفت: سلامت باشی! هوسوک در یخچال رو باز کرد. * کوک موهای هاکیو رو با کشی بست و گفت: تموم شدددد... دونگمی که کنار هاکیو بود، با لبخند دست زد و گفت: ارهههه! هاکیو سلفی گوشیشو آورد و به موهاش نگاه کرد. کوک با لبخند نگاش میکرد. هاکیو با لبخند به موهاش دست کشید؛ کیوت گفت: خیلی قشنگ شده. دونگمی و کوک خندیدند. هاکیو رو به کوک گفت: باهم عکس بگیریم؟! کوک با لبخند چشماشو ریز کرد و گفت: جایی میزاری؟! هاکیو درحالی که موهاشو مرتب میکرد، نگاه به کوک گفت: دوست داشتی میزارم! کوک لبخندی زد و به هاکیو نزدیک شد. دونگمی خنده ای کرد. درحالی که با صندلیش دور میشد، گفت: من ازتون دور بشم! یکدفعه صدای جیغ نامرا اومد. همه با تعجب به آشپزخونه نگاه کردند. هوسوک بلند شد و درحال رفتن به آشپزخونه گفت: چیزی شکست؟ جین و جیمین خندیدند. جیمین گفت: صدای شکستن که نیومد! هوسوک خندید.
هاکیو درحالی که با کوک عکس هارو نگاه میکرد، گفت: دونگمی بیا ببین کدوم خوبه....! دونگمی جلو رفت و نگاهی انداخت. نامجون وارد شد و روی صندلیش نشست. یونگی ازش پرسید: کیک رو دیدی؟! نامجون نگاهی به یونگی انداخت و گفت: ندیدمش! هاسو درحالی که روی صندلی نشسته بود و با خودش آهنگ زمزمه میکرد. دونگمی به صفحه گوشی اشاره کرد و گفت: این خوبه! هاکیو سری تکون داد و گفت: آره منم همنظرم...(نگاه به کوک) خوبه؟ کوک درحالی که به صندلیش تکیه میداد، خودشو کش داد و با حرکت سر تایید کرد. هاکیو نگاه به صفحه گوشی: اوکی... بقیه رو پاک میکنم! دونگمی سرشو روی شونه هاکیو گذاشت و به صفحه گوشی خیره شد. هوسوک وارد شد و با خنده نگاه به هاکیو و دونگمی گفت: موهاتون چقدر قشنگه! هاکیو و دونگمی نگاش کردند. هاکیو با خنده دستی به پاهای کوک کشید و گفت: کار آقای هنرمنده! دونگمی با خنده اشاره به جیمین گفت: و اون آقای با حوصله! جیمین با لبخند به دونگمی نگاه کرد. نامرا وارد شد، خمیازه طولانی ای کشید و گفت: امروز خیلی خسته شدم! رفتند نشستند. نامرا دستی به چشماش کشید و گفت: خوابم گرفته...! نامجون گوشی نامرارو بهش داد و گفت: زودتر برو بخواب! نامرا دوباره خمیازه کشید، یونگی هم خمیازش گرفت و گفت: خمیازه واگیر داره. نامرا خنده ای کرد. هاکیو با هیجان گفت: راستی نامرا! همه به هاکیو نگاه کردند. نامرا سرشو روی شونه نامجون گذاشت و گفت: هوم؟ هاکیو گوشیشو روی میز گذاشت و گفت: اون خونه دومی که میخوایم بریم رو نشون نمیدی؟! تهیونگ که از همون اول ساکت توی گوشیش بود با هیجان به نامرا نگاه کرد و گفت: عکسشو داری؟ کو ببینمش! نامرا گلوشو صاف کرد و گفت: تو بوکچون هانوک عه....نزدیک سئوله تو نت بزنین میاره... خونهها تقریبا اونشکلیه! تهیونگ که توی گوشیش بود سریع سرچ کرد. هاسو نگاه به نامرا گفت: همونجایی که هانبوکاش از همهجا ارزون تره؟! نامرا لبخندی زد و گفت: آره همونجا! تهیونگ با هیجان نگاه به گوشی گفت: اووه، کی راه میفتیم؟! دونگمی تکیه به صندلی گفت: پس فردا ظهر که میخوایم بریم سئول.... بعد دو روز میمونیم اونجا بعد راه میفتیم به سمت بوکچون! نامرا حرفشو تایید کرد و ادامه داد: تازه باید اینجارو به صاحبش آقای هان بدیم! هاسو با تعجب: مگه جیهون نبود؟! نامرا صاف نشست و گفت: هان جیهون!
