
خب بریم برای این پارت....❤
ساعت حدودای ده بود بیدار شدم و لباس پوشیدم.رفتم پایین.جئون سر میز نشسته بود و داشت صبحونه میخورد.گفتم:سلام!جئون:سلام.با تعجب گفتم:پس تهیونگ؟جئون خونسرد گفت:خوابه.خدایااااا این بشر چقدر میخوابهههه؟؟؟توی هواپیما عم همش خواب بود.جئون:مثلا دست راست منه هااا ولی خرس قطبی جلوش کم میاره از بس میخوابه.خنده ی کوتاهی کردم و از کنارش رد شدم که گفت:کجا؟نمیخوری؟گفتم:چیو بخورم.برگشت سمتم:صبحونه دیگه!با تعجب بهش اشاره کردم:با...(میخواستم بگم تو ولی خب رئیسه!!!!)با شما؟پوزخند زد:این یه مدت عیب نداره!میتونی با ما بخوری!رفتم نشستم روی صندلی و شروع کردم صبحونه خوردن.....صبحونه خوردنمون تموم شد.جئون گفت برامون قهوه بیارن.اوا؟چه جنتل من!بونا میگفت قراره خوش بگذره هاااا!میزو جمع کردن و برامون قهوه اوردن.یهو تهیونگ با لباس خوابش و چشمایی که بزور سعی میکردن باز نگهشون داره گفت:واسه چی بیدارم نکردین؟؟؟جئون:مگه ما باید بیدارت کنیم؟بعدشم به خدمتکار گفتم،گفت مثل خرس خوابیدی بیدارم نمیشی!جلوی خندمو گرفتم.تهیونگ داشت با همون وضع میومد پایین عصبی گفت:مثل خرس خوابیدمم گفت؟؟جئون سرشو تکون داد.تهیونگ:تقصیر توعه دیگه!با این خدمتکارایی که استخدام میکنی!(رو به خدمتکارا به اینگیلیسی گفت:)بی ادبا!من با اون وضع و قیافه ی تهیونگ و خمیازه های افسانه ایش داشت خندم میگرفت بعد اون خدمتکارای بیچاره که تو صورتشون زل زده بود دیگه چی میکشیدن!
رفت تو اشپز خونه و صبحونشو خورد.منو جئونم قهوه مونو خوردیم!.....از ماشین پیاده شدم و به برج روبه روم نگاهی انداختم!یاااا چقدر بزرگه!!!!راه افتادیم.از آسانسور پیاده شدیم.بالاترین طبقه!یهو نگاهم افتاد به پنجره هاش!پنج ثانیه بیشتر نمیتونی بهش زل بزنی!خیلیییی ارتفاع بود!منشی جئونو دید و سلام کرد و گفت که رئیسش منتظره جئونه!اینگیلیسیم بد نبود یه چیزایی میفهمیدم!جئون وارد شد و با حالت خاصی بهم گفت جلوی در وایسم.بعد از گذشت حدود یک ساعت حوصلم سر رفته بود.انگار منشی فهمید واسه ی همین لبخندی زد و گفت:تو بادیگارد رئیس جئونی؟با کلافگی سر تکون دادم:بله!یه نگاه به در بسته انداخت.اروم گفت:بیا بشین.فعلا نیست.راست میگفت.یه ساعت وایسادم پاهام داره ذوق ذوق میکنه.رفتم نشستم جلوش.بازم لبخند زد.موهای بلوندی داشت و با چشمای رنگی:چیجوری بودیگارد شدی؟گفتم:از بچگی حرکات رزمی رو دوست داشتم!که اتفاقا پدرمم استاد این کارا بود.خلاصه بهم یاد داد.انقدر سرد گفتم هم لبخند اون ماسید هم خودم تعجب کردم!بله دیگه!وقتی دو روز با جئون سر کار داشته باشی سرد میشی دیگه مثل خودش!
