👩🏼💻🙂
گفتم«ویکتور!میتونم کمکتون کنم؟!»ویکتور که به چشمام خیره بود گفت«میخوام ازت یه درخواستی بکنم!»با تعجب گفتم«خب؟»ویکتور دستمو گرفت و گفت«حاضری با من به جشن یول بال بیای؟»حیرت زده بودم نمیتونستم حرف بزنم!» مِن مِن کنان گفتم«چ..چی..م..م…من؟» با لبخند گفت«آره!تو!»گفتم«ن..نمیدونم!» ویکتور عقب عقب رفت و گفت«فردا همین موقع بیا اینجا خوب فکراتو بکن!» درحالی که حیرت کرده بودم وارد سالن غذاخوری شدم،رفتم و پیش سارا نشستم.چند دقیقه گذشته بود و من هنوز تو فکر بودم.یکهو یکی منو محکم ها داد جوری که نزدیک بود بیوفتم زمین!برگشتم و گفتم«چته؟!زهرم ترکید!» با عصبانیت گفت«چند باره دارم همینجوری صدات میزنم کجایی؟»گفتم«تو هاگوارتز»محکم زد رو شونم و گفت«باهات جدی ام.»با خنده گفتم«خیلی خب،خیلی خب.چند لحظه پیش ویکتورو دیدم.»گفت«کدوم ویکتور؟»گفتم«خره ما مگه چند تا ویکتور داریم؟ویکتور کرامو دارم میگم دیگه!»چشماش گرد شد!…
گفت«خب؟چی گفت؟!»گفتم«هیچی دیگه!دعوتم کرد به یول بال!»احساس کردم چنگال از دست دونفر افتاد!دراکو با عصبانیت و سارا با تعجب،همزمان فریاد زدن گفتن«چییی؟!» همه سالن برگشتن و به ما خیره شدن.گفتم«چتونه وحشیا!چرا فریاد میکشین؟»دراکو گفت«تو چی گفتی؟!تو بهش چی گفتی؟»گفتم«هنوز بهش جواب ندادم.قرار شد فردا بهش بگم.» بعد از اتمام کلاس های آن روزمان داشتم به خوابگاه میرفتم.سارا هنوز نیامده بود.ویولنمو در آوردم و شروع کردم به زدنش انقدر غرقش شده بودم که ورود کسی رو نفهمیدم. بعد از تموم شدن آهنگی که میزدم،ویولنو گذاشتم رو تخت که دراکو گفت«خیلی قشنگ ساز میزنی!»
از تخت افتادم پایین و با صدای بلندی گفتم«آخخخ!کمرم شیکست!»با خنده گفت«ببخشید!نباید بی اجازه میومدم داخل.اما هرچی در زدم باز نکردی.»و اومد و دستامو گرفت و بلندم کرد.گفتم«خوب که خودت میدونی.خب وقتی کسی جواب نمیده آدم باید بی اجازه بیاد تو؟»گفت«حالا چیزی نشده که!»نشستیم رو تخت.داشتم ویولنمو میذاشتم تو کیفش که حس کردم دراکو بهم خیره شده.گفتم«چیه؟چیشده؟»گفت«میخوام ازت یه چیزی بپرسم!»گفتم«چی؟»گفت«حاضری با من به جشن بیای؟»چشام گرد شدن!گفتم«چی؟ب..با تو؟»گفت«خواهش میکنم بهم جواب منفی نده!»و چشماشو مظلوم کرد.گفتم«ا..اما ویکتور چی؟جواب اونو چی بدم؟»با اخم گفت«بهش بگو باهاش نمیای!»گفتم«چی؟اما…»گفت«ویکتور غلط کرده که تورم دعوت کرده!تو با من میای!»زبانم بند آمده بود.گفتم«نمیدونم.نمیدونم چی باید بگم؟»و سرمو گذاشتم لای دستام فکرم بوجور درگیر بود.گفت«فردا صبح قبل اینکه بری پیش ویکتور و جوابتو بهش بگی،میام پیشت!اونموقع بهم بگو!»بلند شد تا بره که دستشو گرفتمو گفتم«هر چی بگم میپذیری؟»گفت«آره میپذیرم.»و رفت.
بعدازظهر اونروز هری هم از من دعوت کرد چون به گوشش خورده بود که ویکتور و دراکو هردوشون از من دعوت کردن!بهش گفتم باید فکر کنم،و رفتم. بعد شام توی خوابگاه سرمو گذاشته بودم رو شونه سارا.بهش گفتم«من چیکار کنم؟!من باید چیکار کنم سارا؟!»گفت«نمیدونم آلیس.نمیدونم!»و با دستش سرمو نوازش کرد.گفتم«خیلی گیجم.نمیدونم باید چیکار کنم.سرم داره میترکه!از یطرف ویکتور!از یطرف دراکو!و از یطرفم هری.»(کمت نشه یه وقت😐🫥😂🤣)گفت«به حرف دلت گوش کن آلیس!ببین دوست داری با کدومشون بری؟!»گفتم«تو قراره با کی بری؟» گفت«با فیلیکس.امروز بعدازظهر ازم دعوت کرد و منم قبول کردم!»(دوستان فیلیکس دوست صمیمی دراکوعه)گفتم«خوشبحالت!حداقل تو میدونی میخوای با کی بری!»گفت«تو ام میدونی!اگه خوب فکر بکنی که کیو بیشتر دوست داری؟!»…
فردا صبح زود از خواب پاشدم.با تنبلی رفتم و یه دوش آب گرم گرفتم.یکم با سارا حرف زدم و حاضر شدم و رفتم بیرون. رفتم جنگل ممنوعه تا یکم با خودم خلوت کنم تا موقع صبحانه که قرار بود جواب ویکتور،دراکو،هری رو بدم. چند لحظه گذشته بود که روی یک تخته سنگ نشسته بودم.یه صدایی از درونم میگفت که باید کدومو انتخاب کنم.
داشتم میدویدم!میدونستم میخوام کیو انتخاب کنم!میخواستم با خوشحالی بهش بگم و بپرم بغلش! رسیدم!…
دراکووووو💚💚