هاکیو نگاه به گوشیش گفت: نظرتون چیه که عکس بگیرم پست کنم اینستاگرام؟! جین با نگرانی گفت: باز آرمیها نفهمن که داریم بیتیاس فمیلی میسازیم! جیمین شونه ای بالا انداخت و گفت: خب بفهمن. جین نگاه به نامرا گفت: مشکلی نداره؟! نامرا نگاش کرد و گفت: فک نکنم! نامجون با هیجان: اوکی اوکی... ژست بگیرین! هاکیو با خنده بین یونگی و دونگمی نشست و گفت: میخوام چندتا عکس پست کنم.... ولی با همتون میگیرم! نامجون خندید و تکیه به صندلی گفت: آره بهتره...! هاکیو لبخندی بهش زد. دوربین رو بالا گرفت و بلند گفت: دونگمی یونگی نزدیک بشین! جیمین یکدفعه بلند شد و گفت: صبر کنین منم بیام! جیمین پشت سر هاکیو نشست و سرشو به دونگمی نزدیک کرد. یونگی نگاه به دوربین گفت: همه بگین یونگیییییی! بقیه خندیدند. اون سه نفر با خنده یونگی گفتند و عکس گرفته شد. دونگمی با هیجان رو به بقیه اشاره به عکس گفت: با گفتن یونگی لبخند ایجاد میشه....! هاکیو با خنده سری تکون داد و گفت: آره باحاله! جیمین نگاه به هاکیو: چند تا نمیگیری باز از بینشون انتخاب کنی؟! هاکیو گوشی رو بالا گرفت و گفت: چرا میگیرم! جین رو به بقیه، هیجانی گفت: مشغول کاری بشین که ازتون عکس بگیره! بقیه خندیدند. کوک با خنده بهشون نگاه کرد و گفت: جین هیونگ... تو و هاسو رو به دریاچه باشین ولی به دوربین نگاه کنین.... نونا و نامجون هیونگ جاشون خوبه! چشمش به تهیونگ، یکم فکر کرد و گفت: بین این دو زوج بشین ازت عکس بگیره باحاله! هاکیو به کوک نگاه کرد و گفت: یعنی همه باهم بگیرم؟! کوک شونه بالا انداخت و گفت: فقط نظر دادم! سوومی یکم فکر کرد و گفت: هوسوک و تهرو با نامرا و نامجون بگیر.... خواستی خودتم توی عکس باش! دونگمی که داشت یک عکس انتخاب میکرد، گفت: این هاکیو.... این خوبه! هاکیو نگاه به گوشی: بقیه رو پاک کن...(روبه سوومی) خوبه آره! کوک بلند شد و دستشو دراز کرد و گفت: بده من بگیرم! دونگمی عکسارو پاک کرد و گوشی رو دست کوک داد.