سرشو تکون داد و لبخند مصنوعی زد:لحنتو از کجا اوردی؟پوزخندی زدم:من اینجوری نبودم که!از وقتی شدم بادیگارد جئون اینجوری شده لحنم!سر تکون داد.یهو در باز شد و جئون از در اومد بیرون.وقتی منو روی صندلی دید اخمی کرد.سوار ماشین شدیم.جئون هنوزم اون اخمو داشت.یهو صدای عصبیش به گوشم خورد:نشستی داری با منشیه درد و دل میکنی؟منم اخم کردم.از آینه بهش نگاه کردم:پاهام درد گرفته بود خب.رفتم نشستم.ده دقیقه قبل از اینکه بیاید.بازم اخمشو داشت:چیزی بهش نگفتی که؟پوزخند زدم میترسید چیزی به منشیه گفته باشم:نه حواسم هست.سر تکون داد.رسیدیم خونه.شاممو تموم کردم......چرا خوابم نمیبرد؟همش از این شون به اون شون میشدم ولی خوابم نمیبرد!تاقباز خوابیدم و فکر کردم چیکار کنم.اهان!توی راه رو یه در بود که بالکن بود و رو به حیاط پشتی بود.گذری یه نگاهی بهش انداخته بودم.بنظر خوب میومد!از روی تختم بلند شدم.یه نگا به لباسم انداختم.حالا اومدیو یکی اومد بیرون،آبروم نره!درو باز کردم و رفتم بیرون.اروم درو بستم و پاورچین پاورچین به سمت در بالکن.درو باز کردم و به سمت نرده ها رفتم.چه هوایی بود!نفس عمیقی کشیدم چشمامو بستم.جئون:چرا نخوابیدی؟وایییییی.الان افتاده بودم!چرا این بشر اینجوریههه؟؟؟دستمو گذاشتم روی قلبم.ضربانم رفته بود بالا!چطور متوجه ی حضورش نشدم؟؟؟گفتم:وایی..وایی...قلبم!ترسیدم.پوزخندی زد و کام عمیقی به سیگارش زد و دودشو با درد بیرون داد!
چرا انقدر غمگینه؟هم از چشماش معلومه هم از رفتارش!بعد از مدتی به حالت طبیعی برگشتم.اومد و مثل من به نرده ها تکیه داد و به ماه خیره شد.نمیدونم چرا....ولی....ولی غمگین بودنش روی مخم بود.خودمم نمیدونم چرا.ولی خب یه جورایی نمیخواستم غمگین باشه!...نه!نباید برات مهم باشه سوآ!یادت نیست؟اون بود که زورت کرد براش کار کنی!اون بود که تهدیدت میکرد!اون بود که همش میرفت روی اعصابت!ولی نمیدونم چرا بازم ناراحتیش اذیتم میکرد....آخر انقدر با خودم کلنجار رفتم تا اینکه دیگه ازش پرسیدم چرا ناراحته:امممم...میگم انگار...انگار ناراحتین!یه لحظه ام نگاهش از روی ماه برداشته نمیشد.چشماش توی نور ماه برق بیشتری داشت!انقدر به چشماش نگاه کردم که اخر گفت:فک نمیکنم بهت ربط داشته باشه!صدای قلبمو که ترک خورد شنیدم.یهو اشک توی چشمام جمع شد و سرمو انداختم پایین!من میخواستم کمکش کنم ولی اون بازم خوردم کرد!شاید خوندن این حرفا چیز خواستی نباشه.....ولی....ولی وقتی توی چشمات نگاه میکنه و با سردی و خشکیه تمام این حرفو بهت میزنه.....صدای ترک قلبتو میشنوی!مخصوصا اون موقعی که میخواستی ناراحت نباشه،با خودت کلنجار رفتی که بپرسی برای چی ناراحته و این همه بخاطر ناراحت بودنش ناراحت بشی!انگار بغض تمام کنایه ها و حرفای سردش یه جا جمع شده بودن!و منم بغضشونو کرده بودم!با صدایی که میلرزید و لرزشش دست من نبود گفتم:با...باشه!راست میگین به....به من ربط نداره.شب بخیر.و به سمت در بالکن رفتم.اگه یه وقت اشکام میریخت دوست نداشتم ببینه.دستم به سمت دست گیره رفت.جئون:دوست داری بشنوی؟یهو با امید و همون چشمای اشکی برگشتم و لبخند زدم!سرمو تکون دادم.به صندلی ها اشاره کرد و گفت بشینم......
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییی
مرسییییی که کامنت میدییییی💟💟💟
باشه ولی من دوباره اومدم ار اول خوندمش ..
خیلی داستانت قشنگه نمیتونم از خوندنش دست بردارم😃😃😃😃😃😃📿📿📿📿📿
ادامهههههههههههههههههههههههههههههههههههه
جونکوک تو فیک=این این
جونکوک تو واقعیت=چرا برا من شیرموز نگرفتیتنننننن😐
عاللللللللیییی✨
واییییی تا پارت بعدی بیاد دق میکنم💔🥺
نه عزیزم زود میاد
من مامانمم میشینه باهام میخونه خیلی باحاله
تا ادامه ی داستان و پس نگیریم آروم نمیگیگیریم
وای جدیییی؟😂
هیچ وقت فک نمیکردم یه مامانم بشینه فیک بخونه😂😂ولی خب امیدوارم جفتتون خوشتون بیاد....🍥
😂😂 مامان من فیک خونه😂
آره😂
بعدیییی تولوخداااا
خيلييييييييييى قشنگه ادامه بده
💜💜
توروخداا پارت بعدو زود بزااارر :))
چشششش
پارتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت بعدیییییییییییییییییییییییی لطفااااااااااااااااااا😁
حتما