تهیونگ بلند شد پشت سر نامرا ایستاد. دستشو دراز کرد و گفت: هوسوکهیونگ بیا دیگه! هوسوک بلند شد سمت تهیونگ رفت. هاکیو بین نامرا و نامجون روی زمین نشست..... نامجون گردنشو ماساژ میداد. هاکیو هم جاشو تنظیم میکرد. نامرا سرشو بالا کرد، نگاه به ته و هوسوک گفت: حاضرین؟! اون دوتا نگاش کردند و کوک با شیطنت یک عکس گرفت. خنده خرگوشی کرد و گفت: این قشنگ شد همین خوبه... بعد خندید. هاکیو اخمی کرد و با خنده گفت: یکی دیگه بگیر جانگکوک! جین با خنده گفت: عکس یهویی قشنگ تره! کوک در حال تنظیم دوربین داد زد: آماده..... گرفتم! ژست گرفتن و چند تا عکس گرفت. هاکیو و ته کنار کوک ایستاده بودند و به عکس ها نگاه میکردند. یونگی که به هوا نگاه میکرد، گفت: یک کیک میخواستن بیارن. جیمین دستی به شونش کشید و گفت: میاد هیونگ... جین حالت عصبی و بامزه گفت: دِ بیا عکس بگیریم دیگه! هاکیو با خنده درحال پاک کردن عکس ها گفت: اومدم... سمت جین و هاسو رفت، کوک گفت: نمیدی بگیرم؟! هاکیو کنار جین نشست و گفت: نه سلفی میگیرم. سوومی، هاسو رو بغل کرد و ردیفی نشستند. تهیونگ هم سرشو دزدکی آورد و هاکیو با خنده عکس گرفت. چندتا عکس همینجوری گرفتند. هاکیو با خنده رو به جین گفت: میشه منو نخندونی؟! جین خندید. هاکیو بلند شد و گفت: فک کنم خوب شده! رو به کوک گفت: من میرم با هیسانگ و جیهوا و کیک عکس بگیرم! بقیه خندیدند و دونگمی بلند شد و گفت: منم میام. سوومی و هاسو بلند شدند و گفتند: ماهم میایم. هاکیو خندید و چهار نفره از خونه شناور بیرون رفتند. پسرا به نامرا نگاه کردند. نامرا به تک تکشون نگاه کرد، خنده ای کرد و گفت: اعضای بیتیاس با استف اصلیشون تنها موندن! پسرا بلند خندیدند، جیمین کیوت گفت: خانم هوانگ؟! نامرا با خنده نگاش کرد و گفت: بله؟! جیمین خندید. دست رو قلبش گذاشت و گفت: عاااا دلم تنگ شد! پسرا خندیدند. نامرا نفس عمیقی کشید و باهاشون خندید.
*هیسانگ درحالی که میوه هارو میچید گفت: اخراشه، ظرفارو شستی؟! جیهوا درحالی که دستکش هارو از دستش درمیاورد گفت: آره! هیسانگ میوه آخرو گذاشت، با لبخند عقب رفت و کیوت گفت: عااااح زیبا شدی خوشمزه! جیهوا دست به کمر با لبخند نزدیک شد. داشتند توی سکوت به کیک نگاه میکردند که چهار نفر وارد طبقه دوم شدند. هیسانگ و جیهوا تعجب کردند. هاکیو با خنده گفت: بیاین عکس بگیریم! جیهوا با تعجب: عکس؟! (ژست گرفت) بگیر! بقیه خندیدند. هیسانگ باخنده گفت: عکس برای چی؟! هاسو با لبخند روی لبش گفت: هاکیو میخواد بزاره تو پیج اینستاگرامش. جیهوا با تعجب: ححییییح(یک ژست دیگه گرفت) حالا بگیر! بقیه خندیدند ولی سوومی از خنده غش کرد. دونگمی نگاه به کیک، با ذوق گفت: واییی این چه کیوت شدههههه! همه به کیک نگاه کردند، هاکیو دوربین رو حاضر کرد و گفت: اول یک عکس تکی از کیک.... یکی گرفت و دوربین رو بالا گرفت و با داد گفت: حالا عکس با بهترین دوستاااااا! دخترا دادی کشیدند و همینجوری باهم عکس گرفتند. * نامرا خودشو توی صندلی جمع کرد، با اخم نگاه به کوک گفت: سرد نیست؟! کوک با حرکت سر: نه! نامجون با تعجب: سردته؟! جین با خنده و حالت کنایهآمیز گفت: تو که سرمایی نبودی. نامرا خنده ای کرد. رو به نامجون حالت درمانده گفت: یکم سرده...! یونگی درحالی که کنار باربیکیو ایستاده بود و دستاشو گرم میکرد، گفت: یکم سرده، ولی نه در اون حد! کوک که آماده بلند شدن بود، رو به نامرا گفت: نونا میخوای واست پتو بیارم از اتاق؟! نامرا نگاش کرد و سری به نشانه تصدیق تکون داد. جیمین هم بلند شد و گفت: منم ژاکتم رو بیارم! هردو سمت اتاقاشون رفتند. نامجون، نامرارو بغل کرد و گفت: بیا یکم گرمت کنم... نامرا با لبخند خودشو توی بغل نامجون فرو کرد. هوسوک نگاه به نامرا با تعجب گفت: این اتفاق نادریه که سردت شده! تهیونگ دماغشو بالا کشید و گفت: حتما سرما خوردی. جین یکبار دست زد و گفت: عااا بیا، گفتم صبح زود توی حیاط نشین سرما میخوری.... نامرا عطسه کرد و همه با تعحب بهش نگاه کردند.
جین با حرکات دست و حالت غرغر کنان گفت: بفرما سرما خوردی.... حالا میخوای چیکار کنی؟ من گفتم بیا داخل گفتی نه من بدنم به سرما عادت داره و اینا... تازشم... یونگی با چهره جمع شده حرف جین رو قطع کرد و گفت: بابا... بدبخت داره میلرزه....(کوک با پتو اومد) بعد تو داری غر غر میکنی که چرا بیرون هوای سرد نشستی توی حیاط؟! کوک پتو رو به نامرا گفت: بنداز دورت! نامرا ازش تشکر کرد و به کمک نامجون دور پتو پیچید. تهیونگ که همینجور به نامرا نگاه میکرد گفت: احساس خستگیت هم بخاطر سرما خوردگیت بوده... نامرا بلند شد... صندلیش رو برداشت و کنار باربیکیو گذاشت. نامجون با تعحب گفت: چرا اونجا نشستی؟ نامرا گلوشو صاف کرد و گفت: اگه سرما خورده باشم، نمیخوام شما هم سرما بخورین....(نگاه به یونگی با حرکت سر) دور شو! یونگی خنده ای کرد و سمت نامجون رفت. هوسوک دماغشو بالا کشید و گفت: دارو یا دمنوش میخوری؟! نامرا اخم ریزی کرد و گفت: یک چیز گرم...! جین تکیه به صندلی گفت: از دیروز صبح با کی زیاد در ارتباط بودی؟! نامرا خندید و گفت: نامجون! نامجون مظلومانه به نامرا نگاه کرد و گفت: من که بدنم قویه سرما نمیخورم، اگرم خوردم فداسرت! تهیونگ با تلفن حرف زد: الو جیهوا.....(همه نگاش کردند) جیهوا، نامرا سرما خورده...(با تعجب خندیدند) آره نامرا.... همون دمنوشای گیاهیت رو اوردی؟...... یونگی با خنده نگاه به نامرا: داداش کوچیکه به دنبال خوب شدن خواهر خود! نامرا خندید و داخل پتو فرو رفت. تهیونگ با لبخند: خوبه همونا.... آره بیار خوبه! گوشی قطع کرد. جیمین وارد شد. تهیونگ رو به نامجون گفت: اون دمنوش هارو بخوره تا فردا خوب میشه! جیمین متعجب به نامرا نگاه کرد و گفت: سرما خوردی؟! نامرا مظلومانه سرشو تکون داد و خندید. جیمین ژاکتش رو دور خودش محکم کرد، آه دردناکی کشید و روی صندلی نشست. نامرا به قیافه پکر بقیه نگاه کرد، اخمی کرد و گفت: قیافه هاتون رو اینجوری نکنین.... من سرما بخورم فرداش خوب میشم نگران نباشین! نامجون دست به سینه به صندلی تکیه داد و گفت: حالا دمنوش بیاد، بخور ببینم خوب میشی! تهیونگ با حرکت سر: شک نکن که خوب میشه...
*جیهوا تلفن رو قطع کرد و رو به بقیه گفت: صبر کنین برم داروگیاهی رو بیارم بعد بریم پیش بقیه. دونگمی با تعحب: داروگیاهی چرا؟! جیهوا درحال بالا رفتن بود، صداش ضعیف اومد: نامرا سرما خورده! بقیه تعجب کردند و هاسو گفت: نامرا همین چند دقیقه پیش مگه خوب نبود؟! سوومی با اخم: نمیدونم والا. هیسانگ سری تکون داد و نگاه به کیک گفت: صبح زود توی چمنا دراز کشیده بود به خاطر همین سرما خورده! هاکیو با تعجب گفت: بابا دیشب هاسو و جین تو دریاچه افتادند... توی سرما و بارون به زور سمت خونه اومدند...(اشاره به هاسو) این سُر و مُر گنده اینجا ایستاده... بعد نامرا داره سرفه میکنه؟! هاسو خندید و گفت: دیگه شانس با من یار بوده. سوومی مشتی به بازوی هاسو زد و گفت: شاید فردا تو سرما خوردی.... خدا چه میداند. جیهوا اومد پایین و گفت: اوکی بریم... برداشتم! هیسانگ کیک رو برداشت و شش نفره به سمت خونه شناور رفتند. * هوسوک درحالی که از آشپزخونه بشقاب و چنگال برمیداشت؛ داد زد: نامرا تو کیک میخوری؟! نامرا داد زد: نه! صدای سر و صدا نزدیک شد و دخترا با کیک وارد خونه شناور شدند. هاکیو با چشم دنبال نامرا گشت و کنار باربیکیو پیداش کرد. سمتش رفت و گفت: چی شدی تو دختر؟! نامرا خندید و گفت: خیلی جلو نیان! دونگمی با صندلی کنار نامرا نشست و گفت: جیهوا برات دارو آورد درست میکنه میخوری... نامرا لبخندی بهش زد. هوسوک با ظرف ها وارد شد. هیسانگ با خنده گفت: اینم کیک قشنگمون....(نگاه به نامرا) نامرا نخوری از دست میدی! نامرا خندید و اشاره به گلوش گفت: پایین نمیره وگرنه میخوردم. جیهوا درحالی که توی آشپزخونه میرفت گفت: الان برات دمنوش درست میکنم. نامرا آروم داد زد: ممنون جیهوا! سوومی با حرکت سر گفت: پس سه داستان زوجین دیگه باشه برای فردا... نامرا خوب نیست. جیمین دستی به موهاش کشید و گفت: آره فردا حوصله پیدا کرد، به بحث امشب ادامه میدیم!
نامرا لبخندی به بقیه زد و عطسه کرد. کوک داد زد: عافیت باشه! بقیه خندیدند. هیسانگ چاقو رو بلند کرد و گفت: کی میبره؟! جین با خنده: هرکی که درست کرده.... هاسو با حرکات انگشت گفت: ما درست کردیم حالا یکی از شما ببره! تهیونگ به نامجون اشاره کرد و گفت: لیدرمون ببره! نامجون خندید و سرشو پایین گرفت. نامرا رو به هاکیو و دونگمی گفت: برین کیک بخورین من خوبم.... نگران نباشین! دونگمی کیوت گفت: سهمتو نگه میدارم فردا بخور! نامرا خندهای از روی خستگی کرد. هاکیو و دونگ می از روی صندلی بلند شدند. هاکیو دستی به بازوی نامرا کشید و سمت بقیه رفتند. نامجون جلو اومد و چاقو رو گرفت. هاکیو با عجله گفت: صبر کنین از اینم فیلم بگیرم بزارم اینستا! نامجون با خنده و تعجب نگاش کرد و گفت: بابا تولد که نیست...! هاکیو با خنده دوربین رو روشن کرد و گفت: ببُر عیب نداره. نامجون با خنده آماده بریدن کیک شد. کیک رو برید و بقیه دست زدند. هاسو یکم خامه برداشت و توی صورت نامجون کشید. همه خندیدند. نامجون خامه رو از توی صورتش پاک کرد و خوردش. کوک با انگشت یکم خامه برداشت و سمت هاکیو که دوربین داشت رفت. یواش یواش به دوربین نزدیک شد و هاکیو میگفت: کوک نه نه! کشید توی صورتش.... کوک دوربین رو از دست هاکیو گرفت و ازش فیلم گرفت. هاکیو با خنده داشت خامه هارو پاک میکرد. کوک هم با خنده فیلم میگرفت. هاکیو با اخم و خنده گفت: راضی شدی؟! کوک با خنده: آره! کوک سمت بقیه رفت و فیلم گرفت. هیسانگ درحال بریدن کیک برای بقیه بود. سوومی هم کمک میکرد که توی بشقاب بزارن! کوک درحال فیلم گرفتن از بقیه حرف میزد: هیسانگ و سوومی درحال ریختن کیک ها در ظرف! صدای تهیونگ: داری اخبار میگی؟! کوک دوربین رو سمت ته گرفت و گفت: تهیونگ که فکر میکنه دارم اخبار میگم. تهیونگ خندید. دوربین سمت نامجون و یونگی گرفت؛ گفت: هیونگ هایی که بدجور منتظر کیک هستند. نامجون کیوت به دوربین دست تکون داد و سلام کرد. یونگی زیر چشمی به دوربین نگاه کرد و لبخند معروفش رو زد. کوک خندید و سمت جیمین و دونگمی رفت، با صدای کلفت داد زد: زوجینی که امشب اشک دو نفر رو با داستانشون در آوردند.
دونگمی خندید. جیمین با دستش جلوی دوربین رو گرفت و جدی گفت: مصاحبه نمیکنم....! کوک خندید. جیمین نگاه به دوربین خندید. جین خندهشیشه پاککنی کرد. کوک دوربین رو سمت جین و هاسو گرفت. هردو داشتند میخندیدند، کوک با صدای کلفت گفت: زوج افسانه ایه امشب! هاسو نگاه به کوک با تعجب خندید و گفت: افسانهای؟ خوشم اومد! جین علامت اوکی نشون داد و رو به دوربین گفت: بالاخره یک حرف راست از دهنش بیرون شد. کوک خندید و باهاش هاسو و جین شروع به خندیدن کردند. کوک دوربین رو حرکت داد و خورد به هوسوک...هوسوک با تعجب گفت: جونگکوکی آروم! کوک عقب رفت و ازش فیلم گرفت و گفت: عاااح جیهوپ، پسر محبوب سوومی! هوسوک خندش گرفت. کوک رو هل داد و گفت: باحال بود. صدای سوومی: همیشه محبوب من بوده... کوک خندید و سمت آشپزخونه رفت، جیهوا درحال همزدن دمنوش بود. کوک با صدای کلفت گفت: اینم جیهوا که از جونش گذشته تا برای نامرا دمنوش درست کنه! جیهوا با تعجب نگاش کرد و گفت: وات؟! کوک خندید و جای بقیه رفت، سمت هاکیو رفت و گفت: اینم پیشی کوچولوی من... هاکیو با اخم به دوربین بعد به کوک نگاه کرد. کوک خندید و گفت: هنوز بخاطر خامه ای که به صورتش زدم از دستم عصبانیه. هاکیو آروم لبخند زد، دستشو دراز کرد و با خنده و اخم گفت: گوشیمو بده! کوک عقب رفت و گفت: از نامرا نگرفتم! کوک دوربین عقب رو به سلفی تغییر داد.... چهره خودش روی دوربین اومد. کنار نامرا نشست و گفت: اینم نونای من! نامرا به دوربین لبخند زد؛ دست تکون داد و گفت: سلااام. هاکیو هم کنار نامرا نشست، جلوی دوربین اومد و گفت: که سرما خورده! نامرا با خنده به هاکیو نگاه کرد. کوک با لبخند گفت: اینم از این.... دست تکون بدین... نامرا و هاکیو دست تکون دادن. کوک دوربین رو جلوی صورتش گرفت و گفت: خدافظ. دکمه قطع ضبط فیلم رو زد.
اقاااااا یکم تهیونگ و جیهوا رو کنار هم بزاررر 😣
مردم از بس صبر کردم اون دوتا هیچ پیش هم نیستن😐
هووو پارت جدیدد
این پارت پارت مورد علاقم بوود🌝💗
ارهههه😃 منم دوسش داشتم🙂💜
واقعا؟
چه نقطه ی مشترکی😂